نامه ای ازخانه
ای . سی . اوسوندو
ترجمه از متن انگلیسی : علیرضا کیوانی نژاد
پسرعزیزم
چرا تو مثل بقیه بچه های خوب نیجریه ای که درآمریکا زندگی می کنند تا حالا پولی برای من از آن مملکت¬غربی نفرستادی؟تو برای ملاقات من هم به خانه نیامدی.با زنی سفید پوست ازدواج کردی؟یادت¬نرودمن¬همیشه¬آماده ام برایت همسر پیدا کنم.اسمش انگوزی است.والدینش مسیحیان خوبی هستند ومادرش هم¬مثل خودم عضوخوبی ازانجمن زنان مسیحی است.لطفا این رابطه خوب را که ظرف چند سال با خانواده انگوزی برقرار کرده ام خراب نکن.
از تو می خواهم مثل پسر کاکا نشوی که وقتی پدرش¬او را به آمریکا فرستاد تا مدت ها ازش خبری نبود تا این که با زنی سفید پوست برگشت واجازه نمی داد والدینش او را درمحل زندگی آن زن که مسئولان در«لاگوس» درآن منطقه برایش رزرو کرده بودند، ببینند.زنش سگ های بزرگی داشت وطوری با آنها رفتارمی کرد که انگار بچه هایش هستند.یک بارهم که خانواده اش را دید زیربار نرفت درخانه قدیمی پدرش استراحت کند و مدام غرولند می کرد که خانه کثیف است و باید هتلی را برای اقامت آن شب همسرش پیدا کند.او دست هایش را برای دست دادن جلوی بزرگ ترهای جامعه دراز می کرد و با آنها دست می داد و نمی خواست مثل تمام بچه های خوب روی کره زمین مطیع و فرمانبردار باشد.
نکند توجه کافی نداری به زیبایی انگوزی، درعکسی که برایت فرستادم در آن لباس شب بلند که گل¬های بامیه رویش نقش بسته است.او به امورکالج معلمان زنان کاتولیک هم رسیدگی می کند و از نسل زن هایی است که پسرانی قوی را به دنیا می آورند.
پسر اوگاگا وقتی رفت آلمان،چند سال بعد یک«بی ام و»بزرگ مشکی برای پدرش فرستاد قبل از این که بیستمین اتاق آن عمارت بزرگ کامل شود و نقشه احداث یک هتل را هم¬آماده کرد.من بسیاری از شب¬ها برای قدم زدن می روم.می خواهم¬نوه¬ هایم¬را قبل از این که بمیرم وبه بهشت بروم و درعمارت هایی که خدا برایم در نظر گرفته مستقر شوم،روی زانو فرتوتم بگیرم.من مایه مضحکه¬شدم در روستا چون تنها دکه چوبی ام را در فروشگاه «اویین گوبو» که از آن طریق برای تو پول می فرستادم فروختم؛ برای تنها پسرم که¬در آمریکا است و حالادکه ای در فروشگاه ندارم واجناسم را روی یک سینی می گذارم و مثل دوره گردها دست فروشی می کنم.
یادت هست قول دادی برایم یک ماشین بخری با یک راننده دراختیار که من هم مثل زن نخست وزیرروی صندلی عقبش بنشینم و به راننده دستور بدهم مرا برای دیدن دوستانم ببرد و آنها به من حسودی کنند.تقاضایم از تو این است که نمی خواهم پسری ولگرد شوی؛ مانند همان داستانی که در کتاب مقدس آمده ؛پسری تمام ثروتش را در راه زن ها و شراب از دست داد.
مطمئنم که دختر «اوبی» را به خاطر داری.او برای کار مثل یک فاحشه به ایتالیا رفت بعد از این که تو به آمریکا رفتی.فقط سال گذشته با چند خانم از طبقه پایین جامعه برای دیدن پدر و مادرش آمد و می خواست با پسری اصل ونسب دارازدواج کند.آنها مجبور شدند عروسی شان را درکلیسا بگیرند وکشیش گفت باید گناهانش را مانند«اسکارلت» با خون مسیح، تمیزبشوید(بعد از این ،مبلغ زیادی برای تعمیرسقف کلیسا پرداخت.)بعد هم که پسری به دنیا آورد و هیچ کس یادش نیست او زمآنی در ایتالیا یک فاحشه بود.
