Հայերեն

چهار شعر از پانیذ هدایتی

  |  



دنیا خط قرمز گردی

که به دور تو می کشم

حالا چه فرق می کند ؟

بیایی یا نیایی

سر این دایره را قفل کرده ام .

انگشت هام هرکدام شمعی شده اند

که رو به بالا آتش می گیرند

وشعله هاشان

ناخن های کشیده ام را قرمز می کند

تو لیوان آب سرد را سر میکشی

ومن

در چمدان را می بندم

دایره ی دنیا

چمدان

تو

من...

با این قفل های بسته

دیگر چه اندیشه ای باقی می ماند

چه عشقی ؟!

حالا چه فرق می کند ؟

بیایی یا نیایی

من برای بردن گل سرخ بترسم یا نترسم

تنها شعر سال های پیش ام درست از آب در می اید :

نطفه هایی که بسته نشد

خوش بخت ترین آدم ها بودند .


*-*-*-*-*


سلام خاطره های نیامده
این داستان که من می گویم
چشم هات را
روشن تر از همیشه می کند
و روز هایی که نیامد را
دوباره ورق می زند
کسی در این شب ها
کابوس هایش را برای مردی که ایستاده خوابیده
دیکته می کند
و دفتر خاطراتش را
آن چنان که دوست می داشت بگذرد
دروغ می نویسد
به فکر دست هام رسیده ام
دست هایی که
با اولین تماس
تکه تکه شد
و قلب نوزادی که با اولین طپش
آتش گرفت

از خودم بیرون زده ام
از چشم هایت
من از خودم به دنیا آمدم
و از مادرم
چند تکه از من بر جای ماند
پسری را زاییدم
که آفتاب هم ندیدش
و این نشانی مال هیچ خانه ای نبود
درست مثل پدر که هیچ بچه ای نداشت

های
خاطره های نیامده صبر کن
بنفشی این خیابان
از حضور مبهم تو
هزار جیغ می کشد
و این جا
کسی دارد
از رگ هایش مداد رنگی می سازد.


*-*-*-*-*

این روسری
تا از خر شیطان پایین بیاید
هزار رنگ می شود
و من
خجالت خودم را
گردن کور رنگی چشم های تو می اندازم
بوسه ها سردشان شده
دهان من از تو
آتش می گیرد
و تو از این سطر خوشت آمده بود :

" نمی دانم شب است یا شبم ؟ "
و من از این شب ها
چیزی به جز چشم هات دستگیرم نمی شود
صدای کل زدن کوچه
چند ردپای ساده را
به فاجعه تبدیل می کند
مرا بدون نقطه رها می کند
و تو
از سر خط
با مداد خیس سیاهی دیکته می شوی


*-*-*-*-*


ترس من از مرگ
در آن شهری ست
که مزد یک گورکن
بیشتر از ارزش یک انسان است
و من که خواهم مرد
با ترس از این که
برای کندن گورم
مزد گورکن را ندهند

ترس من از مرگ
در آن شهری ست
که وجودم به اقتباس ادبی
از زجر زنده است
و چشم هایم
که به امتداد ردپای مردی که خواهد رفت
می بارد...
ترس من از مرگ نیست
ترس من از پیش بینی مرگ بار شاملو است
ترسم از تورم مزد گورکن از پنجاه سال پیش است
و از تو
از تو که می ترسم
مردنم را نفهمی حتی...
ترسم از سال های نیامده است
از گم شدن حروف اسمم
در یاوه های شیرین ات
در زبانی که می دانم
بعد از مرگم
نامم را تکرار نخواهد کرد
هرگز ...


*-*-*-*-*


نظرات شما

عالی بود.خیلی وقت بود شعرهای عالی ندیده بودم.تعارف نیست.شاید می‌شد بهتر نوشته می‌شدند
اما من به اینها فكر نمیكنم.من هم گاه‌گاهی شعر "كردی"میگم.

شعراتون خیلی عالی بود مخصوصآ
مرگ و گورکن....

salaam,
sheraat kheili ghashangan.
aafarin. nastet dard nakone.

از اين كه خالق اين همه زيبايي بوده ايد، صميمانه تبريك مي گويم.

دنياي بسيار زيبايي داريد. دوست دارم هميشه از پشت پنجره ي احساس شمابه زندگي نگاه كنم.

عالی بود عالی

سلام.
شماكتاب هم داريدخانم هدايتي؟

سلام دوست قدیمی. امیدوارم دوست دوران دبیرستانت رو فراموش نکرده باشی. خوشحال می شم رو ایمیل من شماره تلفت رو بنویسی .منتظرم

سلام.
مرسی از این همه لطافت و احساس. مرسی

سلام شما ب وبلاگ من امدید و نظر دادید دوباره برگردید و نظرتون کامل کنید و توضیح بدهید

ممنون

اوفیلیا
هنوز خنجرت سینه مرا پاره کرده نبود
که اینجا میلرزم از خونی که از دسته میچکد
خیانت از هر طرف بنویسی
بوی خیانت میدهد
لباسهایت را با اشک بشور
این بوی نا با هیچ ابی پاک نمیشود
پاک نمیشوی پاک نمیشوی
ازننگی که که دود میشود
عود میشود
خنجر را بیشتر فروکن
پهلوی من هنوز جادارد
هنوز سیندرلا لای لای اخر را نخوانده
هنوز من نفس میکشم هنوز کاجهای مونترال حرف را میفهمند
هنوز تورا با زمزم هم بشورند پاک نمیشوی
اوفیلیا مرا به درخت بپیچ
وای واحد23 خاک کن

نظر شما پس از تایید تحریریه دیده خواهد شد. متشکریم.

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)