Հայերեն دو هفته يك بار، روزهای شنبه به روز می شود

غریق

کارینه خودیکیان

ترجمه ی واهه آرمن


- وقتی می رفت تو رودخونه شنا كنه، با هر كسی كه سر راهش سبز می شد روبوسی می كرد، چرا یكی جلوشو نگرفت و برش نگردوند؟ چرا با گفتن یكی دو جمله منصرفش نكردن ، ها؟ ندیدن كه مسته؟ سردی توی چشاشو ندیدن، كه گذاشتن بره توی آب های بهاری شنا كنه؟ حالا دارن خاكش می كنن، چه خاك كردنی! اگه چیز رشك برانگیزی بود، قلبم از حسادت تركیده بود.

زن خانه بود؛ صدایش رسا، رفتارش مقتدر، خشمش ساختگی، با گره ای نا گشودنی از درد بزرگ و ترسی بزرگ در قلبش هیچ كدام از حاضرین در اتاق توجهی نمی كردند كه او چگونه حاشیه قابلمه ها را با ماسه می سابد، بی رحمانه برق می اندازد و بی ملاحضه به سویی پرتاب می كند. آن ها را داخل كابینت نمی چید، بلكه پرتاب شان می كرد تا با سر و صدا به كف اتاق بخورند. زیر چشمی هم نگاهی نمی كرد تا ببیند چگونه لبه های صاف شان هنگام افتادن قر می شود.

- حالا قلب هاشون به درد اومده، پس چی اولی این اتفاق واسه چند روز غیبت و بدگویی بس می كنه. حالا واسه چس میان از كوچه ما رد بشن؟! می تونستن نادیده بگیرن، نه؟! به این بهونه كه اهمیتی نمی دن یا می ترسن یا چه می دونم به هر دلیل دیگه ای! ولی نه! اونا با یه چرخش بزرگ باید بیان و از همین كوچه رد بشن و با فراموش كردن تابوت آویزون از بالای سرشون، با چشم هایی كنجكاو خوراكی برای ذهن های كثیف شون پیدا كنن. ولی چیزی رو كه دنبالش هستن تو این كوچه پیدا نمی كنن، نه!

در اتاق سه نفر بودند؛ سه زن. بیرون از اتاق روزی بود كه از پیش، برای چیزی مقدر شده بود، چیزی كه هنوز آغاز نشده بود.
در اتاق، هر كدام از سه زن با كمین كردن پشت افكار ناگفته اش و با كشف ماهیت چیزی كه هنوز آغاز نشده بود، لذت تحریك آمیز دوئلی در ظاهر آرام، اما مرگبار را می چشیدند.

- چیزی رو كه دنبالش هستن، تو كوچه نیست
با انگشت های خشكیده اش توتون ر لمس كرد. كمی از آن را بر لبه كاغذ ریخت و با چالاكی سیگاری پیچید. لحظه ای بعد، چهره چروكیده اش در میان دود تندی پنهان شد. مادر خانه بود؛ صدایش شكسته، حركاتش ناموزون، آرامشش ساختگی و آن چه ر كه می دانست، انتظارش را داشت، در چشمهایش آشكار بود.

- از كوچه رد می شن و می رن. اگه می تونی در ایوون رو قفل و كلیدشو از گردنت آویزون كن.

- آره، سگ هستم! سگی كه پارس می كنه و گاز نمی گیره. ولی تقصیر من نیست كه زنجیر ندارم.

زن خانه آب داخل تشت را خالی كرده بود و حال ضرف هایی را كه پخش و پلا بود در كشو می چید.

- این همه سال، لیاقت یه زنجیر رو هم نداشتم.

- زمونه باید ارزونی كنه.

انگشت های خشكش زنجیر نقره ای سیاهی را كه نسج زمختی داشت از میان چین های لباس سیاهش بیرون كشید و با حالتی شوم در هوا از هم گشوده شد.

- بگیر! فقط كلیدش موند.

زن خانه در حالی كه برق سیاه چشم هایش را آشكارا پنهان می كرد، زنجیر را از دست از هم گشوده و چنگال شده مادر خانه كند و به گردنش آویخت. مادر خانه با لبهایی فشرده وعده داد:

- كلید هم به وقتش.

