سه شعر از سمیه حسینی
با اين كركره هاي پشت به ماه
و زني راه راه
و كوچه هايي
كه به ملاقات مي آيند
تو آن سايه اي كه هرشب
روي تخت مي افتد
و صبح
بي آنكه دستي پشت شيشه ليز بخورد
خداحافظ ...
زير گريه بزن !
آن قدر
كه هيچ راهي براي كفش هايم آمد نداشته باشد
مي خواهم وقتي
كوچه ها با من راه نمي آيند
پا برهنه دوستت داشته باشم
در شهري كه كلاغ هاي عاشقش تا ابد سياه مي پوشند
بگذار
يكبار
خانه به ما برسد !
من باشم و
تو باشي و
اتاقي دور
و سقفي كه به آفتاب دلگرم است
خدا پشت توري بماند و باد
از هر طرف پنجره بياورد
بي آن كه قصه ی دستانت
به سر شود.
+ + +
گمان مي كني
براي بچه هايي خاكي
در كوچه هاي تنگ
يك توپ كافيست
تا شهريور به بازي گرفته شود
و مهر
بي آن كه بخواهي
مشق مكرر شب هاي بي پدر؟
بگو چند بار بايد رد شويم
تا اين قطار
به سنگ هايي پرتاب شده عادت بكند ؟
چه قدر گريه ريخته در چمدان هاي روي سكو
جاي مان گذاشت
براي جاده هايي كه مدام مي روند
چه فرق مي كند
اين كفش هاي پاره تا ابد لنگ مي زنند!
چرا هميشه آن سوي خط ايستاده اي؟
ببين براي بردنمان تمام راه ها كوتاه آمده اند.
حالا كه هيچ دست خداحافظي كوتاه نمي آيد
بگذار اين شيشه هاي شكسته هم از ما ببرند
اين جا هيچ سوتي به پايان نمي رسد.
+ + +
از تمام اين روزها كه بگذريم
ديگر چيزي نمي ماند
جز اين ساعت كه كوكم مي كند
و پر مي شوم از بادكنك هايي كه داديمشان به هوا
چه قدر گل هاي اين كوچه را هورا كشيد يم
با گونه هاي سرخ
پشت پنجره
ومشق هاي نيمه كاره در كوله پشتي هاي فرار
چه قدر مدادمان شكست
سياه شد دفترمان
زنگ خور د
حالا قدم از تمام شمشادهاي اين حوالي بلندتر
هزار آفرين هم كه باشم ديگر
نه بابا آب مي دهد
نه آن مرد درباران
مادر را روي دست دارند مي برند.
+ + +


نظرات شما
سلام
خیلی شعرای قشنگی بودن
موفق باشید.
نوشته: حامد خداوردیان | October 17, 2008 1:02 PM
خانم حسینی ! فقط می توانم بگویم آفرین! آفرین!آفرین!
نوشته: alipoor | October 17, 2008 11:22 PM
عالي است..موفق باشيد
نوشته: ر.ابوترابي | October 20, 2008 1:20 PM
سلام دوست عزيزم
مثل هميشه
عالي
پر از حس
بود
نوشته: زهراصادقي | October 29, 2008 4:18 PM
عالی بود خسته نباشی
نوشته: Anonymous | November 9, 2008 10:03 PM
سلام
جالبه منم سمیه ام اون هم از نوع حسینیش
دست بر قضا به ادبیات هم پا دادم
و حالا تویی که نمی دونم کجای این شهری
....
نوشته: سمیه حسینی | January 28, 2009 1:37 AM
خیلی زیباست موفق باشید.
نوشته: khosrai | January 29, 2009 4:00 PM
شعرهای زیبایی بود....
تعابیر تر وتازهای در آن به چشم می خورد....
آفرین!
نوشته: سید مصطفا میرعبدالله | March 17, 2009 5:35 PM
سلام...
واقعا از كار دوم و سوم لذت بردم...
شعر دوم هر خطش يك اتفاق زيبا بود!آفرين...
ممنون
نوشته: اميرحسين ندائي | March 29, 2009 3:57 AM
سلام.
شعرات بد نیست.
همین که سرشار از احساسه خودش کلیه.
اگه میخوای معنی واقعیه اذبیات رو درک کنی حتما یه سر به وبلاگ من بزن
نوشته: حسین | July 1, 2009 2:15 PM
سلام.
از روزنه های ذهنم دریای تو را می بینم.
تو با دریای نگاهت سهم اشک های من نیستی...
نوشته: کاوه | July 4, 2009 1:15 PM
سلام
شعراتون به دلم نشست
اگه امکانش هست ایمیلتون رو به من بدید. مهمه
ممنون
نوشته: علی | December 20, 2009 11:18 AM