چهار شعر از عبدالحمید دادوند
سرزمین کوچک زمان
زمان
سرزمین کوچکی است
برای رویاهای ما
برای عشق شوریده ی ما
سرزمینی کوچک!
ستارگان عشق ما
شناورند
در آسمان شبی از بهمن
و
پاره ابرهای زمان
می گذرند سریع تر
از تندباد هزاره ها!
لحظه ها
می گریزند از دستان کوچک ما
و شب زمستانی
می خزد نرم به غلاف صبح!
تنها با یک بوسه
یا
نجوایی شورانگیز
شب به سپیدی صبح می گراید
تا ارغوان گیاهی
از سبد عشق شیدایی مان بپژمرد
و به خاطراتمان بپیوندد!
زمان دوان،
سرزمین کوچکی است
برای رویاهای ما
برای عشق شوریده ی ما
سرزمینی کوچک!
□
یاد تو
تندباد
در پی مرغان بازیگوش
و من
در پی رویای تو
یاد تو!
در روزی
که بر خلیج سبز می راندم
بر موج هایی که می لغزیدند
بر هم!
با آسمان آبی
خورشیدی تابان
چند تکه ابر شکل دار
و تندباد زمان که می وزید
بر حیات ما!
□
حیات ناقص
بی عشق
چیزی از زندگیمان کم است!
کهکشانی بی ستاره،
ابری بی باران،
دشتی بی آسمان،
باغی بی درخت،
انسانی بی رویا!
بی آن که دوست بداریم،
چیزی از زندگیمان کم است.
حیاتی ناقص!
حیاتی ملول!
□
مرثیه
چشم فرو بست
و خفت؛
او که
داستان بی تکرار حیات بود!
قلبش آرام گرفت،
اندیشه اش خاموش!
و چشمانش
برای همیشه بسته شد؛
او که کلمه ای بود
از کتاب خانه ی حیات!
با رویاهایی که دیگر نمی شکفند؛
با نغمه هایی که سروده نخواهند شد؛
دستانی که دیگر نوازش نخواهند کرد
و تنی که نوازش نخواهد دید.
چشم فرو بست
بر حیات پر جوشش!
حیاتی
که برای او ساکن است
تا ابد!
□
نظرات شما
عالی بود تبریک می گویم
نوشته: سونا خواجه سری | December 30, 2007 12:15 PM
مرثیه فوق العاده بود.
نوشته: Anonymous | January 2, 2008 12:30 AM
be nazare man kheili jaleb va ghashang bood
نوشته: Azadeh | January 11, 2008 12:28 AM
بدون اغراق باید بگم عالی بود.
نوشته: roya | January 12, 2008 12:45 AM