چند شعر از ماهور احمدی
برف
برف یک
برف می بارد
من با تنی خالی از نگاه هایت
و جسمی انبوه از انگور های شراب شده
در تاریک ترین نقطه ی دلم نشسته ام
جسورانه
با کلامی آلوده به حماقت
فریاد می زنم:
عاشقت هستم
+ + +
برف دو
فالگیری پیر تو را در فنجانم یافته بود
گفت:
اولین برف که ببارد او می رود و دیگر از او خبری نخواهی یافت
اما...
برف که آمد رد پاهایت روی دلم جان گرفت
و تو ماندی
نه فقط برای این زمستان
برای زنده ماندنم در همه ی زمستان ها
آن هم بی تو
+ + +
برف سه
پرسید:
هنوز به یادش هستی؟
گفتم: نه
هنوز عاشقش هستم
اگر عشقش را بکشم
در برف امسال حتما خواهم مرد
+ + +
برف چند؟
و حالا امشب هم برف می بارد
و من به یاد تو چشمان سیاهت و دستان گرمت در شبانه ای سرد بیدارم و سیگار میکشم
زیر دندان هایم مزه ی آن کیک شکلاتی را مزه مزه می کنم که در برف سه سال پیش کنار تو آن را می چشیدم
باز هم برف می بارد
+ + +
سکوت گرد مضاعف
سکوت کرده ام
نگاه می کنم
و می شمارم قدم هایت را که این گونه آرام تو را از من دور می کنند
می شمارم زمان را که این گونه آسان تو را از من می گیرد
می دانم زمانی که محو شوی گریه خواهم کرد
و خواهم شمارد که چند روز به نامت گذشت
راستی یادت هست وقتی آمدی راه را گم کرده بودی؟
+ + +
نقطه
یک روز بد
یک روز تلخ
تمام می شود
می توانم نقطه ی این روز بد را با خوابی آرام بگذارم
و حالا چه قدر تلخ تر است
خوابیدن در بستری که بوی تو را می دهد
اما تو را ندارد
این نقطه نه برای امشب گذاشته می شود
نه برای شب های دیگر
تا شب عید که ملافه ها در آفتاب باد بخورند می ماند
تا بوی تو از ملافه هایی که با بویت گل دادند پاک شود
پس
این روز بد
این روز تلخ
تا عید تمام نمی شود
و سر نوشت این نقطه هم
مثل سر نوشت من مبهم خواهد ماند
+ + +
بزرگراه ها ی بی انتها
خیابان های بی رحم شهر
مرا کلافه می کند
نفس های تو که به گونه هایم لختی آرام می خورد
مرا آرام می کند
روی شانه هایت آن قدر آرام شده ام
که خمیازه می کشم
و اگر صندلی های خشک ماشین اجازه دهد
می خوابم
خوابی که این بار با حضورت معنای خوش رویا ها است.
+ + +
نظرات شما
ماهور عزیز
چه نازکانه می نویسی
مثل نهالی کوچک که در کوشه ایی پنهان شده و با وزش نسیم تنها برای دل خودش همیشه در حال رقصیدن است. این تصویری کلی است که از جان تو در شعرهایت پیدا می کنم.
خسته نباشی
نوشته: آهو آل آقا | April 20, 2008 1:04 PM
خانم احمدی عزیز ، از اینکه در این سایت ادبی با شعرهای شما که لطیف و در عین حال سرشار از لحظه های زشت و زیبای زندگی است آشنا میشویم بسیار خوشحال هستیم.
به امید خواندن کارهای بیشتری از شما و با آرزوی سلامتی و پایداری برای شماو پدر ارجمندتان
نوشته: نادیا و آرش مجد | April 21, 2008 11:12 AM
man manıye ın labkhande to ra doost daram ke hormate berahneye andohe man ast ,dar bad az zohrı ke mıkhastım rahe khane ra gom konım kabkhande to ghole baran mıdad...
mahoor jan ın sheara ro ke mıkhoondam engar khodet alan zang zadı va darı poshte telefon mıkhonıshoon...sedat dare alan ın tarafa parse mızane...
نوشته: Anonymous | April 29, 2008 8:43 PM
omıdvaram on sheare banoo ro ham to ın sıte bekhoonam ...ta zood
نوشته: nıma | April 29, 2008 8:46 PM
بی مبالغه باید گفت جدآزیبا بود.
هزاران بار درود بر تو نازنین.
نوشته: رویا | May 3, 2008 12:27 AM