شعری از یقیشه چارنتس
سرودی در ستایش رهنورد بی باک
ترجمه ی : امیک الکساندری
هم اینک جامه سفر به تن کرده،
عصا به دست و کوله بار بر دوش گرفته،
تو راهی دوردست های پر شکوه می شوی،
و روحت توانمند است و چهره ات آسوده
و نگاهت آبی و آرام
در این باره که مسیر کدامین نبردها
کدامین بزرگمردی های نادیده و قصه گون را برگزیده ای،
به وقت بازگشت فقط برایمان سخن می رانی،
-اگر برگردی و پایت به بلا برنخورد-.
اگر برگردی به همراه نگاه های زلالت
افق های بی انتها را می آوری،
اقیانوس های آبی دورهای ناشناس را،
و مسیر رودها و زنجیره ی کوه ها و پیچش بادها را
پرزور و پرثمر
بر روی پاهایت - که می داند -
رد کدامین کوره راه ها را می آوری،
آنجا که هرگز پای رهگذری نرسیده،
همان جا که تو خورشید را یقین به هنگام شب دیدی
پر سخاوت و لایزال...
و بر روی زبانت - که می داند -
حلاوت کدامین طعام را می آوری،
سرشار از چه شهدها می شوی و
چه زهرها چشیده می آیی.
در مشامت عطرهایی چنان جانفزا می آوری
که هیچ آدمیزاد به عمر خود نبوییده،
عطرهایی که گاه جان می بخشند
و گاه جان می ستانند...
و در گوشهای بیدار رهپویت
تو صداهای ماورای زمینی می آوری،
صدای بیابان و صدای جنگل، صداهایی که
نهان می شوند و به دورها فرا می خوانند،
و صدای خزنده و صدای لاک پشت ...
با این سرود تو را می ستایم، ای رهنورد،
ای کاوشگر آفاق ناآشنا،
راه بپیما و پیش رو، بگذار که راه سنگلاخ باشد
و روحت استوار و اشتیاقت همیشه بیدار...
آنگاه که برگردی جانت غنی تر از
بار هزاران کاروان خواهد بود
و آرزوهای شوق انگیز را چو نعمت ارزانی می داری
به آنان که مرگت را خواستند و ناکامیت را...
اما اگر در نیمه راه بیفتی و برنگردی،
آه، پیش از مردن، در واپسین ساعت
از مشامت، از قلبت، از جای پاهایت:
همه روزهایت - گذشته و حال و آینده -
یک جا بر می خیزند و تو را بدرود می گویند...
و خورشید با آخرین سخاوتش
به زیر مژگانت عطر می فشاند
و زمان - این آوازه گر ابدی -
کلام جاودانگی نجوا می کند.

