پنج شعر از واهه آرمن
واهه آرمن
وداع
پس از انتظاری طولانی
باران نبارید
در آستانه ی مهمان خانه
یک دیگر را ملاقات کردند
به تلخی لبخند زدند
و دور شدند از هم
هر کدام
با جسد دیگری بر دوش
□
بازی ناخواسته
بادکنک از دست کودک رها شد
و مورچه ای را با خود به آسمان برد
کودک عاجزانه نگاهم کرد
چهارزانو بر زمین نشست
و گریست
در این بازی
نقش من چه بود؟
□
یادداشت های غم انگیز آرمن
( تصویر سوم )
چه غم ناک است
صدای عقربه های ساعت
در صندوقی کهنه
که کلید قفلش را
مادربزرگ در جیب گذاشت
و با خود برد
□
دیکتاتور
دیکتاتور
بر صفحه ی تلویزیون
از آزادی می گوید
جهان از جیغ میلیون ها نوزاد می لرزد
شاعر لیوان را پر می کند
آن را به سلامتی گینزبرگ سر می کشد
کلاغی روی آنتن تلویزیون می نشیند
و بر شانه های دیکتاتور
فضله می اندازد
□
شعر نانوشته
آخرین شعر این دفتر را
خواهرم در کنیا زمزمه خواهد کرد
برادرم در آرژانتین
آن را خواهد سرود
و دوستانم در الجزایر
شعرم را با خود به فرانسه خواهند برد
تا یک ره گذر
- شاید باز هم دوشیزه ای از ارلئان –
در میدان ویومارشه
آن را بخواند
برای دنیا
و برای من
□
وداع
پس از انتظاری طولانی
باران نبارید
در آستانه ی مهمان خانه
یک دیگر را ملاقات کردند
به تلخی لبخند زدند
و دور شدند از هم
هر کدام
با جسد دیگری بر دوش
□
بازی ناخواسته
بادکنک از دست کودک رها شد
و مورچه ای را با خود به آسمان برد
کودک عاجزانه نگاهم کرد
چهارزانو بر زمین نشست
و گریست
در این بازی
نقش من چه بود؟
□
یادداشت های غم انگیز آرمن
( تصویر سوم )
چه غم ناک است
صدای عقربه های ساعت
در صندوقی کهنه
که کلید قفلش را
مادربزرگ در جیب گذاشت
و با خود برد
□
دیکتاتور
دیکتاتور
بر صفحه ی تلویزیون
از آزادی می گوید
جهان از جیغ میلیون ها نوزاد می لرزد
شاعر لیوان را پر می کند
آن را به سلامتی گینزبرگ سر می کشد
کلاغی روی آنتن تلویزیون می نشیند
و بر شانه های دیکتاتور
فضله می اندازد
□
شعر نانوشته
آخرین شعر این دفتر را
خواهرم در کنیا زمزمه خواهد کرد
برادرم در آرژانتین
آن را خواهد سرود
و دوستانم در الجزایر
شعرم را با خود به فرانسه خواهند برد
تا یک ره گذر
- شاید باز هم دوشیزه ای از ارلئان –
در میدان ویومارشه
آن را بخواند
برای دنیا
و برای من
□


نظرات شما
سالهاست که نشسته ام کنار صندوق و از آنحا تکان نمی خورم چراکه آن ساعت تنها زمان شماری است که زنده بودنم را گواه می دهد هر چند غم گین و دست و پا بسته این تنها راهی ست که برای زنده ماندن پیدا کرده ام
اگر می خواهم هنوز هم کمی دهانم طعم داشته باشد و سرم بازیگوشی کند
بگذار بگویند همه که چرا ...
نوشته: آهو آل آقا | March 8, 2008 12:09 PM
سلام.وقت بخیر.کمتر از اونم که بخوام نظر بدم.دست کم میتونم ارادت قلبیم رو تقدیم کنم.استاد خیلی لذت بردم .موفق باشید.
نوشته: آیدین | March 8, 2008 11:31 PM
بيدار شدي آنگاه و وازگان هر روزه ي آدمي را دگرگون كردي...و وازگان در عمق گلوگاه من شكستند و جهان و هر چه در آن است دگرگون شد..حتي چيزهاي ساده چون همين كاسه...
نوشته: نيما | March 9, 2008 10:47 PM
عبور باید کرد و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد..عبور باید کردو هم نورد افق های دور باید شد.
نوشته: رویا | March 11, 2008 12:54 AM
پس از انتظاری طولانی بادکنک از دست کودک رها شد چه غم ناک است دیکتاتور و
آخرین شعر این دفتر وچه شیرین است شنیدن این شعرها از واهه
نوشته: رضا | March 11, 2008 9:06 PM
سلام واهه عزیز. امیدوارم سال جدید سال شعر و عشق و امید برایتان باشد.چون دیگر دوستانتان منتظر شعرهای جدید شما هستم.
نوشته: jilamoshiri | March 25, 2008 9:35 PM
سلام مسافر مشهدی من
خوبی ؟
تو که آخرشی بابا
بدون پارتی بازی بدون پسرخاله بازی
نوشته: کوچولو | March 29, 2008 10:46 AM
سلام
بعد از مدتها از خواندن شعری لذت بردم
ازخواندن شعرهایی
به خصوص سه شعر اول
صداقت شعرهایت ستودنی است
قربان شما
نوشته: آرش | April 3, 2008 10:21 PM
az bare avvali ke shere vedaa ro khoonadam ,khastam behet pishnahad konam esmesh ro bezari DOOEL ke besiar ghashang bar sherat mineshinad ,albatteh ba ejazehye shoma in faghat ye nazar bood ,vahe jan .
نوشته: elahe | April 6, 2008 4:05 PM
j.j.j.sh.s.e.s.k
نوشته: Anonymous | April 7, 2008 1:15 AM
سلام عزیز دلم...با اینکه همیشه با شعرهایت هستم ام هنوز نمی دانم در این بازی نقش من چه بود..فقط می توانم شعرهایت را هم مثل خودت دوست دارم---
نوشته: رضوان ابوترابی | April 25, 2008 11:42 PM
سلام عزیزم...با اینکه همیشه با شعرهایت هستم اما هنوزهم نمیدانم؟؟/ در این بازی نقش من چه بود؟ ....باور کن شعرهایت را هم مثل خودت دوست دارم
نوشته: رضوان ابوترابی | April 25, 2008 11:50 PM
من هميشه فكرميكردم شما خارجي هستيد تاامروزآخه شعراتون هم همون هواروداشت
نوشته: مينا | June 7, 2008 8:43 PM