Հայերեն دو هفته يك بار، روزهای شنبه به روز می شود

دو شعر از احمد زاهدی

Zahedi.jpg















از بالا

در آبِ حوضِ كنارِ من
تصويرِ تو تكرار مي‌شود
بالايِ سرم ايستاده‌اي
سربه‌زير، آب را مي‌بينم
مي‌دانم در آسماني
تصويرت را مي‌پايم

خنك مي‌شوم
و آبِ سرد، پاهايم را مي‌بُرد
تو ديگر نيستي
انگار ابري را باد آورده باشد
و پاهايِ من، تكرار مي‌شوند.

+ + +

تکرار می‌شود، گل
در ريتمِ هندسیِ قالی
و تا پا بخورد
عروس شده دخترک

زندگی‌ام پيچک شده
از بس نيامدی
و چشمم خيره به آسمان است.
که باران بند می‌آيد؟
و تو بند بر بند می‌کشی
از تار، جنگلی
و به تکرارِ افقی، پود
تا که اسبابِ عروسی باشد.

چشم‌هايم را می‌بندم
و تکرارِ گلی را به ياد می‌آورم
که بر دارِ قالی
به بند می‌کشيدی.

+ + +


نظرات شما

آقاي آرمن عزيز ممنون از انتشار اين شعر؛ افتخار داديد. پايدار و پيروز باشيد...

نظر بدهید