بیرون از اتاق، هیاهویی مبهم به گوش رسید مادر خانه با نگرانی به زن خانه نگریست. زن خانه با نگاهی مصمم به نفر سومی كه در اتاق حضور داشت خیره شد و سومی كه عروس خانه بود،‌در جای خود كز كرد.

گفت:

- هنوز زوده! هنوز دور هستن. باید یه چرخی بزنن، سه جا استراحت كنن و بعدش! هنوز دور هستن.

سكوت سه زن غیر قابل تحمل بود. اگر چه سكوت هر كدام به تنهایی سنگین و آزاردهنده بود، اما می شد آن را تحمل كرد از سكوت به هم پیوسته سه زن، اتاق درحال انفجار بود. بیرون از اتاق، روز آغاز می شد.

ردیچه باغ محكم به هم كوبیده شد. اتاق نفسی با آسودگی كشید. حالا در باز می شد و سكوت سه گانه، اگرچه برای زمانی كوتاه، در مقابل مرد خانه عقب نشینی می كرد.

- منتظرید؟

از آستانه در سكوت سه نفر را برانداز كرد. سه زن، با افكاری ناگفته و گرفتار آن چه كه باید كمی بعد از اتفاق بیفتد، پشت نگاه های بسته شان پنهان شدند.

مرد با صدای نوه، خطاب به مادر خانه گفت:

- درباره امروز چیزی می دونستی كه این اواخر با زنجیر نقره سیاه، تسبیح می گردوندی؟!

با صدای فرزند، خطاب به زن خانه گفت:

- فكر می كنی بتونی كلید رو توی قفل زنگ زده بچرخونی؟ واسه این كار باید شكاف رو به موقعش روغن می زدی؛ لااقل هفته ای یه بار.

با صدای همسر، خطاب به عروس خانه گفت:

- امروز تو رو روی ایوون نبینم! خواهشم چیز بزرگی نیس، واسه همینم خواهش نمی كنم، دستور می دم. از اتاق بیرون نیای!

بعد آرام، طوری كه فقط او بشنود اضافه كرد:

- خواهش می كنم...

به تلخی لبخند زد. در سرش چیزی مضحك تر از تنها مرد خانه بودن وجود نداشت.

آن گاه زمان، در یك آن خود را گم كرد و با كنده شدن از جای خود به محلی دیگر شتافت.

مادر خانه تسبیح صد ساله اش را كه مهره های براقی داشت می گرداند و به جای گفتن "خیر و شر"، كلماتی نجوا می كرد كه تنها برای خودش قابل فهم بود.

زن خانه با انگشت های لرزان روغن چرخ خیاطی را داخل شكاف زنگ زده در ایوان می ریخت و به امید یافتن تنها كلید ضروری، ده ها كلید دسته كلیدش را یك یه یك امتحان می كرد.

عروس خانه چشم هایش را بسته بود، اما جمعیتی را می دید كه در رأس خود تابوتی را چون دستكش دعوت به مبارزه دراز كرده و حمل می كرد. او را می دید كه در تابوت خوابیده بود؛ با لباس های خیس، موهای تر، لای دندان ها و شكاف های دهانش پر از ماسه و در گلویش واپسین فریاد بر نیامده.

مرد بطری را از گنجه برداشت، نوشابه را داخل لیوان بزرگ ریخت و یك نفس آن را سر كشید. چهره اش برافروخته نشد، نفسش نگرفت، دهان سوزانش را با دست پاك نكرد. با نوك زبان اشكی را كه از چشم هایش جاری بود چشید و از تلخی آن بر خود لرزید.
- با این كارش چی می خواست بگه؟ چی می خواست كه رفت و موند زیر آب ها؟ چی؟

- تو خودتو مقصر ندون!

زن خانه برخاست و فریاد زد:

- اونم همینو می خواد كه تو خودتو مقصر بدونی، نمی زارم! تو رو، مقابل دنیا و مردم یكه و تنها، فقط به این خاطر به دنیا آوردم كه امروز بری زیر بار گناه؟! به جای تو هر كس دیگه ای هم بود همین كار رو می كرد. نه! اشتباه گفتم؛ نه هر كسی، هر مردی! هر مرد دیگه ای هم بود همین كار رو می كرد! زنی كه واسه عشق زاده شده، قسمت مرده. من تو رو به تنهایی بزرگ كردم، ولی یه مرد بزرگت كردم. خودتو مقصر ندون!

