دو شعر از مفتون امینی

گویه - 11
با دل خاکستری اش
می رود و باز می گردد
خیابانی را که تازه شناخته است
با زخم های فراموشش
می پوشد و در می آورد
پیراهنی را که تازه خریده است
با دست بی خبرش
می گشاید و می بندد
پنجره ای را
که رو به بهار باغچه است
و این همه را نمی داند چرا؟
...
شاید
شاید که در گوشه ای از همین روزها
با عشق تازه ای آشنا شده است
عشقی
که با زیبایی خود پیش می آید و راه می گشاید
و در تنهایی خود
از اتفاق
به خاطره
نمی رسد...
+ + +
گویه - 12
کودک بودم و آب می دادم
گل های نکاشته ام را
جوان بودم و هدیه می بردم
یاران پنداشته ام را
پیر شدم و خاطره می نوشتم
روزهای نداشته ام را.
حال، می نگرم و می اندیشم
که ذخیره ای ندارم، جز نیم قفسه شعر
و وثیقه ای ندارم، جز دو کلمه نام
اما
زیر بامی هستم و زیر وامی نه
و می گویم؛ خوشا
که داشتم و دارم هنوز
سر دل به خیال سپرده ام و
دل سر به هوا گذاشته ام را...
+ + +


نظرات شما
az khandane asharetan lezat bordam ziba va del neshin budand.
نوشته: soudabeh | April 11, 2009 2:09 PM
kheyli naz budan. taame baba bozorgh midad sheere akhari.
نوشته: sahar | September 14, 2009 2:47 PM