عاشقانه ها
بابک صحرانورد
به دوست خوب از دست رفته ( ا. طبیب زاده)
1پنج شنبه اگر بیایی
آواز رود با تو می آید
قدم به قدم
از همین جا خنک شدم
من تا آخرین پُل
غمگین ترین ماه سال را بر دوش می گیرم
در دست روح سردم یک گل سرخ می روید
بر بستر زخمی احساسم
غزلواره هایم راز می شوند
دریچه را که می گشایم
سوز شامگاه بیگانه در این جنگل ِ جهنم نمی سوزاندم
دلخوشی ام که قطره ای ست
پای بوته ای خُشک می چکانم
عطر آگین می شود.
2
ای یار
به بیکرانه ها بنگر
به پهنای افق
و دیدگان گریان من
آن سان که شب بر شانه هایم سنگینی کند
خیالت می آید
می رود
تا سپیده بدمد در چشمان من
عشق را ببین
با سرانگشتان زخمی
از بس که شب را چنگ زده .


نظرات شما
این دومین کاری ست که از بابک صحرانورد می خوانم . شعر قبلی ایشان را در پیاده رو که می خواندم حال و هوایی بسیار متفادت با این شعر ها داشت .
این دوست شاعر کیست که شاعر به او تقدیم کرده . چه شعری ست . !
نوشته: فریده | December 13, 2009 4:04 PM
پایان هر دو کاربرایم لذت بخش بود.
والبته سودای کلمات محتوا را برایم دلنشین تر کرد و به همین سبب چند بار خواندمشان . سربلند باشید .
نوشته: عفت وکیلی | January 11, 2010 11:49 AM