پل ادبی

www.lit-bridge.com
نسخه مخصوص چاپ

چند شعر از احمد رضا احمدی


احمد رضا احمدی

درد های من...

اگر نمي خواهي بر تيره بختي من گواهي دهي
خواهش دارم روبه روي من نمان، عبور كن،
كوچه را طي كن و در انتهاي كوچه محو شو،
همان گونه كه آدم هاي خوشبخت محو مي شوند.
من حتي ظرفي ميوه نداشتم كه به مهمان
تعارف كنم، آمد- نشست- جراحت
و زخم هاي مرا ديد و رفت- در سكوت ما
دو سه شاخه ي شمعداني گل دادند
دردهاي من و مهمان به هم شباهت نداشت
وگرنه بيش تر نزد من مي ماند.
مرا ديگران هم ترك كرده بودند، اما بعد از رفتن
مهمان از خانه آه كشيدم، آهي كه مي توانست
كبريت مرطوبي را روشن كند، شاخه و برك هاي
گل هاي اطلسي و لادن
دروغين بودند اگر حقيقت داشتند
كنار آه من مي شكفتند، مهمان هنگام
خداحافظي به من گفته بود: آينده اي در كار نيست
قلب با رقت و نامنظم مي تپد، پس
فقط بايد سكوت كرد و برگ هاي
درختان و پرندگان مرده را شمرد
پس من در غيبت مهمان درختان را
از فصل جدا كردم.

□

قلب تو هوا را گرم كرد
در هواي گرم
عشق ما تعارف پنير بود و
قناعت به نگاه در چاه آب.

مردم كه در گرما
از باران مي آمدند
گفتي از اتاق بروند
چراغ بگذارند
من تو را دوست دارم.

اي تو
اي تو عادل
تو عادلانه غزل را
در خواب
در ظرف هاي شكسته
تنها نمي گذاري
در اطراف انفجار
يك شاخه ي له شده ي انگور است
قضاوت فقط از توست.

شاخه ي ابريشم را از چهره ات بر مي دارم
گفتم از توست
گفتي: نه، باد آورده است.
هنگام كه در طنز خاكستري زمستان
زمين را تازيانه مي زدي
خون شقايق از پوستم بر زمين ريخت.

□

ابر نخستين ترانه ي معجزه را
بر لبهامان حك كرد
زبانمان را فراموش كرديم
كفش و لباسمان كهنه ماند
و ما
با بوسه
درختان را
بهار كرديم.

ما در بدبختي ، سوء تفاهم بوديم
بادكنك ها
كه نفس هاي عشق مشتركمان
در آن حبس بود
به تيغك ها خورد و منفجر شد
قلبمان ايستاد
و ساعت هاي خفته ي زمين
به كار افتاد.

□

بخشی از نثرهای یومیه

دستم بدل ستاره ها بود. در دلم پير مي شدم. كمك كن اين ابر را به خانه بريم كمك كن در حفره ستاره ها پنهان شويم، كمك كن اين خواب را تعبير كنم كه هفته هفت روز است و سال 365 روز. كمك كن راه خانه را گم كنيم، كمك كن تكه هاي شكسته ی اين آينه را از كف كوچه برداريم من و تو در اين تكه ها نگاه كنيم ويران نشويم. كمك كن در سايه ی اين ديوار قديمي جوان شويم. كمك كن سايه ی من و تو روي زمين بماند كودكي از راه برسد سايه من و تو را از زمين بردارد ببوسد و گم كند.
به خانه كه برسد نام خود را ويران كند خود را به نام تو صدا كند.
پير شدم كه تو را صدا كردم. من شباهت تمام اين روزها را در آسمان ديدم نه در تقويم. يك نفر در اين اتاق دوباره ساعتش  را كوك مي كند كه به مهماني رود. يک نفر در پنجره ي اين اتاق در زنده ماندن مكث مي كند دوباره پنجره را مي بندد بعد از ظهر اين روز طبيعي را كه آفتاب دارد و ابر دارد نبيند.
ساعت 8 صبح مي دانستم از باران و ابر و گيسوي تو در امان نيستم كسي از سپيدي بيمارستان به طرفم آمد. پنهان است و كسي است كه از سپيدي بيمارستان عبور كرده است. نهان است مرا موقت صدا مي كند جواب مي دهم ديگر شروع نمي كند.
كسي است كه فقط يك بار تو را صدا مي كند ديوار هنوز سفيد است بوي ادويه ي بيمارستان را تنفس مي كنم- نيلوفري در اتاقم روئيده است عطر قديمي دارد قادرم در اين عطر غرق شوم و 7 سال ديگر اين نيلوفر را به تو نشان دهم. من در سپيدي اتاق و عطر نيلوفر گم هستم مرا پيدا كن مرا ويران كن. نيلوفر در سپيدي اتاق رشد مي كند- مرا ويران كن در اين هجوم پر شتاب سال كه مرا پير مي كند تو مرا ويران كن پيري را نمي خواهم من براي پيري ديرم.

□