سه شعر از واهه آرمن
دیکتاتور
دیکتاتور
بر صفحه ی تلویزیون
از آزادی می گوید
جهان از جیغ میلیون ها نوزاد می لرزد
شاعر لیوان را پر می کند
آن را به سلامتی گینزبرگ سر می کشد
کلاغی روی آنتن تلویزیون می نشیند
و بر شانه های دیکتاتور
فضله می اندازد
+ + +
سه دوست
شاعر
پای دیواری که به آسمان می رسید
نشسته بود و شعر می گفت
او خسته ترین سرباز جبهه
اما بهترین شاعر دنیا بود
همه او را دوست می داشتند
و مرشدش را؛
او گمنام ترین نقاش دهکده
اما بی باک ترین جنگ جوی دنیا بود
همه او را دوست می داشتند
و مرشدش را؛
او قدیمی ترین اسیر اردوگاه
اما آزاده ترین مرد دنیا بود
همه او را دوست می داشتند
و مرشدش را...
+ + +
مراسم تدفین
قلمرو حکمرانی اش هر لحظه تنگ تر می شد
به تنگی یک شهر
یک خانه
یک اتاق
و کفش هایش...
خود را سوزاند
بر خاکستر پیکرش تف انداخت
سپس
انگشتش را
به ملاط سیاه آغشته کرد
و بر سنگ قبرش نوشت:
هیچ کس!
+ + +


نظرات شما
Ուզում եմ
աշունդ գարնան շնչով լցւի
ձմեռդ ամռան շողով
ամառդ ձմռան պարզութեամբ
իսկ գարունդ աշնան բոյրով
Քեզ համար ժպիտ ու անսահման երջանկութիւն կամեցող՝
.....
نوشته: Anonymous | November 1, 2008 9:44 PM
خسته نباشی مرد
نوشته: معراج | November 2, 2008 9:26 PM
سلام آقای واهه آرمن ،نمی دانیدچقدراز خواندن شعرهای زیبایتان لذت می برم.خیلی دنبال کتاب شعر بالهایش را کنار شعرم جا گذاشت و رفت شما گشتم ولی متاسفانه پیدا نکردم .یکی از آرزوهای من دیدن شما از نزدیک و هم صحبت شدن با شما است .انشااله همیشه پایدار باشید.
نوشته: شیدا سمائی | November 3, 2008 10:11 AM
سلام واهه عزیز ، خوندن شعر های شما همیشه یک حس خاصی رو در من ایجاد می کنه. یه حس زیبا و شاید نوستالژیک.ممنونم بابت این شعر ها و بی صبرانه منتظر کتاب بعدی شما هستم.
نوشته: ژیلا مشیری | November 3, 2008 10:39 AM
واهه جان من هم ليوان را پر مي كنم و آ ن را به سلامتي تو سر مي كشم باشد كه بماني مثل هميشه ، مهربان و پايدار.
نوشته: نيما | November 4, 2008 5:29 PM
من گمنام ترين نقاش با شعرهاي دودي كه تو را دوست مي دارم وشعرهايت را نيز....
پس مي نوشم به سلامتي تو و پيروزي هايت.................
نوشته: saeed.emkani | November 6, 2008 12:53 PM
در برابر احساس و انديشه ي شما تعظيم مي كنم
نوشته: ر.ابوترابي | November 6, 2008 10:53 PM
کاش می شد در پای شعر خوب شجده کرد و هرگز برنخواست به قول بیژن جلالی , حالا این را برای شما می خواهم .. شعر خوب شما
نوشته: سحر | November 13, 2008 3:05 PM
Վահե ջան
Ամեն անգամ երբ կարդում եմ այս գրվածքները մի նոր միտք եմ գտնում նրանց մեջ
Այս տողերը ինձ համար միշտ նոր են ու սիրելի
Մաղթում եմ քեզ անսահման երջանկություն, այն՝ ինչ ցանկանում եմ բոլոր իմ սիրելի մարդկանց
نوشته: Մելանի | November 17, 2008 8:52 PM
سلام آقاي آرمن
خوب هستين؟
خيلي ازخوندن شعرهاتون لذت بردم
مرسي
نوشته: زهراصادقي | November 19, 2008 12:43 PM
شاعر
پای دیواری که به آسمان می رسید
نشسته بود و شعر می گفت
واهه عزیز
همیشه از خواندن اشعارتان لذت می برم بی صبرانه منتظر چاپ کتابهایتان هستم ...
سبز باشید...
و بر سنگ قبرش نوشت:
هیچ کس!
......
نوشته: Սուդաբէ | November 23, 2008 5:49 PM
برای چندمین بار لذت بردم.
نوشته: الهه | November 26, 2008 5:00 PM
hich vaght vajeyi rabaraye taghdir az shoma kamel nadidam
joz arezoo.arezoodashtan baraye salamat/ movafaghiathaye bish az pish va dar peye oon sarafrazi va sarbolandit.
paydar bashi
نوشته: Anonymous | November 29, 2008 1:23 AM
واهه عزیز عاشق شعرهایت هستم که در تمام آنها پاکی و مهربانی جاری است .موفقیت جدیدت را تبریک می گویم .درعرصه شعر با افتخار باید از تو سخن گفت.موفقیت های بیشتر و بالاتری را برایت آرزو می کنم .
نوشته: الهه عضدی | December 1, 2008 12:40 PM