سنگینی اندوهم را بر بال شعر انداخته ام
پونه ندائی در همایش کارآفرینی فرهنگی زنان
سی ام بهمن ماه 1386 در همایش کارآفرینی فرهنگی زنان، چندین چهره ی فرهنگی کشورمان از جمله پری صابری، رخشان بنی اعتماد، احمد مسجدجامعی، پونه ندائی، سید محمد صحفی، مرجان شیخ الاسلامی، چیستا یثربی و ملیحه سعیدی سخنرانی کردند.
پونه ندائي ، شاعر، مدير و سردبير مجله ادبي "شوكران" و مديرمسئول نشر "امرود"، مقاله اي را درباره ی چگونگي ورودش به عرصه كارآفريني در مطبوعات و چالش هايي كه در اين عرصه با آن روبرو شده است، قرائت كرد كه متن كامل آن به شرح زير است.
زن مطبوعاتي در ايران كارآفرين زاده نشد. نخستين بانوي مطبوعاتي در پس پرده و خانهنشين، قابليتهاي خود را به وسيله ی شوهرش به عرصه ی عمومي فرستاد مثل خانم اشرف السلطنه، همسر محمدحسن اعتمادالسلطنه كه در خانه هميار همسرش بود.
بايد ياد كنم از خانم كحال مدير نشريه دانش، اولين نشريه زنان در ايران. او نخستين بانوي كارآفرين عرصه ی مطبوعات كشور به شمار ميرفت كه در عين طبابت اولين نشريه ی مستقل درباره زنان را انتشار داد و از آن تاريخ تا به امروز قريب به يك سده از تلاش بانوان كارآفرين در عرصه ی مطبوعات كشور مي گذرد.
قرار است كه من سرگذشت 12 سال كار مطبوعاتيام را برايتان بازگو كنم و اميدوارم از سخنانم شائبه تعريف از خود استشمام نشود.
البته به باور خودم هنوز به آرمانهاي بزرگ ذهنيام دست نيافتهام . اشتغال من به
كار حرفهاي از سن 14 سالگي آغاز شد، روزي كه براي نخستين بار بدون اطلاع مادرم،
پارچه گران قيمت يكي از مشتريان او را برش زدم، درست طبق مدل و اندازهاي كه در
دفترچه نوشته شده بود. مادرم كه سررسيد، سراسيمه شد، اما وقتي از صحت كارم مطمئن شد
اجازه داد كه آهسته آهسته به كارش وارد شوم و كم كم دستمزدي را هم برايم تعيين كرد.
حس ميكردم ديگر براي خودم كسي شدهام و خياطي و طراحي لباس شغلي بود كه تا همين سه سال پيش منبع مالي من براي انتشار مجله ی شوكران بود.
اما نخستين بار كه براي خودم رسالتي در اين جهان قائل شدم، 18 ساله بودم كه نخستين شعرم را در بهار، پس از يك دوره ی طولاني نقاشي، سرودم. روزي كه نقاشي با قلم مو را به خاطر گراني ابزار آن براي هميشه كنار گذاشتم و از آن پس تصميم گرفتم كه با واژهها نقاشي كنم.
در آن روز بهاري فكر ميكردم كه سنگيني اندوهم را بر بال شعر انداختهام و اگر ديگران آن را بخوانند غمهاي آنها نيز در شعر من زائل ميشود.
اما كار فرهنگي زماني برايم جدي شد كه در سال دوم تحصيل در دانشگاه ناگهان حس كردم درونم از هر حسي نسبت به زندگي تهي شده است. روزی نيمه باراني در پاييز 1374 بود كه در دانشگاه زيباي شهيد بهشتي قدم ميزدم. بوي خاك باران خورده در جانم پيچيده بود. داشتم شعر تازهام را با خود زمزمه ميكردم كه پوستري بر ديوار بيروني دانشكده توجهم را به خود جلب كرد. كانون دانشجويي كه فعاليتهاي مختلفي را برشمرده و از دانشجويان دعوت به همكاري مي كرد.
از همان لحظه حس كردم ديگر يك دانشجوي صرف نيستم و دست به كاري خواهم زد تا از بيهودگي بيرون بيايم و به دانشجو بودنم معنا ببخشم، زيرا در آن لحظه حس ميكردم رسالتي دارم و آن يافتن آگاهي براي خود و بخشيدن آن به دانشجويان ديگر بود.
