Հայերեն

پنج شعر از ری را عباسی

  |  


مريدا ، شراب می خواهی؟

لذت های نداشته ام كه پا گذاشتم روی مین
و تكه هايم پرت شدند بر صفحه ی زندگی
چسبيد به هم پا
جفت شد به هم دست
و دوباره چشم بود در برابر چشمم
مريدا
حالا كه موج برداشته زندگی مي كنم
از لذت های در راه
در اين بار بی ا لكل
و گيلاس های خاكی ممنوع
مي ترسم
مریدا
برای دست های جدا از من شراب


* مریدا یک نام خیالی است



نیمکت ها را نگاه کن
وسط می نشینم
مثل تو
تا تنها باشم



پارک دلاوران
روبرویم تندیس یک سرباز سنگی
شلیک کن
زندگی ادامه دارد



با چه دریافتی صدایم می زنی !؟
احمق ؟
دانا ؟
تنها ؟
دیوانه ؟
موازی دریافت هایت
صدایم کن
عاشق



به سکوت نگاه کن
زبان درمحاصره ی دندان هاست



نظرات شما

موازی دریافتهایت صدایم کن
عاشق.

سلام خانم عباسی!سالهاست که از شعرهایتان لذت می برم.با شعر پارک من به جایی که زندگی میکردم بر گشتم خ 31 سعادت آباد.جالبه که نشانه ی سرباز رو به من بود ومن هیچ وقت نفهمیدم از شما سپاسگزارم

سلام. شعراتون هم مثل خودتون زیبا هستند و البته خواندنی.

درود به شما خانم عباسی عزیز بخاطر اشعار زیبایتان و تشکر از مدیران سایت پل

نظر شما پس از تایید تحریریه دیده خواهد شد. متشکریم.

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)