شش شعر از پونه ندائی
پاکنويس روزها
پاکنويس روزها
چه فايده ای دارد؟
چرک نويس اش را
نمی توان دور ريخت
همهمه
چه قدر سر و صدای اين کافه خوب است
تا خودم را گم کنم
ميان حرف ها و همهمه ها
بی آن که بينديشم
تا جام صبح
چند قطره جان
راه است
يک اشاره راه
تا نگاه يک اشاره راه بود
و من در آستانه شکستم
درها که بسته شد
چهار انگشتم در جيغ لولاها گم شد
مادر
مادرم خياط است
او همه چيز می دوزد
انگشتان اش را هم به روزگار دوخته است
و شانه هايش را به بار آن.
صندلی 1
صندلی در جاده منتظر است
آفتاب می آيد و می رود
باران می آيد و می رود
برف می آيد و می رود
اما تو
نه از جاده می آيی
نه از قلب من می روی
صندلی 2
آفتاب بر صندلی نشست
اما شب می رسد
از جا بلنداش خواهد کرد
اعتبار ما بيش تر از آفتاب نيست
ما را هم از صندلی بلند خواهد کرد
شبی که از روی برنامه ی جهان می رسد
نظرات شما
خانم ندائی ، از واههً عزیز در مورد شما و شعرهای زیبای شما خیلی شنیده بودم . خوشحالم که در این وب سایت بسیار جالب این فرصت به من دست داد که چند شعر شما را بخوانم و لذت ببرم .
پایدار باشید .
نوشته: ندا پرنیان | September 16, 2007 12:44 AM
شعراتون خیلی زیبا و دل نشینند ، از خوندنشون خیلی لذت بردم توی چند تا سایت دیگه هم شعراتون رو پیدا کردم واقعا زیبا می نویسین
نوشته: لیلا | September 17, 2007 10:52 AM
makhsooosan sandaliye 1va2 aly bood khanoome nedayi pirooz bahsid.
نوشته: roya | September 19, 2007 10:58 PM
سلام یک سوال داشتم پس چرا شعرهایی که در شوکران چاپ میکنید
با فضای شعری شما متفاوت است و گاهی هم ضعیف است البته نظر
من است اما شعر های شما را دوست دارم
نوشته: حسینی | September 21, 2007 2:17 AM
چرااینقدرمایوسانه...! لطفاکمی عاشقانه نگاه کنید.
نوشته: میکاییل | September 21, 2007 3:28 PM
پونه جان شعر هایت را دوست دارم
نوشته: یک دوست | September 29, 2007 12:03 PM
چاقو را برداشتم
آسمان را به اندازه ماه بریدم
تا از دریچه شب
به چشمان بی خوابم بیفتد
صبح
چاقو را برداشتم
نقش دو ماه
از آسمان چشمانم بریدم
و در شیشه تاریک تنهایی ام
پنهان کردم...
*-*-*-*-*
خانم پونه ندایی
من قبلا در سایتی شعراتون رو خونده بودم شعراتون خیلی قشنگ هستن متاسفانه نمی تونم دو ماهنامه شوکران رو تهیه کنم...
نوشته: سودابه | October 12, 2007 3:34 PM
با سلام و احترام ، اینجانب ، چندی پیش تعدادی شعر به معاضدت دوست عزیزم آقای باطنی برای نشریه ی شوکران ارسال کردم امّا متأسفانه تا کنون از سرنوشت و چاپ آنها خبری نشده است خواهشمندم در این زمینه ، بذل توجّهی درخور ، مبذول دارید ـ با تشکر
نوشته: فیروز محمدخانی | October 23, 2007 11:21 PM