تو هنوز هم با سایرآفریقایی ها متحد و دوست هستی و اصل و نسبت رابه یاد داری؟غذای آفریقایی می خوری؟برای این که من از غذای زنان سفید پوست می ترسم وهمین می تواند دلیلی باشد برای کشاندن تو به راه مردان سفید پوست.پسرم،ازراه¬هایی که رفتی تجدید نظر کن و سرت به کار خودت باشد؛پسرولخرجی نباش تابتوانم قبل از این که بمیرم برایت دعا کنم.
من خیلی خسته و بی رمق هستم و «انگوزی»را هم با هزینه خودم به کلاس های افراد خوش اندام فرستادم بلکه¬خانم ها به او نحوه مراقبت از شوهرش را یاد دهند،حسابی به او غذا دهند و پروارش کنند تا مثل یک هندوانه رسیده،پرآب و چاق و چله شود.خدا انگار فراموش کرده انگوزی از یک خانواده با اصل و نسب است و نباید مانند ماهی «بونگا» درروزعروسی اش لاغرمردنی باشد.فرستادن یک نوعروس به کلاس های تناسب اندام این روزها کلی هزینه روی دستم گذاشته چون تعدادی ازخانم ها که¬با او کار می کردند،مردند وافکارنسل جوان هم مانند یک استوانه تو خالی است.نسل¬جوان ترجیح می دهد زنان،¬لاغرو تکیده ،مانند دسته جاروباشند غافل از این که مردها ترجیح می دهند شباهنگام به چیزهای پت وپهنی برسند.
پسرم،مرا انگشت نمای مردم نکن.از تومی خواهم اجازه ندهی کسانی که از تو خمیردندان قرض می گیرند در پایان دندان¬هایی سفیدتر و رایحه ای خوش ترداشته باشند.مطمئنم پسر«اودیلی» را یادت هست(شما دبستان با هم بودید)او همسایه پست و رذلی بود که ماریجوانا می کشید و گاه ازباسن دخترها نیشگون می گرفت.می توانی تصورکنی«افولفو»،همان یاروعلافه،یک روز بلند شد و فهمید که می خواهد از راه زمینی به اروپا برود.ما فکر کردیم ماریجوانا درذهنش علامت ضربدرمی خورد اما چه اشتباهی کردیم.او به حمل کنندگان گوجه فرنگی به شمال ملحق شد وبا اتوبوس از این جا به مالی رفت وبه یک کاروان شترسوار که در بیابان های «صاحارا» حرکت می کردند،پیوست.تعدادی از تشنگی در بیابان مردند اما او نجات یافت.او به عنوان تعمیر کار بناهای قدیمی کاری درمراکش پیدا کرد و توانست پول لازم رابرای سفر به اسپانیا با قایق از تنگه جبل الطارق پس انداز کند.او به مقامات اسپانیایی گفته بود یک لیبرایی بوده که از جنگ فرار کرده و برای پیدا کردن کار و اخذ پروانه آن به اسپانیا آمده است.تو باید پنج سال پیش بر می گشتی.او به چیزهایی مانند یک دست تلویزیون با وسایلش،طلا و جواهرات بدلی و یک مقدار پول می بالید که مثل آب خوردن از دستش رفت.چند روزی همین حول و حوش بود،خانه پدرش جایی بود برای این که هرکسی برود آنجا بخورد و بنوشد.قلبا نمی خواستم به جایی برود که جمعیت¬زیادی درآن است¬چون نمی خواستم متهم شوم به این¬که برای اوآرزوی خوبی نکرده ام.من هم پاهایم را دراز کردم و خوردم و نوشیدم و شادی کردم با خانواده اش مثل هر کسی.چشم همه به من بود و از من می پرسیدند از پسرت چه خبر.وقتی با خانم های آنچنانی برگردد دعوتمان می کند بیاییم ،بخوریم وبنوشیم مثل کاری که خانواده اودلی انجام می دهد؟