Հայերեն دو هفته يك بار، روزهای شنبه به روز می شود

سه شعر از شمس لنگرودی

شکار

نه به قصد شکار شما
به نیت رام کردن
به حضور می رسیدیم.

می شنوید
صدای مان را
از درون شکم هاتان می شنوید گرگ های من!



سگ زینتی

سگ زینتی
پارس کن!
آماده ی ترسیدنیم...



نامه به عمران

خب
«حالا حكایت ماست»
ما مانده‌ایم و كمی مرگ
كه قطره‌چكانی هر روزه نصیب‌مان می‌شود.
*
آخر برادرم، عمران!
ارزش داشت زندگی
كه به‌خاطر آن بمیری؟
*
همه اندوهناك‌اند
بقالی‌ها كه خریداری از كف‌شان رفته است
روزنامه‌ها، كهنه‌فروشی‌ها، شاعران
كه شغل دوم‌شان تجارت رنج است،
و قاتلان
كه مفت و مسلم
نمونه‌ی سربه‌راهی را از دست داده‌اند.
آخر چه‌وقت غمناك كردن این مردم مهربان بود؟!

*
اما نه،
تو باید می‌مردی
ببین چه منزلتی پیدا كرده شعر!
رادیوهای وطن نیز شعرهای تو را می‌خوانند

و روی شیشه‌های مغازه‌ها عكست را نصب كرده‌اند
تو همیشه سودآور بودی عمران
همیشه‌ كارهای ثمربخشی می‌كردی.

*

و می‌گویم حالا كه راه و رسم مردن خود را می‌دانی
خوب است گاه‌گاه برخیزی و دوباره فاتحه‌ای...
كه شعر دیگر بچه‌ها را هم بخوانند
رادیوهای وطن ارزش آدم مرده را می‌دانند.

*

چه كار بجایی كردی
ماه‌ها بود بغضی توی گلوی‌مان گیر كرده بود و
بهانه‌ی خوبی در كف نبود
تنها تو بودی
با مرگ مختصرت
كه راضی‌مان می‌كردی
و تو تنها بودی
كه حق‌به‌جانب و نیمرخ
می‌توانستیم
در صفحه‌ی روزنامه‌ای به‌خاطر او بگرییم،
دیگر دوستان كه می‌دانی
خرده‌حسابی داشتیم...

*

آه عمران عزیزم!
ببین همه‌جا طنزها ستایش شعرهای توست
تو
كلاه گشادی بر سر و خم بر ابرو
كه زیر كلاهت پیدا نبود.
*
تو باید می‌مردی
نه به‌خاطر خود
به‌خاطر ما
كه چنین مرگت
زندگی را
خنده‌آورتر كرده است.
*
اما می‌ترسم عمران
می‌ترسم كه همین كارهایت نیز شوخی بوده باشد

و سپس شرمنده‌ی این شعرها، آه‌ها، پوسترها...
می‌ترسم ناگهان ته سالن پیدا شوی
و بیایی بالا
و ببینیم آری همه‌مان مرده‌ایم
همه‌مان مرده‌ایم و چنان به كار روزمره‌ی خود مشغولیم
كه از صف محشر بازمانده‌ایم.
*
نه، عمران!
این روزگار درخور آدمی نیست
درخور آدمی نیست
كه بگوییم
جای تو خالی



نظرات شما

"ما ماندهایم وکمی مرگ."
چقدر جالب بود.

مثل هميشه زيباو به ياد ماندني بودند.

شمس لنگرودی عزیز ،
استادانه شعر می گویی ؛
به شعر های کوتاه شما ، یک واژه نیز نمی توان افزود ، و از شعرهای بلند شما ، یک واژه نیز نمی توان کم کرد .

نمی دونم شما با چه دیدی شعرتون رو گفتید اما واقعآبه حق گفتید:
این روزگار در خور آدمی نیست.

آقای شمس لنگرودی
از خواندن شعرهایتان لذت بردم به خصوص "سگ زینتی " خیلی زیبا بود. کتاب "باغبان جهنم "را نیز خوانده ام از خواندن شعرهایتان لذت بردم....

آقای لنگرودی عزیز
اشعارتان بسیار زیبا و دوست داشتنی هستند .
ما و دوستانمان از دوستداران شعر شما هستیم و خوشحالیم که آثار شما را در این سایت وزین نیز میبینیم .

salam aghaye langaroudiye aziz
hamishe az khondane sherhaye shoma lezzat mibaram.sher haye shoma donya ro sharmande mikone!

نظر بدهید