دو شعر از محسن عمادی
شعر و فیزیک
میخواستم فیزیکدان شوم
بوسههای تو مرا شاعر کرد.
پیش از آن
دو دستگاه بیسیم ساخته بودم
میدانستم که امواج صدایت
با چه سرعتی حرکت میکنند
چطور در گوشی من تکثیر میشوند
و نسخههای صدایت را در چه فاصلهای میتوان شنید.
قرار بود قاعدهای کشف کنم
که انرژیهای پراکندهی تو را از فضا گرد بیاورم
از آنها جسم تو را بیافرینم
با لبخند، با اشک.
درآغوشت
ضریب اصطکاک پوست بر پوست، سیال در سیال را
اندازه میگرفتم،
ضریب جاذبهی زمین را
و مکان دقیق سقوط را در حرکت دورانی.
نمیدانستم فرکانس بوسههای تو را چگونه حساب کنم
کدام سرعت را بر فاصلهی میانمان تقسیم کنم.
در آغوش تو
هر بار با سرعت نور به میان ستارگان پرتاب میشدم
و هر بار جوانتر میشدی.
حالا
با همهی دانش فیزیکم
تنها میتوانم جرم سیاهچالهای را اندازه بگیرم
که هر جسم زندهای را
به انرژیهای سکوت
تبدیل میکند.
+ + +
عریانی
هیچ زنی نتوانست عریانم کند
عیانم کند و
در من بپیچد.
این صدا از دنجی گم بلند میشود
دکمههای پیرهنم خود به خود باز میشوند
پوستم میلرزد
شهرهای بناشده بر آن میریزند
تنم در هالهای از غبار محو میشود.
پردهها را میکشم
تلفن را از دوشاخه در میآورم
کف اتاق دراز میکشم
مردم در غبار از تنم میگریزند
با زیرشلواری، زیرپیراهن، لخت
پوستم شکاف بر میدارد
تنم کوزههای قدیمی را بیرون میریزد
اسکلتهای زنانی که در من دفن شدهاند
کادوهای تولد، نامهها، عکسها
صدا در شکافهای پوستم رسوخ میکند
دیوارهای اتاق نم میدهند
سقف چکه میکند
زنگ در خیس است
در را باز میکنم
راهپلهها خیساند
کفشهای تو صدای تو خیس است.
پنجرهها را باز میکنی
خردهریزهای کلمات را جارو میکنی
بوسه بوسه
شکافهای تنم را هم میآوری
در من میپیچی.
صدا از دنجی گم بلند میشود
در آغوشت
نمیلرزم.
شب است.
از خانه رفتهای.
ستارهها از غبارند
عریانیام غبار است
همهی شب، اتاقم
خاموش میشود
روشن میشود.
+ + +


نظرات شما
راه پله ها خيس اند ، كفش هاي تو صداي تو خيس اند....
شعر عرياني را خيلي دوست دارم و خوشحالم كه اينجا هم مي خوانمش.اميدوارم عقربه هاي شادماني در ساعت تو ابدي شوند.من به شادماني تو معتادم.
نوشته: نيما | August 17, 2008 1:10 PM
شاعر واقعی .. قابل درک قابل دیدن ! هم با چشم سر هم باچشم دل!خوشحال می شم وقتی به بودن محسن عمادی در جهان آدم های یک اندازه و یک قد فکر می کنم
نوشته: سحر | August 25, 2008 4:47 PM
ممنون نیما و سحر عزیز. در این وانفسای نارفیقی و دروغ، حضورتان را سپاس میگویم. جهان آدمهای یکاندازه و یک قد روز به روز فراختر میشود و اعضای تازهای مییابد که روزی از دوستان ما بودند. شادی، یگانگی و تفاوتتان ابدی باد. سپاس.
نوشته: محسن عمادی | September 1, 2008 8:55 AM
bi nahayat ziba bood be khosoos sher va phisic payande bashid aghaye emadi.
نوشته: Anonymous | September 23, 2008 12:18 AM
داشتم شعرهایی از الخاندرو پیزارنیک و ان سکستون میخوندم با ترجمه خانم مصطفوی(از هر کدام فقط چند شعر)،هوس کردم بعد از مدتها از این تکنولوزی استفاده کنم برای پیدا کردن ترجمه هایی از این دو نفر،از اولی چیزی نبود که فاجعه است و از دومی ترجمه ای از نشر چشمه که وقتی فهمیدم بازخوانیش با پگاه احمدی دلم گرفت.نمیدونم چرا اینجا ولی کمی از شعر پیزارنیک (...خداوندا!خون مرا از تابوتهای شناور در ان،رهایی بخش!
من کودکیم را به یاد میاورم،
زمانی که پیرزنی بودم
و گلها در دستانم می پژمردند
زیرا تند باد سرکش شرور
قلبشان را از هم می درید
من سپیده دمان تاریک خورشید را به یاد میاورم
زمانی که دخترکی بودم
و این یعنی همین دیروز
و این یعنی قرنها پیش.
خداوندا
قفس به پرنده ای بدل گشته
و ارزوهایم را به یغما برده است...)کاش ترجمه ای از پیزارنیک هم بیاد،ما به اشفتگی این انسانها مدیونیم.
نوشته: ... | November 10, 2008 12:48 PM