یا می گفتند تو هم کسی هستی که پسرش رفته آمریکا مانند پسر اودلی آنهم با پای پیاده، حالا با چند خانم آنچنانی برگشته.کسی این¬حرف¬ها رابه من¬نزد ولی من ازچشمانشان خواندم.وقتی کوکا کولا می نوشیدم یا برنج «جالوف» می خوردم و گشوت سرخ کرده و مثل مرغی که سرش را بریده باشند جنون آمیز می رقصیدم،چشم ازمن برنداشتند.مرد جوان(پسر اودلی) در چنین زمانی با سر وصدا آمد واحتمالا پدرش هم بعد ازاو رسید وقصد داشت خانه قدیمی پدرش را خراب کند و به جایش عمارتی بزرگ بسازد.داشتم وسوسه¬می شدم«انگوزی»،تازه¬عروست را، به-عموزاده جوان ترت «آزوکا» بدهم که برایم پسری بیاورد تا بتوانم قبل از این که زانوهایم از کار بیفتد او را روی زانوانم بگذارم و تکان تکان دهم.اما مادر«آنگوزی»این موضوع را نشنیده گرفت.مادرش از روی بدگمانی توام با غرغر دست هایش را به هم زد و مثل مار هیسس هیسس کرد وبا بیتابی گفت¬آیادخترش یک تکه¬گوشت روی میزقصاب بود ومردم براندازش¬می کردند،وزنش می کردند وبعد می گذاشتندش برای یک نفر دیگر؟او با حالتی پرخاشگر مرا مسخره کرد و صورتش را از من برگرداند و گفت اگر دخترش بخواهد دوباره ازدواج کند او(مادرش)باید دنبال خانواده بهتری بگردد.خانوده¬ای که هرچیزی درآن رشد می کند نه مثل خانواده ما شبیه یک زمین لم یزرع.ازآن اتفاق به بعد،او حضورش را درجمع زنان کاتولیک متوقف کرد و وقتی من درخیابان ازرو به رو می آیم¬ و مرا می بیند هیسس هیسس کنان از کنارم می گذرد.
نمی خواهد واقعا ازمن برای نفرستادن پول عذرخواهی کنی چون آن جامعه(اتحادیه) غربی الآن یک دفتر در خیابان ما دارد.من هرروز،زنان و مردانی را می بینم که فرزندانی در آمریکا دارند و با تکبربه سمت دفاترقدم می زنند و بسته ای پستی از«نایرا» دردستشان است و آن را در یک کاغذ بزرگ بسته بندی کرده¬اند.آن را می زنند زیربغلشان و دودوستی بسته های پول را می چسبند.انگار خیلی می ترسند.می خواهم بروم به آنها بگویم مقداری به من قرض بدهند.
فکرنکن گوش هایم ازانواع پیشنهادهای متفاوت مردم پرنیستند.بعدش¬هم¬به¬قول¬معروف گفتنی،وقتی فیلی می میرد،می توانی انواع چاقوها را ببینی.
یک روز دکتر محلی به من پیشنهاد داد می تواند تو را در آمریکا جادوکند طوری که بی خیال آنجا شوی و اگر چه سرگرم کاری ولی سوار هواپیمای بعدی شوی و برگردی به نیجریه.او گفت این جادو می¬تواند خیلی مفید باشد چرا که حتی اگرهواپیمایی هم نباشد می توانی سوارنزدیک ترین قایق شوی و برگردی خانه.اما تو پسر من هستی،تو را از میان دو پایم به دنیا آوردم و نمی خواهدم چیزی به تو آسیب بزند.پسر«اوکولوسی»هم به صورت اجباری ازآمریکا برگشت؛آن هم با یک جادو.اوالآن برگشته به خانه و یک ژاکت قدیمی پوشیده و در خانه این طرف و آن طرف می رود و درخیابان منتهی به مدرسه¬،بچه ها را با خنده¬های ترسناکش می ترساند خاصه وقتی با صدای بلند آواز می خواند؛ مثل مردم شهرهای بزرگ آمریکا .
