Հայերեն

crash-web.jpg

در بند آواها

نویسنده: آرام کاکه ی فلاح

برگردان : بابک صحرانورد

پدر جان! این منم مرجانه؛ مرجانه دخترت. شما 42 روز است که روی این تخت افتاده اید، 42 روزاست که در یک بیهوشی ممتد بوده اید. آه چه لذت بخش است که چشمانتان را باز کردید، من را که می شناسید؟ دکتر گفت که شاید کسی را نشناسد، شایدً مثل کودکی که با بهت و حیرت به آسمان بالای سرش خیره می شود و از چیزی سر در نمی آورد، او هم به همین شکل این طرف و آن طرف را نگاه کند. همان موقع که ماشین ما چپ کرد، من و شما را به اینجا منتقل کردند.من فقط یکی از دستهایم در رفته بود اما سر و صورتم به طرز وحشتناکی زخمی و خراشیده شده بود. انگار که با پلنگی بازی کرده ام و او یادش رفته که داریم بازی می کنیم. اما همین طور که می بینی خوب و سرحالم. متاسفانه مادر از دنیا رفت و در سانحه، جان سالم بدر نبرد. من خوب می دانم شما مقصر نبودید...





River-Silver1jpg.jpg

روح من

ماتئوس ظاریفیان

ترجمه: امیک الکساندری

خداوندا، خداوندا
چرا این همه درد داده ای
به گل دختر زیبا ؟

اگر من خدا بودم
آه ، بی گمان او را
الهه می نمودم .






Almond1.jpg

عاشق تر از بادام کال

دلاور قره داغی

برگردان: بابک صحرانورد

در تو می آیم
در تو می بارم
در تو می نگرم
در تو خشمگین می شوم
در تو می نویسم
در تو می روم
و در تو گم می شوم!




xsnow12.jpg

سفر مغان

تي. اس. اليوت

ترجمه ی شاپور احمدی

« نصیبمان سرمایی بود که به پايان نمي‌رسيد
درست در بدترین وقت سال
برای سفر، و آن هم سفری دراز:
در ورطه‌ها و هوايي سوزناک
درست در چله‌ی زمستان.»






stormy_sea2.jpg

نقاشي دريا درروز مادرم

هوانس پيليكيان


ترجمه از متن انگلیسی: خاچيك خاچر

تقديم به كلاريس كه آنرا اول خواند


نمي دانم آيا همه مردها وزنها يكسان مي ميرند

چشم به راه آمدنش به خانه بودم
مي دانستم پزشكان همه دراشتباه اند...





Desert1.jpg

افسانه شیدهار

آودیک ایساهاکیان

مترجم : امیک الکساندری

شیدهار جهانگرد چشمان متفکرش را از پس چینهای عمیق پیشانی آفتاب سوخته اش به اطراف افکند و شگفت زده دید که به جای دریای آشنایی که بارها طی گشت وگذارهای بی پایانش، از سواحل خروشان آن گذشته بود، هم اکنون صحرایی تشنه و خارآگین پدیدار گشته است، جای امواج سبز دریایی که زمانی کشتیها را چون پر کاه تاب می داد، اینک امواج زرد صحرا مانند یالهای شیر بیابانی در پیچ و تابند، و به جای کشتیها، کاروانی با نغمه ی گنگ زنگها به آهستگی پیش می رود...



photo_lonely_traveller.jpg-11.jpg

شعری از یقیشه چارنتس

ترجمه ی : امیک الکساندری

هم اینک جامه سفر به تن کرده،
عصا به دست و کوله بار بر دوش گرفته،
تو راهی دوردست های پر شکوه می شوی،
و روحت توانمند است و چهره ات آسوده
و نگاهت آبی و آرام






Picture 342-1.jpg

شعری از بارویر سواک

ترجمه ی : امیک الکساندری

- سلام !
این تک واژه را می گویم
چون نشان دادن گذرنامه،
چون تعریف زندگینامه
یا پرکردن پرسشنامه .






