Հայերեն

چهار شعر از رسول یونان

  |  


Yunan_02.jpg
























باغ را خوب گشته ام
اما باز فکر می کنم
کسی لا به لای درختان پنهان است
این خیال
دل انگیز است و زیبا
حتی اگر کسی لا به لای درختان پنهان نباشد

+ + +


زندگی قدم زدن در روشنی است
تماشای فراوانی نان
بر پیشخوان روز
درخشش آب هاست
و لبخند ماهیگیران
این شهر کوچک
چقدر زیباست با تو
خورشید
از پنجره ی چوبی تو طلوع می کند

+ + +


جای دستی کثیف بر آینه
این جا یک نفر
حالش از دیدن خودش به هم خورده است
من این مهمانخانه را ترک می کنم
از این پنجره فقط زندان ها دیده می شوند

+ + +


کنار دریا
عاشق باشی
عاشق تر می شوی
و اگر دیوانه
دیوانه تر
این خاصیت دریاست
به همه چیز وسعتی از جنون می بخشد
شاعران
از شهرهای ساحلی
جان سالم به در نمی برند

+ + +


نظرات شما

اين شهر كوچك چقدر زيباست با تو و شعر هاي زيبات يونان عزيز بزرگوار....

سلام
بسيار زيبا بود
به خصوص شعر اول و شعر آخر
شاعران اشهرهاي ساحلي جان سالم به در نمي برند

كار اول و آخر تكانم داد...
مخصوصا آخري...
ممنون...

وقتی اشعار شما رو می خونم نمی دونم چرا همش تصویر یه دشت پوشیده از برف جلو چشمم میاد. و شعر آخر عالیه

نظر شما پس از تایید تحریریه دیده خواهد شد. متشکریم.

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)