چند شعر از زهراصادقی
پای صندلی ام راوسط بکش
واصلا" نگاه نکن
روبرویت خالی نشسته
قهوه های ریخته را برگردان
تاهمه چیز به روز اول برگردد
سعی کن
ماه راپشت چشمم نقره ای بکشی
خبر خوشی برسد
ودنباله ی ستاره ات را روی پیشانی ام بگیر
ببین
خورشید همان چشمان توست
که زندگی ام راروشن می کند
یک لحظه خواب تو راببرد
من می مانم واین صندلی
که از درخت پشت بریده
وفنجانی که با دهان باز پشت به من کرده !
+ + +
از این عکس مدت ها گذشته اما هنوز
ردپاهایت روی ساحل مانده
دهان صدف باز از حرف های نا تمام
از این عکس مدت ها...
چشم هایم ردپاهایت را می دوند و به جایی نمی رسند
جز به کفش هایی که بند هایش را به آب داده بودی
از این عکس...
دریا مانده
پا پس نکشیده از تو !
+ + +
بیرون می زنم هرصبح
با شال گردنی که دست دور گردنم انداخته
که به سرم بزند برف
هوایت را
شبیه تر شوم به تو
با موهای سپید
شک ندارم
این روزها تو هم هوایم را کرده ای
که از آن بالا ستا ره ها رابرایم می فرستی
واز این پایین
چکمه هایم را به آغوشت می کشی
وهنوز هم آسمان را به زمین می بافی
تا به خواب هایم راه پیدا کنی
کاش می دانستی
این شال گردن
بی دستانت
دست از پا درازتر
تمام خواب هایش را ریش ریش می بیند!
+ + +


نظرات شما
عالي است..هميشه موفق باشيد
نوشته: ر.ابوترابي | October 20, 2008 1:17 PM
خبر خوشی می رسد موفق باشد خیلی خوب بود
نوشته: رضا | October 20, 2008 10:41 PM
خيلي عالي بود
پايدار باشي گلم
نوشته: سميه حسيني | October 29, 2008 7:33 PM
شعرهايت مثل نقاشيهاي پيسارو خيس و مرطوب است.
به اميد پيروزيهائي كه بر تو ببارد...
نوشته: سعيد امكاني | November 6, 2008 1:20 PM
سلام. لذت بردم. مانند همیشه.
برقرار و شاعر باشید.
نوشته: پانیذ هدایتی | January 12, 2010 12:32 PM