دبير اين كانون دانشجويي ضمن سخنانش گفت: كاش ما يك نشريه ی دانشجويي براي خودمان داشتيم! آن روز من پيام قلبم را شنيدم و به آن پاسخ دادم. مثل برق و باد نخستين نشريه ی دانشجويي پس از انقلاب را در دانشگاه شهيد بهشتي منتشر كردم. صد نسخه "نگاه تازه" ويژه سهراب سپهري به قيمت 100 تومان كه ظرف يك ساعت در ورودي دانشكده آن را به فروش رساندم، اما موضوع به اين جا ختم نشد. مخالفتها و موانع بي شماري بر سر راهم پديد آمد و من تازه فهميدم در كجا قرار دارم و نظر چه گروه هايي را بايد از قطب مخالف به موافق برگردانم.
بازگويي اين كه چگونه از عهده ی انتشار يك نشريه دانشجويي برآمدم در اين مجال نمي گنجد، اما همين قدر بگويم كه صبر و استقامت را از دوران كار در دانشگاه آموختم. روزي كه فارغ التحصيل شدم بلافاصله به وزارت ارشاد مراجعه كردم و تقاضاي انتشار نشريه ی خودم را به نام شوكران ثبت كردم، زيرا به خاطر آن چه در فراز و نشيب كار دانشجويي آموخته بودم تصميم گرفتم كه مجله ی خودم را طبق مباني فكري خودم منتشر كنم.
تمام محاسبات مالي و فكري آن را هم انجام داده بودم. مطمئن بودم كه ميتوانم، اما شتاب و ذوق جواني ام در انتظاري چهارساله براي دريافت مجوز مجله شوكران شكل ديگري يافت.
در اين مدت براي آن كه ارتباطم را با عالم مطبوعات حفظ كنم به ناچار با نشريات و روزنامههاي بسياري همكاري كردم، اما هيچ كدام از آنها مرا به استقلال فكري نرساند. و در بسياري از همين مطبوعات از دريافت حقوق مادي و معنوي خود بازماندم و در اين چهار سال پس اندازي كه براي انتشار مجله گذاشته بودم به پايان رسيد.
سرانجام مجوز شوكران را با دوندگي بسيار زماني دادند كه هيچ نداشتم؛ نه پول و نه حتي روحيه ی چهار سال پيش از آن را.
آن موقع جوانترين مدير مسئول كشور بودم، اما خدا را شكر كردم كه يك بار ديگر اين فرصت را به من داد تا امكان استقلال را بازيابم. بنابراين خود ويران شدهام را دوباره بازيافتم. مدتي به طور فشرده خياطي كردم . پارچه ارزانقيمت از بازار تهيه ميكردم و خودم به تنهايي سري دوزي ميكردم و لباسها را به مشتريان مزون مادرم ميفروختم. شبها كتاب مي خواندم و بعضي روزها براي حفظ روحيهام به يكي از كافههاي قديمي تهران ميرفتم و در گوشه ی خلوت آن كه بخش بانوانش مجزا است به نوشتن ميپرداختم. شايد حدود دو سوم شعرهايم را در همين كافه ی قديمي معروف نوشتهام.
نخستين شماره ی مجله شوكران را با دست خالي اما با آثاري از نويسندگان و شاعران سرشناس ايران و جهان چاپ كردم. نويسندگان اين اعتماد را داشتند كه من به پشتوانه ی چند سال كار مطبوعاتي، مجلهاي در خور شأن ايشان چاپ خواهم كرد.
شماره ی اول شوكران هم زمان با نمايشگاه مطبوعات به چاپ دوم رسيد و من همه ی نيروهاي از دست رفتهام را بازيافتم؛ زماني كه از سراسر كشور و حتي از نقاط محروم نامههاي قدرداني به مجله ميرسيد. حتي مجله ی شوكران از شماره ی نخست به چند كشور اروپايي نيز راه پيدا كرد و بدينگونه شعرهايم در كشورهاي ديگر هم ديده شد، به زبانهاي مختلف ترجمه شد و در مطبوعات خارجي به چاپ رسيد.
