چند شعر از سونا خواجه سری
به کجا
کودکی ام را
پی خدا فرستادم،
با توپی در دست
خندان برگشت!
زندگی ام را
پی خدا فرستادم،
بر دوش زمان
حیران برگشت!
وجدانم را
پی خدا فرستادم،
دست در دست من
گریان برگشت.
□
افسوس
کودکی هستم چند ده ساله
که پا به پای باد می دوم،
اما
چرا فرفره ام نمی چرخد؟
□
پازل
درخت ایمان را قطعه قطعه کردم،
تا تو را بیابم.
قطعه ها را کنار هم چیدم،
و خود را یافتم.
□
حسرت
سهم من
مشتی نگاه بود
از زندگی
که آن هم دور شد.
من کبوتر کور بهار تو هستم.
□
بیداری
دیروز یک قدم مانده به هنر
او را گم کردم.
لحظه های کهنه ی شما را خریدارم
لحظه های نو می فروشم . . .
امروز چه رنگی است؟
خاکی یا خدایی؟
□
باد رهگذر
خاک بود،
گل شد.
برگی افتاد،
پرنده ی کور خندید،
شهر خمیازه کشید،
سایه ها خوابیدند،
کودکی زاده نشد،
رنگ ها رقصیدند،
خورشید سوخت
و کسی بیدار نشد.
گل بود،
خاک شد.
□
کودکی ام را
پی خدا فرستادم،
با توپی در دست
خندان برگشت!
زندگی ام را
پی خدا فرستادم،
بر دوش زمان
حیران برگشت!
وجدانم را
پی خدا فرستادم،
دست در دست من
گریان برگشت.
□
افسوس
کودکی هستم چند ده ساله
که پا به پای باد می دوم،
اما
چرا فرفره ام نمی چرخد؟
□
پازل
درخت ایمان را قطعه قطعه کردم،
تا تو را بیابم.
قطعه ها را کنار هم چیدم،
و خود را یافتم.
□
حسرت
سهم من
مشتی نگاه بود
از زندگی
که آن هم دور شد.
من کبوتر کور بهار تو هستم.
□
بیداری
دیروز یک قدم مانده به هنر
او را گم کردم.
لحظه های کهنه ی شما را خریدارم
لحظه های نو می فروشم . . .
امروز چه رنگی است؟
خاکی یا خدایی؟
□
باد رهگذر
خاک بود،
گل شد.
برگی افتاد،
پرنده ی کور خندید،
شهر خمیازه کشید،
سایه ها خوابیدند،
کودکی زاده نشد،
رنگ ها رقصیدند،
خورشید سوخت
و کسی بیدار نشد.
گل بود،
خاک شد.
□


نظرات شما
shere "bekoja" yeki az ghashangtarin sherhai bud ke tabehal khundam.hamishe sarafraz bashid
نوشته: Anonymous | November 17, 2007 8:38 AM
kheily ziba bood aslan natonestam tafavoti ghael sham
movafagh bahsid.
نوشته: roya | November 24, 2007 12:19 AM
عالی بود.
نوشته: Anonymous | November 24, 2007 11:25 PM
خیلی قشنگ بودند
نوشته: Anonymous | November 25, 2007 1:32 AM
عالی بود سونا
نوشته: امیل | January 21, 2008 1:51 AM