قطره ی آب
نیکلا در هوانسیان
ترجمه از متن ارمنی
برپهنای اقیانوس بی کران، قطره ی آبی شنا کنان می اندیشید که تا کی باید چنین سرگردان و بی هدف بگردد! دوستانش به کررات سوار بر ابرها سفرهای دوردست رفتند و دنیا دیده و تجربه اندوخته بر گشتند، راستی تا کی باید در پشت امواج تاریک جا خوش کند. فردا سحرگاهان به سطح آب می رود و خود را به اشعه گرم و سوزان آفتاب تسلیم می کند... و بدین ترتیب بازندگی یک نواخت و زجرآورخداحافظی می کند.
شب از هیجان خواب به چشمان قطره نیامد. مردد بود. این ور و آن ور غلت می زد. آیا کار درستی می کرد؟ نمی دانست چه سرنوشتی در انتظارش است ولی وسوسۀ دورنماهای ناشناخته عزم وی را جزم کرده بود.
روز بعد قطره دوستانش را در آغوش کشید و به قطرات آماده پرواز ملحق شد. سرانجام آن جا که اقیانوس و آسمان به هم می پیوندند خورشید عالم افروز شادمانه چشمک زد. قطره ورود حرارت دلپذیر آفتاب را با اشتیاق درژرفای وجودش بااشتیاق پذیرا شد، جثه کوچکش تکان خورد، شاد شد و شروع کرد به بالا و بالاتر رفتن. آه چه مطلوب و دلنواز بود این جا، دور از دردسرهای روزانه، کشمکش آب ها، طوفان های سرسام آور...
بعد تا چشم باز کرد خود را در قلمروی حکومت ابر یافت.سلام اقیانوس و سایر قطره ها را به او رسانید. ابر به علامت دوستی و مودت دستور داد توپ ها را شلیک کنند، صدای غرش آن ها آسمان را به لرزه در آورد، ابر آواز غرور و شادمانی سر داد و قطراتی را که از سرزمین های دور برگشته بودند روانه اقیانوس کرد. در پایین آب ها آرام آرام جست و خیز کردند و با امواج کوچک خندیدند. اقیانوس و ابر چنین به هم دیگر خوش آمد گفتند...
روزها گذشت قطره سوار بر بال های سفید ابر در آسمان بی انتها در حرکت بود و می گفت: شگفتا! دیروز در عمق آب ها بودم، امروز در آسمان ها. زمانه چه حوادث غیر منتظره ای را که تقدیم نمی کند. قطره به خود می بالید. باد در غب غب انداخته از بالا به وطنش که در پایین بود نظری انداخت.
ابر و قطره مانند مادر و فرزند به کمک باد مسافت زیادی را طی نمودند. بالاخره روزی قطره چشم باز کرد و به جای آب های نیل گون زمین را دید با پستی و بلندی های زیاد با کوه های سر به فلک کشیده و دره های مخوف و تاریک با بیابان ها و دشت های بی انتها...
روز به پایان می رسید که ابر در آسمان شهر بزرگی مستقر شد. قطره از خود پرسید " در پایین چه می گذرد؟ چرا زمین این قدر ناهموار است؟ " او ساختمان های جعبه مانند می دید که در لابه لای آن ها مسیر هایی مانند رگ های باریک و بزرگ بودند و در آن ها اشیایی متحرک، در جهت مخالف، یک طرف با چراغ های قرمز و طرف دیگر چراغ های سفید در حرکت بودند. آدم هایی را دید که با عجله این سو و آن سو می رفتند...