رفته رفته در شمارههاي بعدي شوكران با گراني كاغذ و چاپ و نوسانات اجتماعي كه همواره بر روند رشد مطبوعات تاثيرگذار است، با مشكلات بيشتري آشنا شدم. حالا به عنوان دارنده ی يك مجله ادبي كه عده زيادي خواننده در سراسر كشور پيدا كرده بود بايد ادامه ميدادم و بيپولي و هزينههاي گزاف هيچ دليلي براي توقف كاري كه شروع كردهبودم، نبود.
بنابراين باز هم به خياطي ادامه دادم و ضرر و زيان مجله را از اين راه جبران مي كردم. شايد جزو تعداد انگشتشماري از مطبوعاتيها باشم كه انتشار نشريه را يك تنه برعهده دارم. برخي همكاران ممكن است بگويند كه آنها نيز يك تنه نشريه چاپ ميكنند، اما بالاخره يك حروفچين، يك صفحهآرا و يك كارپرداز دارند. من تا چندين شماره شوكران، هم حروفچين بودم، هم صفحهآرا، هم موزع و هم آبدارچي مجله بودم، تنها براي آن كه هزينههاي توليد را كاهش دهم، كاري كه الان در هر نشريه حرفهاي حداقل 10 تا 15 نفر را لازم دارد.
به هر روي اين رنجها را به تنهايي تحمل كردم تا اين كه امروز مجله شوكران جايگاه و پايگاهي در جهان زبان فارسي پيدا كرده است . چنان كه ميدانيد مطبوعات تنها بنگاه اقتصادي نيستند كه فقط با نگاه داشتن حساب ضرر و زيان آنها را بتوان اداره كرد. بلكه مطبوعات بايد داراي جايگاه معنوي و اعتباري باشند تا مخاطب را جذب كرده و در درازمدت نگاه دارند. اين موضوع را هم به اين اضافه كنيد كه يك نشريه براي ادامه حيات معنوي خود بايد با مشي معتدل منتشر شود. بنابراين مشي ميانه را در فضاي ادبيات روشنفكري انتخاب كردم و ضمن حفظ اصول ادبي و علمي تلاش كردم با موانع مميزي هم كنار بيايم و اين كاري است كه تمام هوش و حواس يك مدير كارآفرين را به كار مي گيرد، به ويژه آن كه «تنهايي» شالوده ی اجباري اين كار هم باشد.
در كنار انتشار مجله به دليل علاقه به حوزه كتاب، مجوز انتشارات هم گرفتم و نشر امرود را دو سال پيش تأسيس كردم و كليه امور آن را نيز به تنهايي پي ميگيرم. حدود چهار سال پيش نيز به خاطر آن كه براي حل مسائل صنفي كارفرمايان مطبوعاتي در سطح كلانتر اقدام كنم به همراه چند مديرمسئول ديگر، انجمن مديران نشريات ايران را تأسيس كردم و هم اكنون عضو هيأت مديره اين انجمن و مديرمسئول نشريه آن با عنوان كلمه هستم. حدود 3 سال و نيم پيش كه در روزنامه ی همبستگي به عنوان دبير سرويس ادب و هنر و مديرفني اين روزنامه مشغول به كارشدم، مديريت نيروي انساني را آموختم و سرعت تصميمگيريام براي انتخاب و درج خبر بالا رفت و از خياطي فارغ شدم.
چندي پيش نيز به عنوان مشاور رسمي مركز بزرگ اسلامي عربي كره انتخاب شدم.
به عنوان يك دوشيزه ی كارآفرين در جامعهاي كه از پس قرنها، نگاه مردسالارانه در سرنوشت زنان كماكان تعيين كننده است، من هم مثل بانوان ديگر با موانع بسياري روبرو بودم و براي اثبات جديت خود در كارم از توهينها، تحقيرها و حتي تهديدها نهراسيدم و هر بار كه شكست خوردم تازه آغاز راه ديگري را براي خود متصور شدم و با جان زخم خورده از حوادث روزگار دوباره برخاستم.
