Հայերեն دو هفته يك بار، روزهای شنبه به روز می شود

پنج شعر از شیما مهرانی

بوی کهنگی آزارم می دهد
همیشه ترس از افتادن دوباره

همیشه اندوه پژمردگی
کاش تا وقت باقی بود
راز گل ات را می گفتی
تا برای همه ی بغض هایت
آواز می خواندم

افسوس
وقتی ماه کامل شود
تو را پشت خورشید گم خواهم کرد
و من و ماه تنها خواهیم ماند



*-*-*-*-*

سنگی که در دست توست
شبیه سنگ نیست
اما قلبم را می شکند

چیزی که در قلب توست
شبیه خط فاصله ای است بین من و تو

طنابی از دستت به قلبم آویزان می کنی
که هیچ وقت نیفتی

ناگهان دستت شبیه قلب من می شود
و سنگ از دستت می افتد



*-*-*-*-*

کلاف زندگی ام که گم شد
در جایی نامعلوم کسی پیدایش کرد
و به جایی دور برد

نمی دانم چگونه می بافدش
که مرا این جا بی سرنوشت می نامند



*-*-*-*-*

تکه سنگ صبوری
تمام آبی های دنیا را در خودت جمع می کنی
نمی دانم اگر ترک بخوری
چه می شود
می ترسم به آن فکر کنم
تمام روًیاهای آبی ات را در من بریزی

*-*-*-*-*

در سرزمین روًیاها
یا در خانه ای بی پنجره

چه فرق می کند کجا مهمان باشم
وقتی شبیه زندگی نیستم

*-*-*-*-*


نظرات شما

:che ghaaaaaaaadr zib
dar sarzamine royaha
ya dar khaneyi bi panjere
che farghi mikonad koja mehman bahsam
vaghti shabihe zendegi nistam

شعرهايت زيبا بودند خيلي لذت بردم خانم مهراني شما كتاب ندارين ؟

نظر بدهید