سه شعر از کارل سندبرگ

ترجمه ی آزاده کامیار
کنار پنجره
به من گرسنگی بدهید
شما ای خدایان که نشستهاید وُ
به امورات جهان سامان میبخشید.
به من گرسنگی، درد و عسرت بدهید،
رسوا و سرشکسته دورم کنید
از دروازههای زر و شهرت،
به من گرسنگی بدهید، سخت و جانفرسا
اما برایم باقی بگذارید عشقی کوچک،
صدایی که در پایان روز با من سخن بگوید،
دستی که در تاریکی اتاق لمسم کند،
و این تنهایی طولانی را برهم زند.
در غروبِ حالاتِ روز
خورشید که پایین میرود و در تاریکی تمام میشود
از میان سواحل سایه که هر لحظه به هیاتی تازهاند،
ستارهٔ کوچک و سرگردان مغرب
به زحمت راهش را به جلو باز میکند.
بگذارید کنار پنجره بروم،
از آنجا غروب حالات روز را تماشا کنم
منتظر بمانم و بدانم که میآید
عشقی کوچک.
+ + +
شادی
از استادانی که معنای زندگی درس میدهند پرسیدم
شادی یعنی چه.
سراغ کسانی رفتم که ریاست میکردند
بر هزاران مرد.
همه سر تکان دادند و لبخند زدند، به گمانم
فکر کرده بودند دارم سر به سرشان میگذارم.
بعد یک عصر یک شنبه داشتم کنار رودخانهٔ دیسپلینز
قدم میزدم
که یک دسته مجار دیدم، نشسته بودند زیر درخت ها
با زن ها و بچههایشان و یک چلیک آبجو
و یک آکاردئون.
+ + +
رفته
تو شهرمون همه عاشق اون دخمله لوریمر بودند.
خیلی وقته پیش
همه عاشقش بودند.
خوب ما همه عاشق دختر دیوونهای می شیم
که از رویاش دست بر نمیداره.
هیشکی نمیدونه لوریمر کوچولو کجا رفته.
هیشکی نمیدونه چرا خرت و پرتاش، چند تا چیز کهنه رو
ریخت تو چمدون و رفت.
رفت با اون چونهٔ کوچیک که
جلوتر از خودش میرفت
موهای نرمش از زیر اون کلاه بزرگ
چه بیخیال تو باد تکون میخورد.
هم می رقصید هم آواز میخوند، یه عاشق پر شر و شور و خندون بود.
ده نفر شاید صد نفر، نمیدونم چند تا مرد دنبالش بودند؟
پنج نفر، پنجاه نفر، نمیدونم چند تا مرد دلشون به خاطر اون به درد اومده بود؟
فقط میدونم همه عاشق اون دخمله لوریمر بودند.
هیشکی نمیدونه اون کجا رفته.
+ + +


نظرات شما
دست مریزاد دوستشان داشتم خیلی زیاد
نوشته: فریاد ناصری | January 15, 2009 1:29 AM
من تو و آن دختر کوچک دیوانه را که ناگهان گذاشت رفت را دوست دارم. به قول سپینود " نه خسته" رفیق
نوشته: پونه بریرانی | January 15, 2009 8:01 AM
آزاده جان،
نه برای ترجمه،
که برای بازآفرینی شعرهای سندبرگ به تو تبریک می گویم.
و بزرگ ترین آرزویی که برایت دارم
"عشقی کوچک" است و
نوای "یک آکاردئون"
که بمانی و
شاد باشی...
نوشته: واهه آرمن | January 15, 2009 7:22 PM
رفيق مهربان من دستت درد نكند.براي من كه مظلومانه از شعر دور مانده ام خواندن ترجمه هاي تو غنيمتي ست بزرگ.
نوشته: ازادمهر | January 15, 2009 11:33 PM
elaaahii parandeye khoshbakhtietan hamishe bar aasmane zendegietan dar parvaaz....
نوشته: Anonymous | January 16, 2009 12:32 AM
azade jan tarjomeha va entekhabhayat ra baraye tarjome doost daram va az khandaneshoon lezzat mibaram. sepas
نوشته: nima | January 21, 2009 9:31 AM
خواندم ولذت بردم بخصوص از شعر "رفته" با ترجمه به زبان محاوره اش
نوشته: علی پور | January 25, 2009 9:51 PM