امروز سپاسگزارم از بزرگان و نام آوراني كه در حوزه ی فرهنگ و اقتصاد مرا برادرانه و پدرانه درشناخت مسير كارم ياري كردند و از تعدادي از اين افراد شاخص كه اكنون در اين جمع حضور دارند بدون بردن نام ايشان صميمانه سپاس گزارم . همواره ميانديشم كه موفقيت در ذهن ماست و موفقيت چيزي نيست جز طرز تلقي ما از نمود وقايع پيراموني. اين نكته ی ظريف را با ذكر خاطرهاي كوتاه توضيح ميدهم.
در سفر اخيرم به كره جنوبي با مقامات فرهنگي اين كشور ملاقات كردم. البته موضوع سفر شركت در گشايش مركز بزرگ اسلامي عربي كره بود. وقتي به همراه چند روزنامهنگار مصري به ملاقات شهردار اينچئون آقاي آن سانگ سو كه حامي مركز اسلامي كره است رفتم، در معرفي خود به او توضيح دادم كه دبير و سردبير دو روزنامه هستم، مدير انتشارات هستم و عضو هيأت مديره انجمن مديران نشريات ايران. و در دل شاد بودم كه آن قدر در مملكت خود زحمت كشيدهام كه الان به عنوان نماينده ی كشورم در برابر يك خارجي چنين خود را معرفي مي كنم. شهردار اينچئون تا اينجا فقط به سخنانم گوش مي داد، اما وقتي يكي از همراهان كرهاي به او گفت كه خانم ندائي شعر هم مينويسد، ناگهان برق از سر فرماندار پريد و سر خم كرد و گفت: من به شما تعظيم ميكنم، شما شاعر و هنرمند هستيد.
اما در ايران موضوع برعكس است. اگر بگوييد من شعر مي گويم معمولا كسي دلشاد نميشود، اما تعدد پست و عنوان جالب توجه تر است.
درسي كه من از اين موضوع گرفتم اين بود كه موفقيت تنها در طرز تلقي ما از پديدهها معنا مييابد.
بنابراين اگر روزي حس كنم كه مجله و نشر و حتي شعر مرا به تعالي نميرساند، حاضرم همه چيز را كنار بگذارم و از نو شروع كنم.
□
سی ام بهمن ماه 1386 در همایش کارآفرینی فرهنگی زنان، چندین چهره ی فرهنگی کشورمان از جمله پری صابری، رخشان بنی اعتماد، احمد مسجدجامعی، پونه ندائی، سید محمد صحفی، مرجان شیخ الاسلامی، چیستا یثربی و ملیحه سعیدی سخنرانی کردند.
پونه ندائي ، شاعر، مدير و سردبير مجله ادبي "شوكران" و مديرمسئول نشر "امرود"، مقاله اي را درباره ی چگونگي ورودش به عرصه كارآفريني در مطبوعات و چالش هايي كه در اين عرصه با آن روبرو شده است، قرائت كرد كه متن كامل آن به شرح زير است.
زن مطبوعاتي در ايران كارآفرين زاده نشد. نخستين بانوي مطبوعاتي در پس پرده و خانهنشين، قابليتهاي خود را به وسيله ی شوهرش به عرصه ی عمومي فرستاد مثل خانم اشرف السلطنه، همسر محمدحسن اعتمادالسلطنه كه در خانه هميار همسرش بود.
بايد ياد كنم از خانم كحال مدير نشريه دانش، اولين نشريه زنان در ايران. او نخستين بانوي كارآفرين عرصه ی مطبوعات كشور به شمار ميرفت كه در عين طبابت اولين نشريه ی مستقل درباره زنان را انتشار داد و از آن تاريخ تا به امروز قريب به يك سده از تلاش بانوان كارآفرين در عرصه ی مطبوعات كشور مي گذرد.
قرار است كه من سرگذشت 12 سال كار مطبوعاتيام را برايتان بازگو كنم و اميدوارم از سخنانم شائبه تعريف از خود استشمام نشود.
البته به باور خودم هنوز به آرمانهاي بزرگ ذهنيام دست نيافتهام . اشتغال من به
كار حرفهاي از سن 14 سالگي آغاز شد، روزي كه براي نخستين بار بدون اطلاع مادرم،
پارچه گران قيمت يكي از مشتريان او را برش زدم، درست طبق مدل و اندازهاي كه در
دفترچه نوشته شده بود. مادرم كه سررسيد، سراسيمه شد، اما وقتي از صحت كارم مطمئن شد
اجازه داد كه آهسته آهسته به كارش وارد شوم و كم كم دستمزدي را هم برايم تعيين كرد.
