پل ادبی

www.lit-bridge.com
نسخه مخصوص چاپ

سه شعر از رضوان ابوترابی

می آیم
با سایه های بیکس آشنا
و آفتاب
چنان می تابد که علف
می میرد در آغوش آب
و باد
له له زنان می آید
و می گذرد
بی آن که آشفته گردد مویی
می نشینم کنار آب
زیر درختی خشک
و سایه ام آرام
از کنارم می گذرد

+ + +

صدای باران
از گلوی کوچه می آید
هم آواز با پرندگانی که در باغچه سبز شده اند
و دیگر
سپید نخواهد بارید این برف
راستی
بامداد که برسد
بهار را لای یک کارت تبریک
برایت خواهم فرستاد

+ + +

چینی
آرکروک
آرکوپال
خسته شدم
سنگینی لیوان ها را از دوشم بردارید
می خواهم
مشتی آب بنوشم

+ + +