دو شعر از فرزانه شهفر

تن می شویی از آدم
انار
روی شاخه تاریک می شود
آتش
روی خاک می خوابد
پوست برکه
مسخ می شود از حباب
و تو دیگر قورباغه را نمی شناسی.
بالا می روی از پله ها
و در ارتفاعی بی برگ
تن می شویی از آدم
زیر چتر موج
چرخ ها بیکارند
رگبار
می ریزد از شرق ابریشم
و نارنج نارس
در چنگ است...
بالا می روی از پله ها
تن می شویی از آدم
استخوان هایت را می چینی در بشقاب
و صدا می کنی : "آهای استخوان خوار"!
بالا می روی از پله ها
و زمان از تن گیاه بالا می رود
شالیزار آغاز می شود
صبح برنج...
+ + +
شعری از پاییز
هنوز بیدارم
و عبور گام های مصور
روی برف و خاک
نشانه ی راهی
که مال من نیست.
حرفی بزن امشب
فقط به من ای برگ
تا استعاره ای بی رقیب با تو
در شعر تازه بیاید.
ایستاده ام
مقابلم نقشی نیست
چه جامه شستن های بیهوده و
دل شستن های عبثی
تیز می شود انگار گردنم هر دم
برای دندان ها
و تابوتم هر روز کوچک تر از پیش
جای آخرش جیب کوچک مردی است
که سیگاری آتش می زند
پس از شنیدن شعری از پاییز.
+ + +


نظرات شما
فقط استخوان خوار اذیت می کند به هر حال لذت بردم
نوشته: رضا | February 23, 2009 12:26 AM