شعری از ملینا نظریان
دگر بار از پس گذر لحظه ها
گذشتن را به پایکوبی نشسته
لب ز هر چه خستگی بر بسته
دیده بر رخ دوستی ها گشوده ...
دگر بار، وین بار هزاران بار بیش از پیش
یادها ز پس و خود از پیش
دیده ز تاریکی ها بر بگرفته
چشم به دیدارها بدوخته.
گاه کلامی، گاه پیامی، گاه خموش، خسته نگاهی،
و گاه
نه کلامی، نه پیامی، نه نگاهی.
پر ز فریاد سکوتی
به دست فرسنگ ها اسیر...
و چه روح نواز
و چه پرشور سکوتی...
دگر بار در نوردم یادها را
وین بار هزاران بار بیش از پیش
خود از پس یادها زپیش!
چنگ بر پرده ی زمان نهاده
نشانده دیده بر هر آنچه رفته
گاه پرز داد، گاه تهی زهر چه فریاد،
گاه خشم بیدادگر،
گاه سکوتی بی فرجام،
گاه در بند تاریکی ها
گاه بر پهنه ی روشنایی ها
گاه فتاده ز پای، ناتوان
گاه فاتح کارزاری بی امان.
گاه ز درد گذشتن، نالان،
گاه رسیدن را به تماشا، خندان،
گاه ز دوردست دوستی
ناگه سایه ای نمایان
دراز پر زمهر دستی
پر ز رمز و راز دیده ای .
گاه نگاه خویش پر راز
دست لرزان خویش دراز
دل بی تاب و دیده بس پر راز!
گاه در پس جانکاه غربتی،
پناهی لبریز ز مهربانی.
گاه ناگه زان شور و حال
بمانده سرد ویرانه ای ...
کودکی ها...
سبکبالی، بی پروایی،
گاه خنده، شادمانی،
گذشتن را به پایکوبی،
غبار غم محو بی ریایی،
خنده ها صادقانه،
گریه ها بی بهانه...
دگر بار گذشتن را به پایکوبی!
یادها چه پر غوغا، بی انتها!
یادها چه رنگارنگ!
پای در رهی بی انجام،
ره بسی غبارآلوده،
سو سوی شمعی زان دور دست ها
بی رمق گام ها را جان بخشیده...
خود از پس گام ها زپیش،
به هر گام توان بیش از پیش!
لحظه ها را به پایکوبی،
به هر گام شادمانه
به هر گام صادقانه ...
وین گذشتن عاشقانه،
چون کودکی ها بی باکانه!
چه پر شور و بی بهانه!
دست ز ظلمت بر بگرفته!
خنده ها صادقانه!
گریه ها بی بهانه!
چشم، دوستی ها را به تماشا
شادمانه!
دل پر هیاهو،
زمان پر شور،
تاریکی پر نور...
وین گذشتن بسی پر شور!
دگر بار گذشتن را به پایکوبی...
وین گذشتن عاشقانه...
+ + +
نظرات شما
ملینای عزیز خیلی خیلی زیبا نوشتی. چه مرور قشنگی.بیش از پیش موفق باشی.
نوشته: رویا | May 17, 2008 12:24 AM