Հայերեն

چند شعر از تیمور گورگین

  |  


تندیس


آنجا که خفته است،
تندیس بی امانت بیداری!
تابوت روز را...
اشباح بی شمار،
بر دوش می برند!
آهسته آفتابِ فلک را
در کوچه های ماتم و اشکابه ی حیات
بی هیچ حرمتی
تشییع می کنند!

+ + +

دوبیتی ها و ترانه ها


چرا بیگانه با مایی گل یخ؟
به تنهایی شکوفایی گل یخ؟
همه گل ها رفیق نو بهارند
تو یار فصل سرمایی گل یخ.

+ + +

به دل زد یا به پا زد یا به سر زد
جنون بگرفت و بر کوه و کمر زد
به او گفتند: گنجی در دل توست
کلنگش را همان جا بیشتر زد!

+ + +

خدا تا آشنایم با قلم کرد
دلم را با دل تو همقسم کرد
تو آن نو غنچه را مانی درین باغ
که پیش از میوه، اول شاخه خم کرد!

+ + +

روزی که به من دو چشم تر می دادی
ای کاش زقصد دل، خبر می دادی
شمشیر به دست او چو می بخشیدی
یارب! به کفم یکی سپر می دادی.

+ + +

خودکامی خود اگر فراموش کنی
بهتر که هزار فتنه خاموش کنی
در کاسه ی دهر، آب آهسنه بنوش
شاید که صدای تشنه ای گوش کنی

+ + +

عاشق شدنم ز درد و داغی دگر است
این روشنی دل از چراغی دگر است
از باغ جهان، هزار دستان رفنه ست
این مرغک نغمه خوان ز باغی دگر است

+ + +

آنان که به راه رنج تاب آوردند
دست و دل خود را به حساب آوردند
رفتند ز صحرای جنون هم برتر...
از جاده ی عشق، آفتاب آوردند!

+ + +


نظرات شما

sher tandis kheyli ziba bud

چرا بیگانه با مایی گل یخ؟کجایی دوست قدیمی

salam ostad gurgin hamishe az ashare shoma lezat mibaram

آنان که به راه رنج تاب آوردند
دست و دل خود را به حساب آوردند
عالیست

خیلی عالی است من بیشتر شعر شما را دوست دارم

نظر شما پس از تایید تحریریه دیده خواهد شد. متشکریم.

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)