با اين كركره هاي پشت به ماه
و زني راه راه
و كوچه هايي
كه به ملاقات مي آيند
تو آن سايه اي كه هرشب
روي تخت مي افتد
و صبح
بي آنكه دستي پشت شيشه ليز بخورد
خداحافظ ...
زير گريه بزن !
آن قدر
كه هيچ راهي براي كفش هايم آمد نداشته باشد
مي خواهم وقتي
كوچه ها با من راه نمي آيند
پا برهنه دوستت داشته باشم
در شهري كه كلاغ هاي عاشقش تا ابد سياه مي پوشند
بگذار
يكبار
خانه به ما برسد !
من باشم و
تو باشي و
اتاقي دور
و سقفي كه به آفتاب دلگرم است
خدا پشت توري بماند و باد
از هر طرف پنجره بياورد
بي آن كه قصه ی دستانت
به سر شود.
+ + +
گمان مي كني
براي بچه هايي خاكي
در كوچه هاي تنگ
يك توپ كافيست
تا شهريور به بازي گرفته شود
و مهر
بي آن كه بخواهي
مشق مكرر شب هاي بي پدر؟
بگو چند بار بايد رد شويم
تا اين قطار
به سنگ هايي پرتاب شده عادت بكند ؟
چه قدر گريه ريخته در چمدان هاي روي سكو
جاي مان گذاشت
براي جاده هايي كه مدام مي روند
چه فرق مي كند
اين كفش هاي پاره تا ابد لنگ مي زنند!
چرا هميشه آن سوي خط ايستاده اي؟
ببين براي بردنمان تمام راه ها كوتاه آمده اند.
حالا كه هيچ دست خداحافظي كوتاه نمي آيد
بگذار اين شيشه هاي شكسته هم از ما ببرند
اين جا هيچ سوتي به پايان نمي رسد.
+ + +
از تمام اين روزها كه بگذريم
ديگر چيزي نمي ماند
جز اين ساعت كه كوكم مي كند
و پر مي شوم از بادكنك هايي كه داديمشان به هوا
چه قدر گل هاي اين كوچه را هورا كشيد يم
با گونه هاي سرخ
پشت پنجره
ومشق هاي نيمه كاره در كوله پشتي هاي فرار
چه قدر مدادمان شكست
سياه شد دفترمان
زنگ خور د
حالا قدم از تمام شمشادهاي اين حوالي بلندتر
هزار آفرين هم كه باشم ديگر
نه بابا آب مي دهد
نه آن مرد درباران
مادر را روي دست دارند مي برند.
+ + +