چهار شعر از منصور بنی مجيدی
تنازع بقا 2
شاعر كم عیار كه هستی ، نیستی ؟!
نه به انكار اهل نظر...
- تو پسر پدرم هستی باور نمی كنم ؟!
مادرم زیر بار تهمت ، دق كرد و مرد
- ماری جوآنای تو، قاتل اصلیست
- صبح اولِ وقت
قیافهی متغیرت، كمی عصبیست
به گمانم
اسامی خاص، تو را لو، ندادهاند
طبیعتِ پیجوی، میخواست :
حقّت را، كف دستت بگذارد
- اینها، به خیال شطرنجیات
به راه تو ، مهره چیده اند!
- قاضی میگفت: این كلاغهای عوضی
قارقار، بلد نیستند
نقشهی قتل را
دیگران، جای دیگر، كشیدهاند
البته این متن در حاشیه
چندان موثق نیست
با خطوط كوفی، برایش، رمز گذاشتهاند
با این همه خرابی اوضاع
این ببرهای بنگالی ...
خوردن حریف را
فراموش نكردهاند ؟!
□
تب نوبه
اين تب با هيچ پاشويه اي دست بردار نيست
حالا فكري به حالِ اين پزشك ِ متخصص بكنيد!
كه خود
مريض ترين ِ بيمارهاست
- هر چه كه ايوب تر باشي
بي شكيبي اَت بي معني تر است ...
- در اتصالِ پراكنده ي حوادث
به هواي ِ دوست دلبسته تر بيا
و مجنون ِ خانِگي عشق باش !
من سالها
سرنوشتِ ليليِ تو را گريسته اَم
با اينهمه
عالم و آدم كه به آوازه اَت دل داده اند...
نَه اين فرسايشِ تدريجي عشق است
وگرنه راه شيري صد كهكشان
حرامت باد!
- اينجا كوه و كمر ، وسط ارتفاعِ خود
حتّا به خدايِ واحد هم گير مي دَهند
و جنگل و دريا
با هيچ سامانه اي مرمت نمي شوند
آدم ها اندازه ي واقعي اِشان را
گُم كرده اند
و اين تب ...
با هيچ پاشويه اي دست بردار نيست!
□
با انگشت اشاره
خدا را نه من از بهشتي بر باد
به جهنمي آباد كوچ كرده ام ؟!
اگر حساب و كتاب معمولي / سرتان مي شود
بيشتر از اين طمع نداشته باشيد
كه طبع روانتان به نا به جا / كافي ست ...
نقطه سر سطر مرا فراموش نكنيد
و به نكته ي جالب تري بپردازيد !
شوريده حالي و بد خيالي / پيش كشتان
به خصومت هيچ تنابنده اي بر نخيزيد !
خدا را ، مگر بيشتر از يك نگاه ناقص
مجال گفتن و شنيدن نداريد ؟!
سطر به سطر اين خواهش پر گذشت مرا ...
با انگشت هويت صد چراغ بي حاصل
در صدا و سيماي كيهاني من / مهر تائيد بزنيد
شكايت از عالم و آدم ديگر چه معني دارد
اين بازجويي هم
تنها
□
ساق های نامتعادل !
همکلاسی ام را
سر چند کلاس بالاتر از خودم
با تنبلی مفرط / جا گذاشته ام
با جوشنی پوشیده از تقلب های گوناگون اش
-ای وای من
این چه رسوایی ست
-من که بی باغچه بان علمم ...
سهم من و شما لابد ، هیچ چیدن است و بوییدن
این جا باد کف کرده که بپاید
بااین معشوق نابالغ اش
با بی آب ترین آتش و خاک !
-وقتی بی شب چره رفتی
دیگر تکرار نمی شوی
باآن کارت خیس خورده
به ناگهان تر از میان هرگز و اکنون
قفس فرصتی ست ...
اینجا ساقه ها به تعادل نمی رسند !
