شعری از فیونا سَمسون

ترجمه ی آزاده کامیار
فیونا سمسون متولد 1968 در لندن است. نویسنده چهارده عنوان کتاب در حوزه شعر و فلسفه زبان و برنده جایزه شورای هنری انگلستان است. در دانشگاه آکسفورد تحصیل کرده و از دانشگاه "نایمگان" دکترای فلسفه زبان گرفته و سردبیر مجله "نقد شعر" (poetry review) است و به کار ترجمه کتاب نیز میپردازد.
زئوس به جونو
او، مَرد-
تو دیدی تنش چطور به من نگاه میکرد
انگار یکی نشانی
که مرا به اعماق میخواند
شیوا بود و رسا زن،
پر پیچ و خم و تام و تمام
تنش به خود نمایی-
خاک رس-
که میشد شکلش دهم
او، زن-
تو تابو بودی
نه توتم،
پوشاندی تنش را
گرچه بالهایت جانپناه نبود
پر و بال پریدهرنگ تو
سایه شد
منقارت گرفتار ماند
در تور گیسویش
او، مرد-
چو در او قدم گذاشتم
مرگش حیات من شد
در مرگ خود پنهان شد
از من جدا شد
هر چه دورتر شد
بیشتر به اعماق رفتم به جستجویش
هر چه بیشتر به اعماق رفتم
ناپدیدارتر شد
تنش شد
جنگل پژواک ماهور و دره
که واگویهٔ یکدگر بودند، زبانی
که من نمیدانستم-
در محاصره بودم و تنها.
او، زن-
این تن مطرود
خفته در میان علفهای بلند
خیل مگسان و زنبوران
که کورکورانه میگردند به دورش-
در یک روز تابستان
دختر گمشده زیر لب زمزمه میکند-
کیلی، سارا، جوآن بدل شدند
به داستان
گیسو سرشار
پریشان
تن مبهوت
مثل یک سؤال
کلاغ مردارخوار میداند-
زیباست دخترک،
که نامش را پشت سر میگذارد
در هُرم نیم روزی.
+ + +


نظرات شما
شعر زیبایی انتخاب شده با ترجمه ی خوبتر نمی دانم چرا با خواندن این شعر زیبا به یاد ققنوس افتادم
گیسو سرشار
پریشان
تن مبهوت
مثل یک سؤال
خیلی لذت بردم
نوشته: علی پور | March 7, 2009 3:03 PM
زیبا بود
نوشته: فریاد ناصری | March 7, 2009 7:00 PM
MaMMaMiaaaaaaa
نوشته: ابرک شیطون | March 13, 2009 5:47 PM
افسانه
بارها و بارها
مردی بود که زنی را دوست داشت
بارها و بارها
زنی بود که مردی را دوست داشت
بارها و بارها
زنی بود و مردی
که مرد و زنی را که دوست داشتند دوست نداشتند.
اما یکبار
تنها فقط یکبار شاید
زن و مردی بودند که همدیگر را دوست داشتند.
نوشته: ح.م. | April 7, 2009 4:14 AM