Հայերեն

شعری از یقیشه چارنتس

  |  



Charenc3.jpeg



















سرودی در ستایش رهنورد بی باک

ترجمه ی : امیک الکساندری


هم اینک جامه سفر به تن کرده،
عصا به دست و کوله بار بر دوش گرفته،
تو راهی دوردست های پر شکوه می شوی،
و روحت توانمند است و چهره ات آسوده
و نگاهت آبی و آرام

در این باره که مسیر کدامین نبردها
کدامین بزرگمردی های نادیده و قصه گون را برگزیده ای،
به وقت بازگشت فقط برایمان سخن می رانی،
-اگر برگردی و پایت به بلا برنخورد-.

اگر برگردی به همراه نگاه های زلالت
افق های بی انتها را می آوری،
اقیانوس های آبی دورهای ناشناس را،
و مسیر رودها و زنجیره ی کوه ها و پیچش بادها را
پرزور و پرثمر

بر روی پاهایت - که می داند -
رد کدامین کوره راه ها را می آوری،
آنجا که هرگز پای رهگذری نرسیده،
همان جا که تو خورشید را یقین به هنگام شب دیدی
پر سخاوت و لایزال...

و بر روی زبانت - که می داند -
حلاوت کدامین طعام را می آوری،
سرشار از چه شهدها می شوی و
چه زهرها چشیده می آیی.

در مشامت عطرهایی چنان جانفزا می آوری
که هیچ آدمیزاد به عمر خود نبوییده،
عطرهایی که گاه جان می بخشند
و گاه جان می ستانند...

و در گوشهای بیدار رهپویت
تو صداهای ماورای زمینی می آوری،
صدای بیابان و صدای جنگل، صداهایی که
نهان می شوند و به دورها فرا می خوانند،
و صدای خزنده و صدای لاک پشت ...

با این سرود تو را می ستایم، ای رهنورد،
ای کاوشگر آفاق ناآشنا،
راه بپیما و پیش رو، بگذار که راه سنگلاخ باشد
و روحت استوار و اشتیاقت همیشه بیدار...

آنگاه که برگردی جانت غنی تر از
بار هزاران کاروان خواهد بود
و آرزوهای شوق انگیز را چو نعمت ارزانی می داری
به آنان که مرگت را خواستند و ناکامیت را...
اما اگر در نیمه راه بیفتی و برنگردی،
آه، پیش از مردن، در واپسین ساعت
از مشامت، از قلبت، از جای پاهایت:
همه روزهایت - گذشته و حال و آینده -
یک جا بر می خیزند و تو را بدرود می گویند...

و خورشید با آخرین سخاوتش
به زیر مژگانت عطر می فشاند
و زمان - این آوازه گر ابدی -
کلام جاودانگی نجوا می کند.


نظر شما پس از تایید تحریریه دیده خواهد شد. متشکریم.

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)