Duo.jpg

شعری از فیونا سَمسون

ترجمه ی آزاده کامیار

تو دیدی تنش چطور به من نگاه می‌کرد
انگار یکی نشانی
که مرا به اعماق می‌خواند
شیوا بود و رسا زن،
پر پیچ و خم و تام و تمام
تنش به خود نمایی-
خاک رس-
که می‌شد شکلش دهم



khfyukhr.jpg

دو شعر از ایلهان برک

ترجمه ی نیما جان محمدی

هزاران سال راه خواهیم رفت
نخست وارد یک خیابان خواهیم شد

ژنوس خبرهایی از تو برایم خواهد آورد
عریان در انتظارت خواهم ماند

آن ها ما را از ایا صوفیا می بینند
هیچ کس نیست که نبیند

تاریکی شنبه
به کلیسای لهستانی خیره



PO325~Two-Women-Posters.jpg

سه شعر از کارل سندبرگ

ترجمه ی آزاده کامیار

به من گرسنگی بدهید
شما ای خدایان که نشسته‌اید وُ
به امورات جهان سامان می‌بخشید.
به من گرسنگی، درد و عسرت بدهید،
رسوا و سرشکسته دورم کنید
از دروازه‌‌های زر و شهرت،
به من گرسنگی بدهید، سخت و جانفرسا



the_man.jpg

سه شعر از فیلیپ سوپو

ترجمه ی فرزانه شهفر

كت وشلواري مان آقاي ميروآر*
ديشب مُرد در پاريس
شب است
تاريك است
شب تاريكي است در پاريس .



hand_boy.jpg

سه شعر از هوانس گریگوریان

ترجمه ی واهه آرمن

اگر بیابانی شخصی می داشتم،
همه ی شیرهای دنیا را صدا می کردم
و می گفتم:
ببینید پیش من چه قدر شن هست و
چه قدر آزادی.
خورشید را نشان می دادم،



rain_shadows.jpg

سه شعر از لیندا پاستان

ترجمه ی آزاده کامیار

در پشت هر "دوستت دارم"
"خداحافظ" ایستاده است.
در پشت هر
"خداحافظ"
"چه خوب بود آن جا در علف ها،
کنار هم از آن همه سبز
تر شدیم."



bwlon01.jpg

سه شعر از رافائل آلبرتی

ترجمه ی نازنین میرصادقی

این جا، وقتی که باد می میرد،
کلمات، جان می سپرند.
آسیاب، لب از سخن فرو می بندد.
درختان دیگر خاموشند.
اسب ها دیگر خاموشند.
زنبوران عسل خاموشند



دو شعر از ماری لوئیزه کشنیتس

ترجمه ی دکتر تورج رهنما

مردی که مرگ را بر فراز هیروشیما رها کرد،
به کلیسا رفت و ناقوس ها را به صدا در آورد.
مردی که مرگ را بر فراز هیروشیما رها کرد،
رفت و خود را حلق آویز نمود



two_girls.jpg

شعری از فیلیپ سوپو

ترجمه ی فرزانه شهفر

بگذاريد بخواند
آبي كه مي خواند
بگذاريد بدود
آبي كه مي دود



hotel.jpg

نامه ای ازخانه

ای . سی . اوسوندو
ترجمه از متن انگلیسی : علیرضا کیوانی نژاد

پسرعزیزم چرا تو مثل بقیه بچه های خوب نیجریه ای که درآمریکا زندگی می کنند تا حالا پولی برای من از آن مملکت¬غربی نفرستادی؟تو برای ملاقات من هم به خانه نیامدی.با زنی سفید پوست ازدواج کردی؟یادت¬نرودمن¬همیشه¬آماده ام برایت همسر پیدا کنم.اسمش انگوزی است.والدینش مسیحیان خوبی هستند ومادرش هم¬مثل خودم عضوخوبی ازانجمن زنان مسیحی است.لطفا این رابطه خوب را که ظرف چند سال با خانواده انگوزی برقرار کرده ام خراب نکن