مادر خانه غرید:

- اگه بخواد هم نمی تونه. مگه وقتی كه تو مقابل دنیا و مردم یكه و تنها، اونو به دنیا آوردی، خودتو مقصر دونستی؟

- چرا باید خودمو مقصر مو دونستم؟!

زن خانه به خشم آمد.

- زنی بودم زاده شده واسه عشق كه مرد خودشو پیدا كرد. پیداش كردم و گفتم مال منی. به من چه كه قبل از من مال كی بوده؟! گفتم مال من هستی و مال من شد!

مادر خانه با صدایی آمیخته به نیشخند یا ناله گفت:

- آره، مال تو شد... پس چی.

- آره، زمانش كوتاه بود. بعد اون رفت و ... رفت زیر آب ها. ولی من یه قطره اشك هم نریختم. گفتن سنگدله، ساحره خشك جونه، ولی من كه اشكی نداشتم. بچه اون تو بغلم بود، ولی خودش... دیگه تا ابد مال من بود...

عروس خانه در كف دست هایش احساس سرما كرد. در گوشه لب های غریق كلمه ای باقی مانده بود. در هر دو گوشه نیز همان كلمه ای بود كه چروكیده شده و طرح دهان ظریف او را تغییر داده بود. انبوه جمعیت نزدیكتر شده بود، اما زمان باقی مانده برای پی بردن به كلمه چروكیده شده در حال اتمام بود. عروس خانه گوش هایش را محكم گرفت؛ گفتگوی داخل اتاق تمركزش را بر هم می زد. او باید كلمه را می یافت و آن را ار روی چروك بر می داشت.

مرد ریشخند زد:

- از روزی كه چشم باز كردم شاهد این بحث و جدل بودم و تا حالا هم هیچی نفهمیدم. ولی لااقل امروز می تونستین داستان خودتونو با یاد نیارین، نه؟!

زن خانه با خستگی گفت:

- اون نمی تونه با یاد نیاره، چون كه نمی تونه منو به خاطر تنها موندن مقابل دنیا و مردم ببخشه.

مادر خانه به چشم های بی فروغش برقی شوم داد و در سكوت فرو رفت.

- بیزارم كردین!

مرد ناگهان به ستو آمد و فرزندوار تقلید مادرش را كرد:

- نمی بخشه!

و ادامه داد:

- تو رو نه، بلكه خودشو نمی بخشه، خودشو! تا حالا نفهمیدی كه تو سرتاپا تكرار اون هستی؟!

زن خانه با لحنی ظالمانه گفت:

- تو هم تكرار منی!

در سكوتی سنگین با درماندگی افزود:

- حالا كه هر چی از دهن مون دراومد به هم گفتیم، چیزی عوض شد؟

عروس خانه احساس سرما كرد؛ سرتا پای غریق خیس بود و تر. خیلی عجیب بود. او را در روز پیش از آب ها بیرون كشیده بودند پیرزنها او را شسته بودند، لباس های خشك و نرم تنش كرده و موهای براق و خشكش را به زیبایی شانه كرده بودند.
موهای نافرمانی كه از لای انگشتهای دخترانه بیرون می جست و با خودنمایی زیر نور می درخشید، حالا زیر انگشتهای سرد پیرزنان مطیع وارشانه شده بود. اما چرا هنگامی كه خورشید، بی رحمانه می سوزاند، او خیس است و تر؟ آب از موهایش چكه چكه فرو می ریزد، در حفره چشم های بسته اش جمع شده و زیر پلك هایش ناپدید می شود.

- خوب، پا نمی شه بره كه به خیال خودش دنیا رو ببینه و پی چیزی بگرده و پیداش كنه... اونو می برد خونه، در رو روش می بست، بعد می رفت چیزی رو كه دنبالش بود پیدا كنه!‌ ولی نه، خودش باور داشت كه اون منتظر می مونه. منتظرش می مونه تا یه روز برگرده. چرا پا شد رفت؟ نمی دونست كه تو دنیا به غیر از خودش كس دیگه ای هم هست كه زن زاییده شده واسه عشق رو حتماً تصاحب می كرد؟!

