پل ادبی

www.lit-bridge.com
نسخه مخصوص چاپ

ساختن بهشت


شاپور احمدی

پس از اینکه چشمهایم رو به کبودی و سردی رفتند و در میانه‌ی چهره‌ام غنچه‌ی سنگینی را با ندانم‌ کاری خوب فشردم، پس از سالها (نزدیک به بیست سال) اکنون در این بعدازظهر طلایی یک بالم را که بدون پر است در بوهای نیامیختنی آشپزخانه می‌لغزانم. تو می‌گویی آن بازوی دیگرم که سالها و سالها در تاریکی به یک سو می‌پیچید، خواهد لرزید؟ بی‌شک چنین است. سنگ ناب دندانم را می‌چشم و با درد و آزردگی ناگهان صدها پولکی را که در گوشه‌وکنار پله‌ها و آبخوری و باغچه‌ی سوخته سالهاسال پیش ریخته بودم به یاد می‌آورم. چه بدبختم با آن کمرگاه پیچ‌درپیچ و سینه‌ی کوچک و ترشی که هرگز نمی‌آرامید و در دالانهای کدر و خاکی ذره‌های روشنایی را بر می‌گرفت.
***
پر و سنگین پس از آن همه سال به چهارکنج خشک خود انجامیدم. چه کنم؟ در جایی شیشه‌خورده‌های رنگدار را خواهم جست. زه زده‌ام. چقدر تازه‌ام. با نَفَس تنگ بو برده‌ام پس از چند هفته به‌درستی و بی‌چشم‌ورو این بار در کناری بُرَنده و بدبو با زهدان کنده دیوانه‌وار و سربه‌هوا خواهم گريست.
***
هرز رفتم.
دلم بر می‌آشفت شامگاه
از زانوان لخت
در خوناب گرم.
و دستپاچه همان طور ریز روییدم.
***
در میان هزاران بوی ناجور و گاه خوش‌یمنی
که در آشپزخا‌نه می‌وزید، بیمناک
بوی تخم کدری را بالاخره یافتم.
بر زانوان کوتاه خود ساعتها ژولیدم.
پس از سالها دربه‌دری آب و گِل خویشاوندم را می‌شناسم.

********************************************************************************************

در سایه‌اش چند بعدازظهر دردناک خواهم غنود
و از چروکها‌ی بی‌بازگشت پوست سیر خواهم شد.
اما شانه‌هایم همچنان فراخیده‌اند
و گیسوانی در شکافشان
پرآب و سنگین ریشه انداخته است.
با ولع سوسوی شیشه‌خرده‌های جانم را جویدم.
وای بر بختم.
پاره‌های کورم خاکسارانه در خود تپیدند.
می‌ترسم به یادشان آورم.
در کناری خواهم گریست.
پیکر گوشتی‌ام جان‌پناه مفتی بود
تا بی‌آسیب همه چیزم را به کار گیرم.
و ذره‌ها‌یم با پرتویی نرم در آب می‌ریختند.
***
دیگر چه کیفی می‌برم
کر و کنگ
رگه‌های خاکی روشنایی را دست می‌مالم.
نمی‌توانم از خود دست بکشم.
در زیر با شکم خالی
به تخمهای سوخته رسیدم.
***
در کناره‌های ژرف خود (اکنون پس از اینکه آزاد شدم، اجزای جسدم پرت‌و‌پلا می‌گویند.) پی بردم بیکار این بیست سال پیرامون ناف زنده‌ی خود می‌چرخیدم. و از گردش هوا هزاران بوی پليد در مژه‌هایم خزید. با دلخوری پس از مدتها به بویی خویشاوند که طلا بود سر جنباندم:
- اینک منم، درست و پر، نرینه‌مرد.
- خوش آمدی.