china_01.jpg

در مغازه ساندويچ فروشي

جان دبليو وانگ

ترجمه از متن انگلیسی : اسدالله امرايي


از مراسم تدفین پدرم که برمی‌گشتم، در حاشیه محله چینی‌ها یک مغازه ساندویچ‌فروشی دیدم که تا آن وقت به چشمم نخورده بود. دیوارهایش گل‌اندود بود، سقف صافی داشت. یک هواکش حلبی گرد هم بود که به آرامی می‌چرخید و روی بام قرار داشت. تابلو رنگ و رو رفته‌ای نشان می‌داد که مغازه از 1908 دایر بوده است. ماشین را به محوطه پارکینگ راندم و فکر کردم برای "جولی" شام بگیرم و به خانه ببرم. هفت ماهه باردار بود. از او خواسته بودم به مراسم تدفین نیاید و توی خانه بماند



Edward_ax.jpg

چهار شعر از ادوارد حق وردیان

ترجمه ی واهه آرمن


من به آینه ها نگاه نمی کنم
سایه ام روی دیوار است؛
سایه ام روی دیوار می نالد...

...............................



Keyvani

دو داستان کوتاه از نصیبو موانوکوزی

خورشید کم کم طلوع می کرد. در حالی که تو رختخوابم تقلا می کردم نور خفیفی از پنجره ی نیمه باز اتاقم روی چشمان خواب آلودم می تابد. بلند شدم و مثل گربه به بدنم کش و قوسی دادم؛ از ترس ارواح دور شب گذشته که در خواب دیده بودمشان.استخوان هایم اما به طرز عجیبی صدا کرد و لرزیدم.یک صندلی کهنه کنار تخت بود.طوری روی آن خم شدم که نتوانستم تعادلم را حفظ کنم...



Elena_ax_001.jpg

سه شعر از النا آرماش

ترجمه ی واهه آرمن

واحه
می گوید بنویس
چگونه جای می گیرد خورشید
در دست های کوچک کودک
بنویس چگونه بی کران تر می شود آبی آسمان
در چشم های سیاه ...




Arman_ax.jpg

چهار شعر ار آرمان هارطونیان

ترجمه از متن ارمنی توسط شاعر

همین طور تا به آخر

ای کاش نام تو یک بار دیگر تن پوش من بود
نام تو پاک و خنک و آبی .
پس در زیر این خورشید سوزان
چندان می رفتم
تا باز بسوزم



Vachagan_Papoyan.jpg

هفت شعر از واچاگان پاپویان

ترجمه ی واهه آرمن

ارمنستان

مثل چهره ی مادربزرگم
پر چین و چروک
و مثل دست هایش
پوشیده از پینه
با وسعتی به اندازه ی پرواز یک درنا



katil_1.jpg

قطره ی آب

نیکلا در هوانسیان

ترجمه از متن ارمنی

برپهنای اقیانوس بی کران، قطره ی آبی شنا کنان می اندیشید که تا کی باید چنین سرگردان و بی هدف بگردد! دوستانش به کررات سوار بر ابرها سفرهای دوردست رفتند و دنیا دیده و تجربه اندوخته بر گشتند، راستی تا کی باید در پشت امواج تاریک جا خوش کند. فردا سحرگاهان به سطح آب می رود و خود را به اشعه گرم و سوزان آفتاب تسلیم می کند...



Karineh_Khodikian01.jpg

غریق

کارینه خودیکیان

ترجمه ی واهه آرمن

- وقتی می رفت تو رودخونه شنا كنه، با هر كسی كه سر راهش سبز می شد روبوسی می كرد، چرا یكی جلوشو نگرفت و برش نگردوند؟ چرا با گفتن یكی دو جمله منصرفش نكردن ، ها؟ ندیدن كه مسته؟ سردی توی چشاشو ندیدن، كه گذاشتن بره توی آب های بهاری شنا كنه؟ حالا دارن خاكش می كنن، چه خاك كردنی! اگه چیز رشك برانگیزی بود، قلبم از حسادت تركیده بود.