پنج شعر از ری را عباسی
مريدا ، شراب می خواهی؟
لذت های نداشته ام كه پا گذاشتم روی مین
و تكه هايم پرت شدند بر صفحه ی زندگی
چسبيد به هم پا
جفت شد به هم دست
و دوباره چشم بود در برابر چشمم
مريدا
حالا كه موج برداشته زندگی مي كنم
از لذت های در راه
در اين بار بی ا لكل
و گيلاس های خاكی ممنوع
مي ترسم
مریدا
برای دست های جدا از من شراب
* مریدا یک نام خیالی است
□
نیمکت ها را نگاه کن
وسط می نشینم
مثل تو
تا تنها باشم
□
پارک دلاوران
روبرویم تندیس یک سرباز سنگی
شلیک کن
زندگی ادامه دارد
□
با چه دریافتی صدایم می زنی !؟
احمق ؟
دانا ؟
تنها ؟
دیوانه ؟
موازی دریافت هایت
صدایم کن
عاشق
□
به سکوت نگاه کن
زبان درمحاصره ی دندان هاست
□