عاجزانه به خشم آمد، بطری را تا ته خالی كرد و آن را به طرف ایوان پرتاب كرد.

- خوب كاری كردم! اون زن منه و واسه من زاییده شده بود. خوب، نمی رفت... و حالا كه رفت و خفه شد، كی می تونه بگه تو فكرش چی بود؟

مادر خانه نالید:

- برو دراز بكش، تو به خواب احتیاج داری...

- نه!

زن خانه حرف او را قطع كرد:

- پسر من ترسو نیست. اون از كی كمتره كه اونجا نباشه؟ نه دزدی كرده، نه غارت. فقط چیزی رو كه قسمتش بوده تصاحب كرده.

- فقط بدونم به چیزی كه می گی ایمان داری. اگه این جور باشه، با خیالی راحت می میرم.

- این طور كه معلومه هنوز خیلی باید زندگی كنی.

زن خانه با ترشرویی پوزخندی زد و به طرف پسرش برگشت:

- برو! حالا جای تو اون جاست. برو به بقیه ملحق شو! یه مقدار از راه هم، قسمت سنگین تابوت رو بگیر و بیشتر از همه تو زیر سنگینی اون بمون! بذار ببینن كه مرد هستی و نه از چشای مردم ترس داری، نا از سنگینی تابوت!

مرد به عروس خانه كه پشت چشم ها و گوش های بسته پنهان شده بود نزدیك شد.

- به من نگاه كن!

بر خلاف میلش، صدایش بسیار تهدیدآمیز بود. سعی كرد آرام شود. نمی بایست نشان می داد كه می ترسد.

- به من گوش بده. تو ایوون نری. هر كسی ام صدات كرد و هرچی ام كه گفت، به من فكر كن. همه ش یه روزه. یك كم ظاقت بیاری، تموم می شه می ره. گوش كردی؟

عروس خانه با نگاه كسی كه از دورها بازگشته به او نگاه كرد. مرد لرزید؛ گویی قطعات درشت یخی كه آغشته با آب بود با خش خشی سرد در قلبش انباشته شد. احساس سرمایی طاقت فرسا كرد و معصومانه به زنش نگاه كرد. سپس در سكوت بیرون رفت.
عروس خانه او را در ذهنش مجسم كرد كه چگونه به مردم نزدیك شد و به آن ها پیوست. آن گاه شانه اش را از پهلو به زیر تابوت كشید. در چهره غریق هیچ چیز تغییر نكرد، فقط چكیدن آب بیشتر شد.

وقتی جمعیت تنها یك كوچه فاصله داشت، تسبیح مادر خانه پاره شد و مهره های آن با جرنگیدن بر كف اتاق پاشید و با سرعت به سوی باغ بیرون جهید. پاهای مادر خانه بی اختیار به دنبال آن ها به راه افتادند، اما او مدام به پشت سرش نگاه می كرد و در تلاش بود تا چیزی بگوید.

نتوانست. پاهایش بسیار مصمم بودند و او در سایه درخت ها گم شد.

زن خانه با انگشتهایی كه از عجله می لرزیدند، می كوشید دو كلید باقی مانده را در قفل امتحان كند. وقتی آخرین كلید نیز بی نتیجه چرخید، او دسته كلید را با دلخوری به طرفی پرت كرد و كوشید تا چیزی به خاطر آورد. چشم هایش از فشاری كه به خود آورد تیره شد. خش خش خون در گوشهایش پر شد و ... به یاد آورد كلیدی را كه بیهوده می جوید، سال ها پیش در كشو چرخ خیاطی انداخته بود.

به یاد آورد و بر خود لرزید؛ آیا فرصت می كرد تا بیابد و بیاورد؟ پیش از خروج از اتاق به عروس نزدیك شد.

- همه ش چند دقیقه ست. اگر طاقت بیاری، تموم می شه می ره. فقط طاقت بیار تا بیام. من در ایوون رو حتماً باید قفل كنم و كلیدشو بندازم به زنجیر.

زن مقتدرخانه هرگز این چنین التماس نكرده و این چنین مغلوب نشده بود.

