تندیس
آنجا که خفته است،
تندیس بی امانت بیداری!
تابوت روز را...
اشباح بی شمار،
بر دوش می برند!
آهسته آفتابِ فلک را
در کوچه های ماتم و اشکابه ی حیات
بی هیچ حرمتی
تشییع می کنند!
+ + +
دوبیتی ها و ترانه ها
چرا بیگانه با مایی گل یخ؟
به تنهایی شکوفایی گل یخ؟
همه گل ها رفیق نو بهارند
تو یار فصل سرمایی گل یخ.
+ + +
به دل زد یا به پا زد یا به سر زد
جنون بگرفت و بر کوه و کمر زد
به او گفتند: گنجی در دل توست
کلنگش را همان جا بیشتر زد!
+ + +
خدا تا آشنایم با قلم کرد
دلم را با دل تو همقسم کرد
تو آن نو غنچه را مانی درین باغ
که پیش از میوه، اول شاخه خم کرد!
+ + +
روزی که به من دو چشم تر می دادی
ای کاش زقصد دل، خبر می دادی
شمشیر به دست او چو می بخشیدی
یارب! به کفم یکی سپر می دادی.
+ + +
خودکامی خود اگر فراموش کنی
بهتر که هزار فتنه خاموش کنی
در کاسه ی دهر، آب آهسنه بنوش
شاید که صدای تشنه ای گوش کنی
+ + +
عاشق شدنم ز درد و داغی دگر است
این روشنی دل از چراغی دگر است
از باغ جهان، هزار دستان رفنه ست
این مرغک نغمه خوان ز باغی دگر است
+ + +
آنان که به راه رنج تاب آوردند
دست و دل خود را به حساب آوردند
رفتند ز صحرای جنون هم برتر...
از جاده ی عشق، آفتاب آوردند!
+ + +