دو شعر از پانیذ هدایتی

ساعت
هشت و چند دقیقه شب قبل است
پرده را پایین می کشیم
و مردم
یکی
یکی
صندلی ها را تا می کنند .
من
روی این زمین تاریک
پشت خودم ایستاده ام
و سنگ آخرین گور را می چسبانم!
دست هات را که شستی
شام را
پشت تقویم آخرین سال به دنیا آمدنت
می خوریم
و من راه می افتم
روی دریا پرده می کشم
تا چیزی پشت پرده بماند
و کسی نفهمد
اولین و آخرین مسافر سطر های این شعر تو بودی
تاتو بمانی
و یکی شبیه خودت
یکی نگاه تو
که شیرینی
و یکی نگاه تو
که تلخ شده ام
چشم این عشق هنوز هم
پشت پلک های تو مانده
و به عقل ناقص این شعر
بیشتر از این نمی رسد
که بخواهد
یکی نگاه تو را
و یکی مزه آمدنت را
بین این سطر ها تقسیم کند
دلشوره دریا هم که میبینی
برای مزه خودش است
وگرنه به دریا چه مربوط
که کدام ماهی می خواهد
برای قلاب تو بمیرد !
عزیزم !
یک دقیقه دیگر صبر کن
پرده دوباره بالا می رود
و همان مردم
دوباره
صندلی هارا
پایین می کشند .
+ + +
دوستت دارم
یعنی درست نمی دانم
کدام بلا
ابر های اقیانوس های دور را
بالای سر من آورد
این خیابان گنگ
و شاید صندلی روبرو
وقتی می نشینی
و با دست های کسی از دور
قطر انگشت هات را اندازه می کنی
خنده
یا چیزی گرم تر از یک نگاه
یعنی چند قدم آنطرف تر
قانون دوم نیوتن
قدرتمند تر شده
گاهی چقدر زود
آدم احساس می کند :
دوستت دارم
+ + +


نظرات شما
سلام. دلشوره دریا خیلی عالی بود.
نوشته: ترانه های غم انگیز | January 12, 2010 12:34 PM