کالبد عشق
شاپور احمدي
گاهی دکلها را
آهوانی سفید میبینم
افروخته در باد.
گاهی به چشم آهوان
در کنار دکلهای سفید
بر میافروزم در باد.
گاهی دکلها
حوضچهی سرابی میشوند
نزدیک آهوان.
سروته بسیاری چیزها
در بوتههای سراب
به هم میریزد.
سنگلاخ خوابها
در قوطی چنتهام را
پریزادی یکروزه
با جویبارهی جسد ستارگان
باریک خش میانداخت.
خدا خدا خدا
با صورت خالی
به آینههای خاکی نزدیک بودم
به زانوان درماندهی
کالبدی زنده و بیدار
و چشمورویی نمکسود
که قرمز میزده است.
پنجهای خاک سوخته را
بر دو سوی پیشانی
و زیر گونههای خود مالیدم:
لکهای از خاکستر باغچه
و سنگریزههای نجواگر
جایجای رخسارم را
مات کردند.
کالبد گُل قرمز
وقتی میسوزد
سایهای شکل میگیرد.
به یاد میآورم
زمزمهای پرت
زوزهای رام که
مادهمارهای سرگشته را
به سوی هم میرماند
و پیچکهای نر و ماده را
به سرپناهی گموگور میکشاند.
و سایه غلیظ میشود.
میخواهم با تنهی دیگری
در خاک سوختهی خود
بدون جملهبندیهای صدادار
با دست و پاهای در هم تنیده
کالبدی تهی را بگشایم
و درون آن را
با چیزی
که بر چهرهی آدمی
لک میاندازد
بینبارم.
بر سر آن
چه اسمی است؟
خشخش چرخها
بر علفزاری قهوهای
در مرزی به هم زده
سرشار از پرچمهای بریده
و قشنگ،
واژههای بیرنگورو را
در شیارها و پیچهای تنگ
خواهد چرخاند
و از آن میان
با لودگی و بچگی
یک کدام را خواهم گرفت:
عشق عشق عشق.
اکنون نیمهخیز
سبوی برشتهی
پر از عشق را
میبویم.
و انگشتان ریز و بسته
در هوای سرخ
گرم شدند.
بازیبازی
کمان آسمان چوبی
چرخ خورد:
شکافهای سایهروشن گرمسیری
پیدایشان شد.
بارانی ریز
خشت درازکش
خشت بازیگوش
را خراشید.
باد و خاک
خشت لکدار
خشت خراشدار
را به تن هم گذاشت.
مه و خورشید
خشت بیشیله
خشت بیپیله
را در هم تنید.
خاکروبهی تازهی
رنگینکمان را میلایم.


نظرات شما
کلام تازه ای با واژه های متفاوتی که در کنار هم نشسته اند و بار معنایی آن جریانی خاص در ذهن مخاطب می آفریند. این جریان تازه می تواند مثبت انگاشته شود می تواند منفی . به هر حال ای کلام سرشار از واژه های مختلف و کاملا بیگانه با است .
لطفا به سایت من مراجعه کنید تا من از نظرات بلندشما بهره مند شوم . با سپاس
نوشته: عفت وکیلی | October 15, 2009 2:22 PM