Հայերեն

دو داستان کوتاه از نصیبو موانوکوزی

  |  


ترجمه از متن انگلیسی : علی رضا کیوانی نژاد

نصیبو موزیسین، نقاش و داستان نویس اهل تانزانیا در آفریقا است.
داستان هایش در جراید آمریکایی و اروپایی چاپ می شوند.


روزهای تابستان


خورشید کم کم طلوع می کرد. در حالی که تو رختخوابم تقلا می کردم نور خفیفی از پنجره ی نیمه باز اتاقم روی چشمان خواب آلودم می تابید.
بلند شدم و مثل گربه به بدنم کش و قوسی دادم؛ از ترس ارواح دور شب گذشته که در خواب دیده بودمشان.استخوان هایم اما به طرز عجیبی صدا کرد و لرزیدم.یک صندلی کهنه کنار تخت بود.طوری روی آن خم شدم که نتوانستم تعادلم را حفظ کنم.رادیو هنوز روشن بود و فضای اتاق سرشار از صدای گوینده ای که گزارش هواشناسی را با شور و شوق می خواند.داشت
می گفت که فردا تمام روز،هوا آفتابی خواهد بود و آسمان هم آبی.رادیو درست تا خود شب روشن ماند تا این که به خواب عمیقی فرورفتم.رویایی عمیق که تجسم آن غیر ممکن بود مرا بلعید.
برای تقسیم بندی زمان ، مرگ را تجسم کردم.دست های بی سر وصدای مرگ جذاب بودند.محاصره¬ام¬ کردند ¬و گردنم را طوری گرفتند که احساس تهوع کردم دلم به هم می خورد.سعی کردم جلو خودم را بگیرم تا بروم به طرف لگنی که گوشه ی اتاق کوچکم بود.یک لیوان¬نصفه را زود برداشتم وسر کشیدم و آب،لاجرعه از گلویم رفت پایین. بعد شیر آب را باز کردم تا قبل از این که سرم را بشویم و مغز سرم خنک شود، آبش خنک شود.
می توانستم صدای گوینده را بشنوم که می گفت ،نسیم ملایمی در حال وزیدن است و دریا هم در اکثر دقایق روز،آرام.
بیرون ،رو درخت ها،پرنده ها مشغول خواندن بودند. بین صدای دیوانه کننده ی عبور تراموا ها و ماشین ها از زیر درخت ها،مردم در حال رفتن به سر کارشان بودند.من در یک لحظه فکری به سرم زد.بعد آرام در حالی که انگاراز خلسه بیرون می آمدم افکاریک روزجدید به ذهنم آمد. روزی که در کمین بود و می توانست مرگی به همراه داشته باشد.یک مکاشفه.مرگ در خیابان ها بود و کسی به آن توجهی نداشت.برای این که به نظر می رسید،هیچ کس، دیگری را نمی شناسد. هنوز هم انگار هر کسی در خیابان قدم می زند.این خیابان ها مکمل قسمتی هستند که بزرگی اش فقط با خود مرگ سنجیده می شود.
سرم هنوز خیس بود. گام هایم را به طرف تخت خواب برداشتم، رویش نشستم.تخت خوابم غژغژ می کرد و من ولو شدم روی روتختی کهنه صورتی و به برگ ریزانی که آرام روی¬سقف جریان داشت،نگاه کردم.حالا پرنده ها با صدای بلند تری آواز می خواندند و من سرانجام توانستم صدای زنی را بشنوم که با فرزندش حرف می زد.از پنجره بیرون را نگاه کردم.آسمان آبی بود با ابرهای به هم پیوسته ی سفید که آرام در حرکت بودند. دودکش آجرقرمزهمان¬جا بود، مثل همیشه. دیوارهای زهواردررفته اش بلندترازساختمان های اطراف بودند.دودکش به وضوح علیه آسمان آبی بود.شبیه بنای یاد بودی که سکوتش را از محیط،وام گرفته باشد.پشت سرش یک تپه ی سبز دیدم با چادرهایی که روی آن واقع شده بود.در سمت غربی تپه،ردیفی از خانه های چوبی با سقف های قرمز وخانه هایی که بخش هایی از آن پشت درخت های کاج مخفی شده بود.
از طبقه پنجم که اتاقم درآن بود،توانستم بخش بیشتری¬از شهر را ببینم با خطوط راه آهن که عبور و مرورآن هامثل نوعی هرج و مرج بود.صبح،ایستگاه شلوغ بود.قطاری داشت تغییر مسیر می داد و یکی از کارگرها مشغول راهنمایی راننده بود.کارگری که شلوار آبی پوشیده و کلاه لبه دار قرمز سرش بود،پرچم زردی را حمل می کرد که با آن به راننده ی قطار علامت می داد.توی دست راستش میله آهنی محکمی نگه داشته بود که از آن فاصله ی دور شبیه اسلحه ای بود که می توانست هر کسی را با کوچکترین ضربه ای از پا در آورد.
می توانستم او و حرکاتش را از پنجره ببینم.آپارتمانی قدیمی که من در آن اقامت داشتم فقط یک بلوک تا ایستگاه راه آهن فاصله داشت.دودکش هیچ دودی را بیرون نمی داد.پنج شنبه بود و کارخانه ی قهوه،تعطیل.هر چهار شنبه و جمعه،دودکش انگار دودی خاکستری بالا می آورد که بویش مشمئز کننده بود.دود،شبیه همسایه ای تنبل،تمام روز آن بالا آویزان بود. مثل وصله ای ناجور که به فیلم نامه اضافه می شود.
بعد ناگهان،هر چیزی غمگین شد.مرد،با پارچه¬ی زرد توی دستش،پیرتر و غمگین تر به نظر رسید. رنگش هم پریده بود.درختان کاج که چشم انداز خانه ها بودند،غمگین و ویران شده به نظر می¬رسیدند.قطارهای منتظردر ایستگاه شبیه تابوت های موتوری بودند. تجمع کوچک مردم را می دیدم که در ایستگاه ساکت ایستاده و به نظر مدت ها بود که مرده بودند و کسی تلاش نمی کرد آن ها را به زندگی بر گرداند.و من به آشپزخانه ی خالی برگشتم.عمیقا در تفکر و آرامش در قبال رفتارهای گوناگون نسبت به مرگ.


