چند شعر از پونه ندائی
مدتها بود كه ميخواستم بنويسم
فرق بين دريا و پرنده را فهميدهام
دريا در اعماق تاريك خود همواره چيزي براي پنهان كردن دارد
اما پرنده بر فراز روشن آسمان همواره چيزي براي كشف مييابد
حال كه تو دريا بودن را انتخاب كردهاي
من عكس پنهان كردههايت را بايد در آسمان ببينم
□
لحظهاي ميبينيم
لحظهاي ديگر خاطره ی نگاه را مرور ميكنيم
و در بيزماني در مييابيم
آسمان
چشم خداست
لحظهاي ميگريد
لحظهاي ميگرياند
و در بيزماني
پرندگانش را
در چشم ما پرواز ميدهد
چنين است
كه خدا چشمان بيشماري دارد
□
سلام ای غربت غریب من
باز به سویت آمدم
مدت ها بود
که در ایوان مقابل آن باغ بزرگ
مشغول دیدن رنگ ها بودم
اما پرید
رنگ باوری که من
آن را صورتی می دیدم
پس از این همه باران
باز به غربت تو پناه آوردم
ای کافه ی قدیمی تاریک
□
شعر بود
نوشته بر قلب دریا
با موج خوانده می شد
قایق من در کلمات غرق بود
روحم پارو را می دید
سرگردانی را می فهمید
□
می خواستم به دریا رو کنم
ساحل مرا در خود نشاند
آن هم پشت به ژرفای تو
چه فرقی می کند که دریا باشی یا آدم
توفان از سر هر دو می گذرد
□
نظرات شما
مثل همیشه عالی و زیبا.با آرزوی سلامتی و موفقیت پاینده باشید.
نوشته: roya | January 28, 2008 11:52 PM
چه فرقی می کند دریا باشی یا آدم ....همیشه یک سوز بخصوصی در شعرهای شما می بینم . بقول زبان مادری (نیسگیل)...من به این سوز هاتعظیم می کنم..پایدار باشید
نوشته: رضوان ابوترابی, | April 26, 2008 12:02 AM