براي روز مباداست ؟!
□
شاعر كم عیار كه هستی ، نیستی ؟!
نه به انكار اهل نظر...
- تو پسر پدرم هستی باور نمی كنم ؟!
مادرم زیر بار تهمت ، دق كرد و مرد
- ماری جوآنای تو، قاتل اصلیست
- صبح اولِ وقت
قیافهی متغیرت، كمی عصبیست
به گمانم
اسامی خاص، تو را لو، ندادهاند
طبیعتِ پیجوی، میخواست :
حقّت را، كف دستت بگذارد
- اینها، به خیال شطرنجیات
به راه تو ، مهره چیده اند!
- قاضی میگفت: این كلاغهای عوضی
قارقار، بلد نیستند
نقشهی قتل را
دیگران، جای دیگر، كشیدهاند
البته این متن در حاشیه
چندان موثق نیست
با خطوط كوفی، برایش، رمز گذاشتهاند
با این همه خرابی اوضاع
این ببرهای بنگالی ...
خوردن حریف را
فراموش نكردهاند ؟!
□
تب نوبه
اين تب با هيچ پاشويه اي دست بردار نيست
حالا فكري به حالِ اين پزشك ِ متخصص بكنيد!
كه خود
مريض ترين ِ بيمارهاست
- هر چه كه ايوب تر باشي
بي شكيبي اَت بي معني تر است ...
- در اتصالِ پراكنده ي حوادث
به هواي ِ دوست دلبسته تر بيا
و مجنون ِ خانِگي عشق باش !
من سالها
سرنوشتِ ليليِ تو را گريسته اَم
با اينهمه
عالم و آدم كه به آوازه اَت دل داده اند...
نَه اين فرسايشِ تدريجي عشق است
وگرنه راه شيري صد كهكشان
حرامت باد!
- اينجا كوه و كمر ، وسط ارتفاعِ خود
حتّا به خدايِ واحد هم گير مي دَهند
و جنگل و دريا
با هيچ سامانه اي مرمت نمي شوند
آدم ها اندازه ي واقعي اِشان را
گُم كرده اند
و اين تب ...
با هيچ پاشويه اي دست بردار نيست!
□
با انگشت اشاره
خدا را نه من از بهشتي بر باد
به جهنمي آباد كوچ كرده ام ؟!
اگر حساب و كتاب معمولي / سرتان مي شود
بيشتر از اين طمع نداشته باشيد
كه طبع روانتان به نا به جا / كافي ست ...
نقطه سر سطر مرا فراموش نكنيد
و به نكته ي جالب تري بپردازيد !
شوريده حالي و بد خيالي / پيش كشتان
به خصومت هيچ تنابنده اي بر نخيزيد !
خدا را ، مگر بيشتر از يك نگاه ناقص
مجال گفتن و شنيدن نداريد ؟!
سطر به سطر اين خواهش پر گذشت مرا ...
با انگشت هويت صد چراغ بي حاصل
در صدا و سيماي كيهاني من / مهر تائيد بزنيد
شكايت از عالم و آدم ديگر چه معني دارد
اين بازجويي هم
تنها
□
ساق های نامتعادل !
همکلاسی ام را
سر چند کلاس بالاتر از خودم
با تنبلی مفرط / جا گذاشته ام
با جوشنی پوشیده از تقلب های گوناگون اش
-ای وای من
این چه رسوایی ست
-من که بی باغچه بان علمم ...
سهم من و شما لابد ، هیچ چیدن است و بوییدن
این جا باد کف کرده که بپاید
بااین معشوق نابالغ اش
با بی آب ترین آتش و خاک !
-وقتی بی شب چره رفتی
دیگر تکرار نمی شوی
باآن کارت خیس خورده
به ناگهان تر از میان هرگز و اکنون
قفس فرصتی ست ...
اینجا ساقه ها به تعادل نمی رسند !
براي روز مباداست ؟!
□