- بی دلیل نیست كه این زنجیر همین امروز نصیبم شد. من باید بتونم این كلید لعنتی رو بیارم!

احساس كرد كه عروس خانه به او و به هیچ كدام شان گوش نمی دهد. اضطراب حاكم بر خود را كنار زد و به آخرین حربه روی آورد.

- نباید تو صورت غریقی كه تشنه عشق بوده، به خاطر عشق تنبیه شده و خودش رو تسلیم عشق كرد نگاه كرد. نباید نگاه كنی، چون اون نگاه واپسینی داره كه زیر پلك های خیسش نگهش داشته. كلمه واپسینی داره كه گوشه لبهای پر از ماسه ش پنهونش كرده. در آخر راه دنبال كسی می گرده كه باید نگاهش كنه و بهش بگه...

وحشت زده سكوت كرد، اما دیگر دیر شده بود؛ عروس خانه به خود آمده و چشم هایش جان گرفته بود. زن خانه قصد داشت عروس را با قصه ای كه همان وقت از خودش ساخته بود كمی بترساند، فراموش كرده بود كه او هنوز قصه ها را باور دارد.
می دانست كه مغلوب شده و تنها راه نجات، یافتن كلید است. از اتاق بیرون زد.

عروس خانه با تبسم نگاهی به اتاق خالی كرد.

صدای پاهایی كه نزدیك می شد به گوش رسید. نه هیاهویی بود، نه گفت و گویی. تنها صدای پاهایی به گوش می رسید كه با خش خشی تهدیدآمیز به خانه نزدیك می شد.

عروس خانه به ایوان رفت و به تابوتی كه بالای سر مردم در حركت بود نگاه كرد. مارد خانه كه از جستجوی بیهوده مهره ها به نفس تنگی افتاده بود، روی پاهای ناتوانش خم شد.

زن خانه كه سرانجام موفق شده بود كلیدی را كه در ته كشو از دستش می لغزید بگیرد، مشتش را باز كرد و دید آن چه را كه یافته تكه آهنی زنگ زده است و آن را به طرفی پرت كرد.

مرد كه زیر سنگین ترین گوشه تابوت خم شده بود، چشم هایش را بست. غریق چشمهایش را به آرامی گشود و لبخند زد. چهره زنی كه برای عشق او زاده شده بود از هم شكفت؛ همان لبخند آشنا بود، چون گذشته مهربان و سرشار از عشق. آن وقت چروكی كه در گوشه لب هایش پدید آمده بود محو شد و آن كلمه جان گرفت:

- بیا!

زنی كه برای عشق او زاده شده بود، لحظه ای پس نشست یا شاید زندگی ایستاده در كنارش مانعش شد... اما حتی اگر این گونه نیز بود، چیزی تغییر نكرد؛ زیرا هنگام پس نشستن، پایش به بطری خالی مشروب خورد.

بطری با صدای مهیبی منفجر شد. موج انفجار، عروس خانه را گرفت، او را با پیچ و تاب از جا كند و جلو تابوت بر سنگفرش كوچه پرتاب كرد. هیچ كدام از تشییع كنندگان چیزی ندیدند؛ حتی آخرین فریاد برآمده از گلوی غریق را نشنیدند؛ فریادی برخاست و بر پیكر بی جان زنی كه برای عشق به او زاده شده بود پیچید.


نظرات شما

mesle hamishe ali karhaye vahe take take
vahe !!!
..... .....
ino faghat khodet midoni yani chi
man behesh iman daram to ro nemidonam

aval be karineye aziz bayad tabrik va khaste nabshid begam va tahsakor va khaste nabshid be vaheye aziz
be khatere tarjomeye zibashoon
che ziba bood:kalameye chorokide shode.
va ghesmate zaman dar yek aan khod ra gom kard ...vaghean kash zaman ham gahi rahesho gom mikard
payande bashid.

واهه ی عزیز
ترجمه هات عالی هستن به کارینه خودیکیان تبریک می گم که تو کارشو ترجمه کردی و خوشحالم که تونستم این داستان جالب رو با ترجه تو بخونم اگه بگم تو در ترجمه بهترینی دروغ نگفتم بخصوص از ارمنی به فارسی و بالعس .
سربلند و سرافراز باشی...


نظر بدهید