حس ميكردم ديگر براي خودم كسي شدهام و خياطي و طراحي لباس شغلي بود كه تا همين سه سال پيش منبع مالي من براي انتشار مجله ی شوكران بود.
اما نخستين بار كه براي خودم رسالتي در اين جهان قائل شدم، 18 ساله بودم كه نخستين شعرم را در بهار، پس از يك دوره ی طولاني نقاشي، سرودم. روزي كه نقاشي با قلم مو را به خاطر گراني ابزار آن براي هميشه كنار گذاشتم و از آن پس تصميم گرفتم كه با واژهها نقاشي كنم.
در آن روز بهاري فكر ميكردم كه سنگيني اندوهم را بر بال شعر انداختهام و اگر ديگران آن را بخوانند غمهاي آنها نيز در شعر من زائل ميشود.
اما كار فرهنگي زماني برايم جدي شد كه در سال دوم تحصيل در دانشگاه ناگهان حس كردم درونم از هر حسي نسبت به زندگي تهي شده است. روزی نيمه باراني در پاييز 1374 بود كه در دانشگاه زيباي شهيد بهشتي قدم ميزدم. بوي خاك باران خورده در جانم پيچيده بود. داشتم شعر تازهام را با خود زمزمه ميكردم كه پوستري بر ديوار بيروني دانشكده توجهم را به خود جلب كرد. كانون دانشجويي كه فعاليتهاي مختلفي را برشمرده و از دانشجويان دعوت به همكاري مي كرد.
از همان لحظه حس كردم ديگر يك دانشجوي صرف نيستم و دست به كاري خواهم زد تا از بيهودگي بيرون بيايم و به دانشجو بودنم معنا ببخشم، زيرا در آن لحظه حس ميكردم رسالتي دارم و آن يافتن آگاهي براي خود و بخشيدن آن به دانشجويان ديگر بود.
دبير اين كانون دانشجويي ضمن سخنانش گفت: كاش ما يك نشريه ی دانشجويي براي خودمان داشتيم! آن روز من پيام قلبم را شنيدم و به آن پاسخ دادم. مثل برق و باد نخستين نشريه ی دانشجويي پس از انقلاب را در دانشگاه شهيد بهشتي منتشر كردم. صد نسخه "نگاه تازه" ويژه سهراب سپهري به قيمت 100 تومان كه ظرف يك ساعت در ورودي دانشكده آن را به فروش رساندم، اما موضوع به اين جا ختم نشد. مخالفتها و موانع بي شماري بر سر راهم پديد آمد و من تازه فهميدم در كجا قرار دارم و نظر چه گروه هايي را بايد از قطب مخالف به موافق برگردانم.
بازگويي اين كه چگونه از عهده ی انتشار يك نشريه دانشجويي برآمدم در اين مجال نمي گنجد، اما همين قدر بگويم كه صبر و استقامت را از دوران كار در دانشگاه آموختم. روزي كه فارغ التحصيل شدم بلافاصله به وزارت ارشاد مراجعه كردم و تقاضاي انتشار نشريه ی خودم را به نام شوكران ثبت كردم، زيرا به خاطر آن چه در فراز و نشيب كار دانشجويي آموخته بودم تصميم گرفتم كه مجله ی خودم را طبق مباني فكري خودم منتشر كنم.
تمام محاسبات مالي و فكري آن را هم انجام داده بودم. مطمئن بودم كه ميتوانم، اما شتاب و ذوق جواني ام در انتظاري چهارساله براي دريافت مجوز مجله شوكران شكل ديگري يافت.
در اين مدت براي آن كه ارتباطم را با عالم مطبوعات حفظ كنم به ناچار با نشريات و روزنامههاي بسياري همكاري كردم، اما هيچ كدام از آنها مرا به استقلال فكري نرساند. و در بسياري از همين مطبوعات از دريافت حقوق مادي و معنوي خود بازماندم و در اين چهار سال پس اندازي كه براي انتشار مجله گذاشته بودم به پايان رسيد.