نمی خواهم تهدیدت کنم اما لطفا مجبورم نکن.تو در سالی به دنیا آمدی که آمریکایی ها روی کره ماه فرود آمدند و برگشتند به خانه با بیماری بینایی ناشناخته ای به نام «آپولو».هنوز یادم هست که چشمان آنها شروع به قرمز شدن کرد و اشک از آن ها مانند شیرابه جاری شد و مردان خیلی زود ازکره ماه برگشتند.می¬گفتند آن مرض،جزای خدا بود برای مردمی که به دقت در چشم آنها نگریست و روی صورتشان جای پاها را حک کرد.این مرا شگفت زده نکرد چون تو گفته بودی برای درس خواندن به آمریکا می روی.حتی وقتی بچه بودی و سریال «بونانزا»را از تلویزیون سیاه و سفید ما تماشا می کردی عهد می بستی هرهفته اسمی داشته باشی.یک هفته «دن بلاکر» بودی، هفته بعد «پارنل رابرتس» و بعدا «مایکل لاندن»می شدی و« لارن گرین.» وقتی بچه بودی کلاه گاوچرانها را سرت می گذاشتی و یک تکه چوب خشک کوچک هم کنار لبت بود و وانمود می کردی سیگاراست،لبهایت را جمع می کردی و تمام مدت با صدایی شبیه هنرپیشه های تلویزیونی حرف می زدی.تعجب نکردم وقتی گفتی عازم آمریکا هستی چون تو متولدسالی¬هستی¬که-درآن¬پرچم آمریکایی ها در ماه به اهتزاز در آمد،طی یک نمایش مهتابی،زمانی که بچه های دیگرمردی را در ماه دیدند و توهمیشه به خانه بر می گشتی وبه من می گفتی،دیدی که آمریکای ها پرچمشان را برای تو تکان دادند.
و حالا می خواهم رازی خانوادگی را با تو در میان بگذارم.اوایل دهه¬چهل میلادی،پدرت توانست جایگاهی دردانشگاه «هووارد» کسب کند.همان«¬هوواردی»¬که پایگاه بزرگ ترین ضد آفریقایی¬ها بود وجایی برای رشد فرمانده شریف جنگ های استقلال کشورمآن،«ان نامدی آزی کی وه».پدربزرگت تمام کشت وزرع خود را به کمپآنی¬اتحادیه آفریقا فروخت تا هزینه سفر با قایق پدرت را به «الدردمپستر» تامین کند.مادربزرگت¬هم زیورآلاتش را فروخت.وقتی پدر بزرگت به «لاگوس وارف»رفت گیرتعدادی آدم شیاد افتاد که متقاعدش کردند می توانند پولش¬را دو برابر کنند.آنها سربازان مرزی آفریقای غربی بودند که اخیرا بعد ازجنگ برمه(کشوری آسیایی درجنوب شرق آسیا) از ارتش اخراج شده بودند.آنها در«وارف»علاف و بیکارروزها را پی روستاییان ساده ای مانند پدرت می گشتند.پدرت مدعی بود اگرآنها می توانستند پولش را دو برابرکنند اومی توانست نصفش را برای خانواده¬اش بفرستد و ما بقی راخرج¬سفر به نصف¬آفریقا کند.مردان شیاد پول های پدرت را گرفتند و به او جعبه¬ چوبی¬ سیاهی دادند وگفتند تا روز بعد نباید درش را باز کند.وقتی در جعبه را باز کرد چند دسته مرتب شده روزنامه را دید که در ابعاد نامه بریده شده بودند.خیلی ناراحت بود وخودش را بابت بلاهتی که به خرج داده بود به اتلانتیک تبعید کرده¬بود،وقتی¬داشت¬چیزهای¬بی¬ارزشی¬رابه¬شکل¬قالب سنتی«وارف »به زنی می فروخت،آن¬زن¬اورا شناخت وبه خانه¬اش برد.