به قربانگاه می رود
گوسفندی
که از پی کودکی می دود
که عقب نماند
این شعر شمس حکایت از روحیه آسیب پذیر او دارد. آسیب پذیری از چیزهایی که خیلی ها بی تفاوت از کنار آن ها رد می شوند. «هیچ چیز در زندگی به اندازه ی لطمه خوردن به معصومیت، برایم ناراحت کننده نیست، حتی اگر جنگ جهانی سوم هم اتفاق بیفتد، چون هیچ ربطی به من ندارد، برایم مهم نیست. شعرهای من همیشه عکس العمل به لطمه ای بود که به معصومیت آدمی می خورد ، به ویژه دختر بچه های فقیر. من همیشه همین چیزها را نوشتم. مثل شعری که برای ایرج بسطامی سرودم. با آن که نمی شناختمش، اما مرگ او هم برایم بسیار سخت بود».
دفتر کار شاعر «باغبان جهنم» یعنی ساختمان رنگ و رو رفته «انتشارات آهنگ دیگر» در بسیاری از روزها میزبان شاعران و خبرنگارانی است که برای دیدن سه شاعر و همکار یعنی شمس، حافظ موسوی و شهاب مقربین به انتشارات آهنگ دیگر می روند و امروز که با او قرار گذاشته ام یکشنبه است. ظهری گرم و طاقت فرسا و ساعت سیزده و چهل و پنج دقیقه. شمس بعد از دیدار ما با یکی از خبرگزاری ها قرار مصاحبه گذاشته است. آن طرف حافظ موسوی هم روبه روی کسی نشسته است و از نیما حرف می زند و گاهی صدایش در صدای ما می ریزد. انبوه کتاب های چیده شده در قفسه، فنجان های چای، حرف های شنیدنی شمس که طنز در لابه لای آن ها پنهان است، فضا را صمیمی کرده است.
«این روزها فکر می کنم به هشتاد درصد از خواسته هایم رسیده ام، به این خاطر که آنقدر توقعاتم را پایین آورده ام که اگر 20 درصد دیگر این کار را انجام دهم تحقق خواسته هایم صددرصد می شود. من به نتیجه ی خوبی رسیده ام که اگر زمانه با تو نسازد ، تو با زمانه بساز. آدمی در نوجوانی خواب های دور و درازی می بیند و جالب است که به طور کودکانه ای فکر می کند به خواسته هایش می رسد و هرچه سن آدم بالاتر می رود متوجه می شود باید زمینه را برای تحقق خواسته هایش فراهم کند. در این لحظه است که بخشی از آن ها را کنار می گذارد و متوجه می شود ، او جهان را نمی سازد، بلکه این جهان است که او را می سازد و این داستان در همه ی ابعاد زندگی ادامه دارد و باعث می شود که یا به ناامیدی و افسردگی تن دهد و یا قبول کند، زندگی همین است و باید حواسش را جمع کند که من راه دوم را انتخاب کردم».
موضوع حرف های دیگر ما سرک کشیدن به زندگی خصوصی شمس است و همین طور داستان فیلمی که قرار است محمدعلی سجادی کارگردان مشهور سینما از رمان دایره ی ناتمام بسازد و این که بازی در نقش اول فیلم به شمس پیشنهاد شده است،درباره ی داستان های چاپ نشده اش در حوزه ی کودک و نیز بیشترین دغدغه این روزهایش هم حرف زدیم ؛ «من مدت ها مشغول نوشتن شعر بلندی هستم مثل «قصیده لبخند چاک چاک». این شعر شرح زندگی من است و بخشی از آن خطابه ای به پدر و مادرم که مادرم در این شعر می گوید برای چه خسته ای؛ و من در جوابش می گویم: به آخر خط رسیدم . مادرم دوباره می گوید: زمان زیادی گذشت تا من فهمیدم اصلا خطی وجود ندارد ، خط ها در زندگی هی پیدا می شوند و هی محو. این ها چیزهایی است که انسان بعدها نتیجه می گیرد».