سرانجام مجوز شوكران را با دوندگي بسيار زماني دادند كه هيچ نداشتم؛ نه پول و نه حتي روحيه ی چهار سال پيش از آن را.
آن موقع جوانترين مدير مسئول كشور بودم، اما خدا را شكر كردم كه يك بار ديگر اين فرصت را به من داد تا امكان استقلال را بازيابم. بنابراين خود ويران شدهام را دوباره بازيافتم. مدتي به طور فشرده خياطي كردم . پارچه ارزانقيمت از بازار تهيه ميكردم و خودم به تنهايي سري دوزي ميكردم و لباسها را به مشتريان مزون مادرم ميفروختم. شبها كتاب مي خواندم و بعضي روزها براي حفظ روحيهام به يكي از كافههاي قديمي تهران ميرفتم و در گوشه ی خلوت آن كه بخش بانوانش مجزا است به نوشتن ميپرداختم. شايد حدود دو سوم شعرهايم را در همين كافه ی قديمي معروف نوشتهام.
نخستين شماره ی مجله شوكران را با دست خالي اما با آثاري از نويسندگان و شاعران سرشناس ايران و جهان چاپ كردم. نويسندگان اين اعتماد را داشتند كه من به پشتوانه ی چند سال كار مطبوعاتي، مجلهاي در خور شأن ايشان چاپ خواهم كرد.
شماره ی اول شوكران هم زمان با نمايشگاه مطبوعات به چاپ دوم رسيد و من همه ی نيروهاي از دست رفتهام را بازيافتم؛ زماني كه از سراسر كشور و حتي از نقاط محروم نامههاي قدرداني به مجله ميرسيد. حتي مجله ی شوكران از شماره ی نخست به چند كشور اروپايي نيز راه پيدا كرد و بدينگونه شعرهايم در كشورهاي ديگر هم ديده شد، به زبانهاي مختلف ترجمه شد و در مطبوعات خارجي به چاپ رسيد.
رفته رفته در شمارههاي بعدي شوكران با گراني كاغذ و چاپ و نوسانات اجتماعي كه همواره بر روند رشد مطبوعات تاثيرگذار است، با مشكلات بيشتري آشنا شدم. حالا به عنوان دارنده ی يك مجله ادبي كه عده زيادي خواننده در سراسر كشور پيدا كرده بود بايد ادامه ميدادم و بيپولي و هزينههاي گزاف هيچ دليلي براي توقف كاري كه شروع كردهبودم، نبود.
بنابراين باز هم به خياطي ادامه دادم و ضرر و زيان مجله را از اين راه جبران مي كردم. شايد جزو تعداد انگشتشماري از مطبوعاتيها باشم كه انتشار نشريه را يك تنه برعهده دارم. برخي همكاران ممكن است بگويند كه آنها نيز يك تنه نشريه چاپ ميكنند، اما بالاخره يك حروفچين، يك صفحهآرا و يك كارپرداز دارند. من تا چندين شماره شوكران، هم حروفچين بودم، هم صفحهآرا، هم موزع و هم آبدارچي مجله بودم، تنها براي آن كه هزينههاي توليد را كاهش دهم، كاري كه الان در هر نشريه حرفهاي حداقل 10 تا 15 نفر را لازم دارد.
به هر روي اين رنجها را به تنهايي تحمل كردم تا اين كه امروز مجله شوكران جايگاه و پايگاهي در جهان زبان فارسي پيدا كرده است . چنان كه ميدانيد مطبوعات تنها بنگاه اقتصادي نيستند كه فقط با نگاه داشتن حساب ضرر و زيان آنها را بتوان اداره كرد. بلكه مطبوعات بايد داراي جايگاه معنوي و اعتباري باشند تا مخاطب را جذب كرده و در درازمدت نگاه دارند. اين موضوع را هم به اين اضافه كنيد كه يك نشريه براي ادامه حيات معنوي خود بايد با مشي معتدل منتشر شود. بنابراين مشي ميانه را در فضاي ادبيات روشنفكري انتخاب كردم و ضمن حفظ اصول ادبي و علمي تلاش كردم با موانع مميزي هم كنار بيايم و اين كاري است كه تمام هوش و حواس يك مدير كارآفرين را به كار مي گيرد، به ويژه آن كه «تنهايي» شالوده ی اجباري اين كار هم باشد.