قطره با شانه اشاره ای به قطره پیری که در نزدش بود کرد و گفت:
- لطفاً بگوئید این همه سرعت و این همه عجله برای چیست؟ مگر آن ها از ابرمی ترسند؟
قطره ی پیر با لبخند گفت:
- صبر کن پسرم، خودت خواهی فهمید. آره، زمانی بود که آدم از غرش ابر وحشت داشت ولی به تدریج به پیشرفت های زیادی نایل شد. امروز آدم می تواند از ابرها هم بالاتر رفته، ماه را تسخیر کند، به اعماق اقیانوس ها سر زند، ذره را بشکافد؛ انسان به اسرار زیادی دست یافت، خیلی چیزها آموخت، خود را آن قدر قوی و مقتدرحس کرد که شروع کرد از خود ترسیدن... و لذا دلیل این شتاب و عجله جهت تضمین ماندن بین هم نوعان خود و گذران وقتی است که پروردگار به عنوان زندگی در اختیار وی گذاشته است.
قطره به فکر فرو رفت و خود را جمع کرد. از گفته های قطره ی پیر چیزی دستگیرش نشده بود. ابر که به این گفتگو گوش میداد اخم کرد و به سیاهی گرایید و به ابرهایی که از روبه رو می آمدند ملحق شد. دوباره توپ ها غرش کردند و از صدای آن ها آسمان ترکید و از نور شدید آنها زشتی های دنیای پایین به وضوح دیده شد.
ابر غرید:
- آماده فرود...
قطره از ابر جدا شد و دست قطره ی پیر را گرفته همراه قطره های دیگر با سرعت به پایین سرازیر شدند و به بام های خانه ها و چترهای باز شده بوسه زدند. از روی شیشه های پنجره ها، تابلو ها و قرنیزها سر خوردند و همه چیز و همه جا را تسخیر کردند، گویا می خواستند زشتی ها و آلودگی های آدمیان را با خود بشویند و ببرند!
قطره زمان کوتاهی به شیشه پنجره ای چسبید و به درون نظری انداخت، آن جا آدم های زیادی جمع شده بودند و بی توجه به باران شدید مشغول خوش گذرانی بودند. شیشه های پنجره از صدای موسیقی ناهنجار ریتمیک تکان می خورد. میزها لبریز از غذا و نوشیدنی بودند، این جا و آن جا سینی های پر از میوه های گوناگون به چشم می آمد. قطره از تکان شدید شیشه ها به پله های سردرهمان ساختمان سقوط کرد. آن جا زن جوانی را دید که بچه اش را در آغوش گرفته بود و سعی می کرد از حمله باران محافظتش کند. قطره خجالت کشید و خود را به قطره پیر چسبانده فکر کرد که باران چقدر سنگ دل و عاری از ترحم است. تحمل دیدن این زن را نداشت و لذا جستی زد و خود را در چاله ای در وسط کوچه یافت.
ناگهان صدای فرو ریختن آوار ودرپی آن صدای شیون و زاری، آه و ناله و دشنام های رکیک به گوش رسید. در زیر نور رعد و برق یک لحظه دیوارهای سفید خانه ای را دید و دیرک های چوبی که آزادانه سربرافراشته بودند.
قطره اولین بار قطره هایی را دید به رنگ سرخ که به طرفش راه افتادند، وای که غیر از رنگ سرخ چه طمع عجیبی داشتند... طمع درد و نیستی... قطره از ابر متنفر شد و گفت:
- چرا ابر اینقدر بی رحم است؟
قطره پیر با تانی گفت:
- خیر اصلا بی رحم نیست فرزندم، ابر تنها ضامن ادامه حیات طبیعت و هستی است. بدون ابر زندگی معنی ندارد! در آسمان سیاره های زیادی هستند که به خاطر نداشتن ابر به سیاره های مرده و سنگی تبدیل شده اند. زندگی همواره قربانی می طلبد و بازنده های اصلی ضعیفان و نحیف ها هستند. بی خودی ناراحت نباش! نژاد آدمیزاد نمی تواند بدون دادن قربانی با زمانه بسازد و سر کند.