زمان شکار


چيزي از ورودش به كافه نگذشته بود. يك ليوان مشروب گرفت و ميزي را نشان كرد كه از قضا من هم نشانش كرده بودم. ليوان در دست راستش بود و يك جفت دستكش خاكستري در دست ديگرش.
بشاش و سرحال از اين سر كافه به آن سر‌رفت. از جلو جماعتي رد شد كه مشغول نوشيدن و پچ‌پچ كردن و سيگار كشيدن بودند. ميزی خالي پيدا كرد. با این دست و آن دست کردن صندلي را كشيد به طرف خودش.
كت قهوه‌اي اش را در آورد و نشست. صداي قورت دادن آب دهانش را مي‌شنيدم، واضح. چشمانش گله به گله كافه را برانداز كردند و آخر سر رو ليوان خودش ميخكوب شدند. باز هم صداي قورت دادن آب دهانش را ‌شنيدم. اين بار با جرعه‌هاي درست و حسابي شروع كرد به نوشيدن مشروبش.
لب و دهانش را با پشت دست چپ پاك كرد. از موهاي جو گندمي‌اش توانستم حدس بزنم بيشتر از پنجاه سال دارد. چين و چروكي كه در صورتش نقاشي شده بود كمي ابلهانه به نظر مي‌رسيد. شبيه هيچ كدام از ما نبود.
فضاي كافه مثل هميشه مشوش بود. او سرد و خاموش در فكر بود. چند لحظه بعد وقتي داشتم به غريبه فكر مي‌كردم، ديدم با تكان دادن سر مشغول تائيد چيزي است كه تو ذهنش بيتوته كرده بود. حركات سر و دستش، شبيه كسي بود كه داشت مساله‌اي را براي كسي كه فقط خودش مي‌توانست ببيندش، توضيح مي‌داد. فكر كردم از همسرش جدا شده يا با رئيسش اختلافي پيدا كرده. البته مي‌توانست چيزي هم نباشد.
اما كاملا معلوم بود كه ذهنش مشغول است. انگار بدجوري دندان‌هاي زندگي مشغول خرد كردنش بودند. من محو انعكاس تصوير خودم تو آينه‌ ی ديوار مقابلم بودم. خودم را ديدم كه آن جا نشسته و مشغول نوشيدن چاي است و ذهنم، سرگردان رها شده، بدون مقصد منتظر زمان شكار.
داشتم خودم را تماشا مي‌كردم كه ديدم تمام بدنم مور مور‌شد. اين حس از سمت چپ بدنم شروع شده بود. اطرافم را نگاه كردم. مردي ريشو به من نگاه كرد. قبلا در شهر ديده بودمش، اما نمي‌دانستم كجا. خوب ديده نمي‌شد. نگاهمان اتفاقي به هم افتاد. خواستم چشمك بزنم اما بلافاصله منصرف شدم. طوري نگاهم كرد كه انگار جاسوسی بيگانه هستم.
غريبه را در هاله اي از دود نمي‌توانستم ببينم. بدون اين كه بداند، نگاهم به او بود. همين كه زير نظرش گرفتم، از جا بلند شد. لابه‌لاي حجم شناور دود و زير لامپ نئون به نظر مي‌رسيد كه دوباره آفريده شده است. صحنه ی زيبايي بود. از رو صندلي‌ كه بلند شد نيمي از ليوانش خالي شده بود.
طوري در احاطه دود سيگار بود كه مي‌شد تصور كرد استاد يوگاست،نشسته بر قله ی كليمانجارو در حال تمركز.
حواسم را جمع كردم. از گوشه ی چشمم ديدم كه حتي مرد ريشو هم ـ همو كه سمت چپ نشسته بود ـ غريبه را با دقت زير نظر گرفته است. در حقيقت ما دو نفر بوديم رو يك صندلي كه از دو جهت مختلف غريبه را مي‌‌‌‌‌‌‌پاييديم. سه نوازنده جاز، آهنگ ملايمي را رو صحنه اجرا مي‌‌‌‌‌كردند. چند دقيقه بعد پيشخدمت آمد و ميز را تميز كرد. دوباره كه نگاه كردم ديدم بلند شده و رفته است. رو ميز، جائي كه قبلا او نشسته بود، حالا يك ليوان خالي بود و يك زير سيگاري. به جز شفافيتي كه در ليوان رو ميزش ديدم، فضاي اطراف ميز همان‌طور مبهم بود كه پيش از ورود غريبه آن را حس كرده بودم.


نظرات شما

گاهی متن عامیانه و گاهی کتابی و ادبی می شه متن اصلی هم اینطور بوده؟!

نظر شما پس از تایید تحریریه دیده خواهد شد. متشکریم.

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)