در كنار انتشار مجله به دليل علاقه به حوزه كتاب، مجوز انتشارات هم گرفتم و نشر امرود را دو سال پيش تأسيس كردم و كليه امور آن را نيز به تنهايي پي ميگيرم. حدود چهار سال پيش نيز به خاطر آن كه براي حل مسائل صنفي كارفرمايان مطبوعاتي در سطح كلانتر اقدام كنم به همراه چند مديرمسئول ديگر، انجمن مديران نشريات ايران را تأسيس كردم و هم اكنون عضو هيأت مديره اين انجمن و مديرمسئول نشريه آن با عنوان كلمه هستم. حدود 3 سال و نيم پيش كه در روزنامه ی همبستگي به عنوان دبير سرويس ادب و هنر و مديرفني اين روزنامه مشغول به كارشدم، مديريت نيروي انساني را آموختم و سرعت تصميمگيريام براي انتخاب و درج خبر بالا رفت و از خياطي فارغ شدم.
چندي پيش نيز به عنوان مشاور رسمي مركز بزرگ اسلامي عربي كره انتخاب شدم.
به عنوان يك دوشيزه ی كارآفرين در جامعهاي كه از پس قرنها، نگاه مردسالارانه در سرنوشت زنان كماكان تعيين كننده است، من هم مثل بانوان ديگر با موانع بسياري روبرو بودم و براي اثبات جديت خود در كارم از توهينها، تحقيرها و حتي تهديدها نهراسيدم و هر بار كه شكست خوردم تازه آغاز راه ديگري را براي خود متصور شدم و با جان زخم خورده از حوادث روزگار دوباره برخاستم.
امروز سپاسگزارم از بزرگان و نام آوراني كه در حوزه ی فرهنگ و اقتصاد مرا برادرانه و پدرانه درشناخت مسير كارم ياري كردند و از تعدادي از اين افراد شاخص كه اكنون در اين جمع حضور دارند بدون بردن نام ايشان صميمانه سپاس گزارم . همواره ميانديشم كه موفقيت در ذهن ماست و موفقيت چيزي نيست جز طرز تلقي ما از نمود وقايع پيراموني. اين نكته ی ظريف را با ذكر خاطرهاي كوتاه توضيح ميدهم.
در سفر اخيرم به كره جنوبي با مقامات فرهنگي اين كشور ملاقات كردم. البته موضوع سفر شركت در گشايش مركز بزرگ اسلامي عربي كره بود. وقتي به همراه چند روزنامهنگار مصري به ملاقات شهردار اينچئون آقاي آن سانگ سو كه حامي مركز اسلامي كره است رفتم، در معرفي خود به او توضيح دادم كه دبير و سردبير دو روزنامه هستم، مدير انتشارات هستم و عضو هيأت مديره انجمن مديران نشريات ايران. و در دل شاد بودم كه آن قدر در مملكت خود زحمت كشيدهام كه الان به عنوان نماينده ی كشورم در برابر يك خارجي چنين خود را معرفي مي كنم. شهردار اينچئون تا اينجا فقط به سخنانم گوش مي داد، اما وقتي يكي از همراهان كرهاي به او گفت كه خانم ندائي شعر هم مينويسد، ناگهان برق از سر فرماندار پريد و سر خم كرد و گفت: من به شما تعظيم ميكنم، شما شاعر و هنرمند هستيد.
اما در ايران موضوع برعكس است. اگر بگوييد من شعر مي گويم معمولا كسي دلشاد نميشود، اما تعدد پست و عنوان جالب توجه تر است.
درسي كه من از اين موضوع گرفتم اين بود كه موفقيت تنها در طرز تلقي ما از پديدهها معنا مييابد.
بنابراين اگر روزي حس كنم كه مجله و نشر و حتي شعر مرا به تعالي نميرساند، حاضرم همه چيز را كنار بگذارم و از نو شروع كنم.
□
نظرات شما
چون من زن نیستم دلیل نمی شه نظر ندم و نگم که چقدر لذت بردم .سرکار خانم (هر روزتون پر بارتر از دیروز).موید باشید.
نوشته: آیدین | March 8, 2008 11:58 PM