دغدغه ی شمس لنگرودی برایم جالب است: دغدغه ای که همواره گریبانش را گرفته تا به ذات جهان پی ببرد. گفت وگوی او با مادرش در شعری که هنوز به پایان نرسانده من را به یاد نت هایی برای بلبل چوبی می اندازد؛
پیراهنم را سفید ندوزی مادر
سفید
سرد است و نمی دانم چرا
بوی مرگ می دهد
وضعیت به هم ریخته ی زندگی، شاعر معصومیت های از دست رفته را آشفته و این که چیزی سرجایش قرار ندارد او را دلگیر کرده است. با همه این ها باز هم به آینده ی ادبیات به ویژه شعر خوش بین است و معتقد است که شعر در سال های آینده چشم انداز خوبی خواهد داشت.
«اصولا هنر گریز از سنگ باران زمانه است ، اما این سرپناه شیشه ای است و آدم مجبور است بیرون آن بایستد ، اما شعر به سمت سادگی پیش می رود و شاعری که به سمت ساده نویسی حرکت نمی کند مجبور است پیچیده بنویسد و پیچیدگی های ظاهری را عمیق جلوه دهد اما در سادگی تنها شعر به نمایش کشیده می شود نه هیچ چیز دیگر. گرایش مردم به شعرهای ساده نشان دهنده ی این است که آن ها از فضای موجود خسته شده اند و حوصله ندارند با آثاری روبه رو شوند که نه در آن ها حسی ایجاد می کند و نه به نیازهای عاطفی شان پاسخ می دهد. بدیهی است آن ها در مواجهه با این قبیل شعرها چیزی سر درنمی آورند».
بیژن و روزهایی که دیگر نیست
احمدرضا احمدی و بیژن نجدی شاعر و نویسنده ی مورد علاقه ی شمس لنگرودی اند. حتما این علاقه دوطرفه بوده است که احمدرضا احمدی چند شعرش را به او تقدیم کرده است و در صفحه ی اول کتاب «یوزپلنگانی که با من دویده اند» نوشته شده؛ «قصه سپرده به زمین با احترام به شمس لنگرودی تقدیم می شود». شمس معتقد است شعرهای نثر کتاب «عزیز من» احمدرضا احمدی، شاهکارهای شعر فارسی است و درباره نجدی می گوید او بهترین داستان نویس معاصر ایران است که داستان هایش به نویسندگان بزرگ جهان پهلو می زند و بعد درباره آشنایی اش با نجدی می گوید: «داستان آشنایی من با نجدی جالب است ؛ کتاب جشن ناپیدا که چاپ شد دوست عزیزم حیدر مهرانی به من گفت کسی به اسم نجدی می خواهد تو را ببیند و چون حوصله ی گسترش روابطم را نداشتم طفره می رفتم که مهرانی ناراحت شد و به همین خاطر با نجدی قرار دیدار گذاشتم و در همان برخورد اول از او خوشم آمد. مودب بود و جنتلمن و این شروع یک دوستی عمیق بود، بعدها یکی از دلخوشی های من برای سفر به شمال، گردش با بیژن بود.
ما خیلی شبیه هم بودیم. نکته جالبی که به ذهنم می رسد این است که ما هرگز درباره ی ادبیات با هم حرف نزدیم. من اصلا نمی دانستم که او کتاب می خواند یا نه. نهایت بحث های ما درباره ی موسیقی پاپ و رپ بود. ما از حضور در کنار یک دیگر لذت می بردیم. فقط این را می دانستم که نویسنده ی مورد علاقه اش فاکنر است. گاهی در زندگی آن قدر اغراق می کرد که خسته کننده بود، دنبال مکتب سازی و این حرف ها نبود، عمیق بود و دغدغه اش زندگی و مرگ و این بیشتر به تاثیراتی که مرگ پدرش روی او گذاشته بود برمی گشت»
شمس با حرارت از خاطره هایش حرف می زند. انگار رویاهای دور دست در او زبانه کشیده است. سکوت می کند و به دیوار روبه رو نگاهی می اندازد ، صدای حافظ موسوی بیشتر به گوش می رسد و ناگهان سکوتش شکسته می شود، می گوید:«نمی دانم ما چه ملت نفرین شده ای هستیم، بسیاری از هنرمندان بزرگ ما بی هیچ دلیلی از بین می روند. فروغ که با دیوار برخورد کرد و کشته شد. سهراب در سنی که خلاقیتش به اوج رسیده بود مرد و بهرام صادقی به نوعی دیگر از بین رفت. و بیژن هم سرطان گرفت».
□