پدرت به عنوان یک معلم در مدرسه¬ای خصوصی برای خودش شغلی دست و پا کرد وتوانست با کمی دوراندیشی مقداری پول پس انداز کند و برای یافتن موقعیت های بهتر راهی «سیرالئون» شد.خانوده اش به خانه(وطن)برگشتند اما این طورپنداشتند که او در آمریکا سرگرم درس خواندن¬است.او در سیرالئون بود وقتی پدرش،پدر بزرگت،مریض شد.به عنوان پس ارشد انتظار داشت با دستان خودش پدرش را در تابوت بگذارد وقتی پدربزرگ داشت نفس های آخر را هم فرو می¬داد.پس از کلی مشورت وهمفکری تصمیم گرفت ازپزشک¬قبیله هزینه سفربه وطن را قرض کند.این گونه¬همان پول زمینه بازگشت پدرت¬را ازسیرالئون به خانه¬فراهم¬کرد.وقتی اورسیدنفس¬های¬آخرپدربزرگت¬بوداما¬نه¬پیش¬ازآن¬که¬دشنام¬های¬پدرش رابشنودکه-به¬خاطرشکستن¬قلبش¬نثاراوکرد.پدربزرگت¬گفت،فقط¬پدرت¬ناامیدش¬کرد،خواهروبرادرهایت¬می خواستندراه دیگری در پیش گیرند.
توهنوزهم نام پرنده¬های مهاجررا که¬ازاسترالیا برای آشیان گزیدن به مزرعه برنج می آمدند،تغییر می دهی؟دورپاهایشان¬حلقه¬های طلایی بسته شده¬و رویشان با حروف برجسته نوشته شده بود:«باغ وحش ملبورن»توبایدیادت¬باشدمی¬خواستی تماشایشان کنی با آنها بازی کنی وبرایشان هرروزآواز بخوانی.آنها دانه گندم را اززمین درمی¬آروند و درآب شالیزار می¬ شستندش.پرندگان بزرگ رنگی بودند با بال¬های رنگی که وقتی نگاهشان می کردی به نظرمی رسید کسی آنها را با قلم مو رنگ کرده است.مزرعه داران آنها را اذیت نمی کردند؛آنها شبیه بازدیدکنندگان سلطنتی بودند وبا آنها شاهانه¬رفتارمی شد.هرگزآنها را ویرانگرمحسوب نکردند برخلاف کوئلا(نوعی پرنده محلی)وفقط دانه گندم¬را برمی داشتند وجای دیگری می انداختند.همین که فصل درو ازراه رسید آنها دورهم جمع ¬شدند و برای بخشایشی که در این سفر به آنها اعطا شده بود دعا کردند ودسته جمعی رفتند.
یک سال اما یکی از آن پرندگان نرفت.زمانی که دیگر پرندگان با هم،خود را برای پرواز آماده می کردند اوبی اعتنا به دیگر پرنده ها روی زمین به دانه چیدن مشغول بود.دسته پرندگان شروع کردند به آواز خواندن وبه همان زبان پرنده¬ها به او با زبان خودشان گفتند می خواهند از آنجا بروند اما اواعتنایی به اخطار آنها نکرد.دلسرد شده بود.پرده¬ها ترکش کردند.فردای آن روز وقتی مزرعه داران آمدند وتلاش کردند او را به راهش برگردانند و وادارش کنند آواز پرواز سردهد و راه بازگشت به خانه را در پیش گیرد اما او فقط می خواست بماند و دانه گندم از زمین بچیند.بعد از مدتی به گروهی ازهمان پرنده¬های محلی(کوئلا) پیوست و با آنها در تخریب شالیزاردرو نشده،هم دست شد.مزرعه داران گفتند که نمی توانند مدت زیادی با این پرنده ها مانند گروه قبلی رفتار کنند وتصمیم گرفتند راه دیگری برای مبارزه با آنها انتخاب کنند.آنها را با تیر زدند و از گوشتشان برای درست کردن تاس کباب با برنج استفاده کردند.
پسرم امیدوارم تو مثل آن پرنده قهرمان استرالیایی نشوی که موطنش را فراموش کرد.
+ + +