آسمان رنگ عوض کرد و به سرخی گرایید. قطره هنوز داشت در چاله پر از آب به دیده ها و شنیده های خود می اندیشید که ناگهان از صدای خودرویی که به سرعت به چاله نزدیک می شد به خود آمد. به شدت ترسید. چرخ های خودرو نزدیک و نزدیک تر می شدند، کم مانده بود که زیر آن ها له شود که قطره ی پیر فریاد زد:
- بپر عزیزم، خودت را نجات بده.
قطره در آخرین لحظه از چاله جست و کمانی زد و درون کف دستی لرزان که به جلو دراز شده بود افتاد... به چاله نگاه کرد، قطره پیر ناپدید شده بود... فکر کرد که او به خاطر نجاتش خود را قربانی کرد!... و از این فکر قلبش تکه تکه شد! در همان لحظه قطره ی دیگری که طعم شور داشت از بالا به کف دست افتاد. قطره ناخودآگاه به بالا نگاه کرد و چشمانی را دید که خیس بودند و در آن ها غم و اندوه، یاس نومیدی و تلخی موج می زد. قطره فکر کرد: کاش می توانستم تغییر شکل دهم و به چیزی تبدیل شوم که قادر باشم آرزوی صاحب این چشمان غمگین را برآورده سازم. دور از تصور نبود که از چنین چشمانی قطره هایی به این تلخی تراوش کنند... ولی در هر حال قطره هرگز نفهمید که چرا پیرمرد دست خود را همچنان به صورت باز دراز کرده و چه می خواست؟ افسوس که قطره ی پیر نبود که به این پرسش و چراهای بی شماری که قطر ی جوان را آزار می داد پاسخ گوید.
ابرها به تدریج متفرق شدند و برای تابش نور گرم خورشید جا باز کردند. قطره با قطره های شور یکی شده و همراه آن ها صعود کرد و دوباره به ابر ملحق شد... زمانی گذشت. روزی چشم باز کرد و به پایین نگریست، سطح نیلگون آب ها را دید. دیگر از زمین ناهموار و آن جا که آسمان خراش ها سربه فلک کشیده اند و خانه هایی متزلزل و نیمه خراب فرو می ریزند، آن جا که در یکی از خانه های مجلل ضیافت بود و روی پله های سردر همان خانه زنی جوان بچه در آغوش نشسته بود، آن جا که خودرویی پر از جوانان مست به سرعت از روی چاله رد می شد و کف دست پیرمردی را با آب پر می کرد خبری نبود...
ابر و اقیانوس دوباره به همدیگر سلام کردند. قطره به قطراتی برخورد کرد که آماده پرواز بودند و یک لحظه خواست آن ها را از قصد خود منصرف کند ولی بعد فکر کرد که بگذار بروند و زمین را ببینند، زمین که دیگر برای همیشه بکارت خود را از دست داده و زشت و بی ریخت شده است، بگذار ببینند و قدر سرزمین های آبا اجدادی خود را بیشتر بدانند!
قطره اززمین منزجر بود و آرزو می کرد که یخ های قطب ها دراثر انگولک های آدم ها بالاخره ذوب شوند وقطره ها زیاد شوند و اقیانوس طغیان کند و زمینی را که اسیر قدرت نمائی، بی عدالتی و آز و طمع انسان شده است تا ابد با آب بپوشاند.


نظرات شما
wow
vahshatnak zibaaaaaaaaast
javdane bashid
نوشته: roya | October 10, 2007 11:24 PM
بسیار ساده و بسیار زیبا و عمیق .
به شما تبریک میگم آقای هوانسیان و امیدوارم شاهد کارهای دیگر شما در این وب سایت ادبی باشیم .
نوشته: مهسا قاجار | October 19, 2007 11:21 PM
با سلام...امروز رافرصتی پیش آمد که خواننده ی این اثر جذاب وانسانی باشم وبه شکلی هم با ادبیات نوین ارمنی آشنا شوم . پاینده باشید.پروازتان مبارک.
نوشته: ع.ذ | October 20, 2007 6:26 PM