
ترجمه ی آزاده کامیار
کنار پنجره
به من گرسنگی بدهید
شما ای خدایان که نشستهاید وُ
به امورات جهان سامان میبخشید.
به من گرسنگی، درد و عسرت بدهید،
رسوا و سرشکسته دورم کنید
از دروازههای زر و شهرت،
به من گرسنگی بدهید، سخت و جانفرسا
اما برایم باقی بگذارید عشقی کوچک،
صدایی که در پایان روز با من سخن بگوید،
دستی که در تاریکی اتاق لمسم کند،
و این تنهایی طولانی را برهم زند.
در غروبِ حالاتِ روز
خورشید که پایین میرود و در تاریکی تمام میشود
از میان سواحل سایه که هر لحظه به هیاتی تازهاند،
ستارهٔ کوچک و سرگردان مغرب
به زحمت راهش را به جلو باز میکند.
بگذارید کنار پنجره بروم،
از آنجا غروب حالات روز را تماشا کنم
منتظر بمانم و بدانم که میآید
عشقی کوچک.
+ + +
شادی
از استادانی که معنای زندگی درس میدهند پرسیدم
شادی یعنی چه.
سراغ کسانی رفتم که ریاست میکردند
بر هزاران مرد.
همه سر تکان دادند و لبخند زدند، به گمانم
فکر کرده بودند دارم سر به سرشان میگذارم.
بعد یک عصر یک شنبه داشتم کنار رودخانهٔ دیسپلینز
قدم میزدم
که یک دسته مجار دیدم، نشسته بودند زیر درخت ها
با زن ها و بچههایشان و یک چلیک آبجو
و یک آکاردئون.
+ + +
رفته
تو شهرمون همه عاشق اون دخمله لوریمر بودند.
خیلی وقته پیش
همه عاشقش بودند.
خوب ما همه عاشق دختر دیوونهای می شیم
که از رویاش دست بر نمیداره.
هیشکی نمیدونه لوریمر کوچولو کجا رفته.
هیشکی نمیدونه چرا خرت و پرتاش، چند تا چیز کهنه رو
ریخت تو چمدون و رفت.
رفت با اون چونهٔ کوچیک که
جلوتر از خودش میرفت
موهای نرمش از زیر اون کلاه بزرگ
چه بیخیال تو باد تکون میخورد.
هم می رقصید هم آواز میخوند، یه عاشق پر شر و شور و خندون بود.
ده نفر شاید صد نفر، نمیدونم چند تا مرد دنبالش بودند؟
پنج نفر، پنجاه نفر، نمیدونم چند تا مرد دلشون به خاطر اون به درد اومده بود؟
فقط میدونم همه عاشق اون دخمله لوریمر بودند.
هیشکی نمیدونه اون کجا رفته.
+ + +