چهار شعر از رسول یونان

باغ را خوب گشته ام
اما باز فکر می کنم
کسی لا به لای درختان پنهان است
این خیال
دل انگیز است و زیبا
حتی اگر کسی لا به لای درختان پنهان نباشد
+ + +
زندگی قدم زدن در روشنی است
تماشای فراوانی نان
بر پیشخوان روز
درخشش آب هاست
و لبخند ماهیگیران
این شهر کوچک
چقدر زیباست با تو
خورشید
از پنجره ی چوبی تو طلوع می کند
+ + +
جای دستی کثیف بر آینه
این جا یک نفر
حالش از دیدن خودش به هم خورده است
من این مهمانخانه را ترک می کنم
از این پنجره فقط زندان ها دیده می شوند
+ + +
کنار دریا
عاشق باشی
عاشق تر می شوی
و اگر دیوانه
دیوانه تر
این خاصیت دریاست
به همه چیز وسعتی از جنون می بخشد
شاعران
از شهرهای ساحلی
جان سالم به در نمی برند
+ + +


نظرات شما
اين شهر كوچك چقدر زيباست با تو و شعر هاي زيبات يونان عزيز بزرگوار....
نوشته: نيما | September 12, 2008 12:01 AM
سلام
بسيار زيبا بود
به خصوص شعر اول و شعر آخر
شاعران اشهرهاي ساحلي جان سالم به در نمي برند
نوشته: آرش نصيري | October 21, 2008 10:07 PM
كار اول و آخر تكانم داد...
مخصوصا آخري...
ممنون...
نوشته: امبرحسين ندائي | March 29, 2009 4:05 AM
وقتی اشعار شما رو می خونم نمی دونم چرا همش تصویر یه دشت پوشیده از برف جلو چشمم میاد. و شعر آخر عالیه
نوشته: سیمین | September 15, 2009 3:45 PM