دو شعر از احمد زاهدی

از بالا
در آبِ حوضِ كنارِ من
تصويرِ تو تكرار ميشود
بالايِ سرم ايستادهاي
سربهزير، آب را ميبينم
ميدانم در آسماني
تصويرت را ميپايم
خنك ميشوم
و آبِ سرد، پاهايم را ميبُرد
تو ديگر نيستي
انگار ابري را باد آورده باشد
و پاهايِ من، تكرار ميشوند.
+ + +
تکرار میشود، گل
در ريتمِ هندسیِ قالی
و تا پا بخورد
عروس شده دخترک
زندگیام پيچک شده
از بس نيامدی
و چشمم خيره به آسمان است.
که باران بند میآيد؟
و تو بند بر بند میکشی
از تار، جنگلی
و به تکرارِ افقی، پود
تا که اسبابِ عروسی باشد.
چشمهايم را میبندم
و تکرارِ گلی را به ياد میآورم
که بر دارِ قالی
به بند میکشيدی.
+ + +


نظرات شما
آقاي آرمن عزيز ممنون از انتشار اين شعر؛ افتخار داديد. پايدار و پيروز باشيد...
نوشته: احمد زاهدي | May 22, 2008 2:51 PM