Հայերեն

سه شعر از رضوان ابوترابی

  |  


می آیم
با سایه های بیکس آشنا
و آفتاب
چنان می تابد که علف
می میرد در آغوش آب
و باد
له له زنان می آید
و می گذرد
بی آن که آشفته گردد مویی
می نشینم کنار آب
زیر درختی خشک
و سایه ام آرام
از کنارم می گذرد

+ + +

صدای باران
از گلوی کوچه می آید
هم آواز با پرندگانی که در باغچه سبز شده اند
و دیگر
سپید نخواهد بارید این برف
راستی
بامداد که برسد
بهار را لای یک کارت تبریک
برایت خواهم فرستاد

+ + +

چینی
آرکروک
آرکوپال
خسته شدم
سنگینی لیوان ها را از دوشم بردارید
می خواهم
مشتی آب بنوشم

+ + +


نظرات شما

آقای ابوترابی عزیز،
اشعار زیبای شما را اولین بار چند ماه پیش در این سایت ادبی خواندیم و لذت بردیم. از خواندن اشعار جدیدتان نیز بسیار لذت بردیم.
پاینده باشید.

صدای منی
ترنم بهاری من
دور از منی
کوچک شده صدای سایه ی من
.
.
بستی به دوش
ساز شکسته را
ماهور می نوازی
با سیم زندگی
به تار سینه ی من
.
.
بر در، کلون عشق
هی میزنی صدا
آویخته ای نگاه
بر تخته و به من
.
.
انگار رفته ای
بی من به سوی من
من ماندم و شبی
در آرزوی من
.
.
ای ساربان نرو
بی کاروان کجا
دل مانده خواب تو
پیمانه و شراب
مستی، به چشم من
.
.
قارانلیق
.
.
عالی مثل همیشه - دست بوسم استاد ادب و نظم سرایی من

شعرهايت را خواندم و لذت بردم .
موفق باشي

نظر شما پس از تایید تحریریه دیده خواهد شد. متشکریم.

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)