Հայերեն دو هفته يك بار، روزهای شنبه به روز می شود

گفت وگوی" پل ادبی" با کریم رجب زاده


مکث - 2
رضوان ابوترابی
رضوان ابوترابی

ریختن دریا در یک فنجان
یک چای گرم با خرما در یک روز بارانی پاییزی – در مغازه ای کوچک و پر از کتاب و مردی که عصاره مهربانی هاست. کریم رجب زاده را از عاشقان قدیمی گرفته تا جوانان امروز می شناسند. از سال 1340 تاکنون که نخستین فعالیت های ادبی را شروع کرد و سال ها سال سروده هایش آذین بخش صفحات ادبی مطبوعات کشور بود همان نام رجب زاده به عنوان یکی از پایه گذاران غزل امروز مطرح بوده است.

مطلبی از نصرت رحمانی به یاد دارم که می گفت: شعر اگر فقط به جست وجو و چسبیدن به دوران گذشته محدود بشود، معنایی جز تکرار تاریخ گذشته و اجرا و بیان حس و ادراک گذشتگان نخواهد داشت. آیا با این جمله موافقید؟
قطعا. ببینید شعر بیش از هر چیزی به کشف نیاز دارد تا بتواند مخاطب را جذب کند. شعر هنر والایی است، اما اگر این هنر والا جایگاه اصلی خود را نداشته باشد و به صورت خنثی یا ایستایی عمل کند هرگز نخواهد توانست ارزش واقعی خود را پیدا کند. مثلا غزل همیشه یکی از قالب های اصلی شعر ما بوده، اما نقش شاعران در ماندگاری غزل انکار کردنی نیست. چون آن ها با گذشت زمان چیزهای زیادی به این قالب افزوده اند و غزل را نوتر از گذشته کرده اند. غزل امروز دیگر آنچه در گذشته تعریف شده بود نیست و این مسیر ادامه پیدا خواهد کرد. اگر قرار است دیدگاه فرهنگی شکل بگیرد باید از هر دو طیف حضور داشته باشند هم کلاسیک هم نوگرا.
ما باید بدانیم کلمه معاصر بودن بار معنایی بسیاری دارد. من و شما از نظر فیزیکی هر دو زنده ایم و در یک شرایط زندگی می کنیم اما آن کسی معاصر است که فرهنگ معاصر را دانسته باشد.

می گویند: ترس از تغییر عادت را تقویت می کند، درست است؟
بله، ما الان در همین محافل شاعرانی را داریم که شعرشان در زمان قرن دوم وسوم مانده است چون از دگرگونی می ترسند و هیچ شناختی از محیط زندگی و جغرافیای خود ندارند. چون از دگرگونی می ترسند و هیچ شناختی از محیط زندگی و جغرافیایی خود ندارند. مثلا در جلسه ای خانمی شعر نو ا شعر نمی دانست فقط به تعریف شعر ارسطو پایبند بود و دیگر هیچ. همان ارسطویی که من 40 سال پیش نظریاتش را در باب شعر خوانده بودم. باید یک جوری به اینها گفت که این سو هم خبری هست.

گاندی می گوید هیچ میل ندارم که دراطراف منزل خود دیوار بکشم و پنجره های آن را مسدود کنم. می خواهم که نسیمی از فرهنگ تمام سرزمینها هر چه آزادانه تر به دورن خانه من بوزد. با توجه به این گفته آیا در عصر حاضر به پل های محکم و استوارتری مابین ملت ها نیاز بیشتری احساس نمی شود؟
کاملا موافقم. ببینید نرودا یک حرف بسیار بزرگی دارد. او می گوید من به سرزمین نمی اندیشم به زمین می اندیشم. انسانی که گسترده فکر می کند نگاهی عمیق دارد. پس آدمی نباید خودش را در یک محدوده جغرافیایی محصور کند.

چرا مردم خودشان را با هر چیزی خسته می کنند مگر با فهم و اندیشه؟
این نسل با هجوم ماهواره و رسناه و تبلیغات روبروست و تلخ تر این که خود خانواده هم در اره فرهنگ سازی کاری انجام نمی دهد. به نوعی این نسل با افراط و تفریط دست به گریبان است و چیزی ندارد که به آن احساس تعلق کند.

از بعدی دیگر مگر روی جوان چقدر سرمایه گذاری شده است. الآن همه سرمایه گذاری ها و نیروها به ورزش معطوف شده است. قصد انکار ندارم اما می خواهم بگویم آیا به همین اندازه به کتاب و فرهنگ بها داده شده است؟ کتاب در رسانه ملی چه جایگاهی دارد؟
به قول شاملو «ما حافظه تاریخی نداریم». نسل امروز ما به نوعی با فرهنگ و تاریخ خودش بیگانه شده و جوانان هویت خودشان را فراموش کرده اند. زیاد دور نرویم در همین جایی که من کار می کنم قشر بزرگی از کارمندان در آن زندگی می کنند. ما تا به حال ندیده ایم که یک نفر بیاید و از من راهنمایی بخواهد که چه کتابی را بخوانم یا فلان کتاب را دارید. اما نگاه کنید بهترین لباس ها را هم به تن کرده اند. در کل احساس می کنم این نسل با بحران هویت روبروست

چشم انداز شعر امروز را چگونه می بینید؟
به این موضوع هر کسی از زوایه دید خود نگاه می کند. ولی باید پذیرفت که دیگر خواجه نصیر نمی تواند برای من تصمیم بگیرد و یا ارسطو شعر را برای من تعریف کند.
امروز دیگر استادان متعصب دانشگاهی هم که قالب را معیار سنجش می دانستند شعر نو را پذیرفته اند و به قاعده های عروضی اش توجه دارند. خب این یعنی جامعه هم پذیرفته که شعر رشد تکاملی دارد. چنان که شاعران غزل پرداز نیز از امکانات شعر سپید استفاده می کنند و غزل را پا به پای زمان پیش می برند. اما مقوله ی شعر سپید، چیز دیگری است. ما نمی خواهیم چارچوبی برای آن تعریف کنیم، ولی چرا به شعری می گوییم سپید، اصلاً چرا به سپید می گوییم شعر؟ چون در نهایت ایجاز و اقتصاد کلمه نوشته می شود، چون ما در شعر سپید کلمه، آرایه ها و مسائل دست و پاگیر شعر کلاسیک را کنار گذاشته ایم، پس باید چیزی جایگزین کنیم که کاستی ها را پوشش دهد. مثلاً باید عمیق باشد، موجز باشد و با کمترین کلمات بیشترین معنی را برسانیم. در حقیقت دریا را در یک فنجان بریزیم، گرچه غیرممکن است.
به نظر من شعر سپید باید به چنگ نیاید، فرار کند، عظیم باشد. یک قسمت از عظیم بودن آن متمرکز می شود روی اقتصاد کلمه. ما با چهار کلمه می توانیم دنیایی حرف بزنیم و این یکی از ویژگی های شعر سپید است. من قبلاً در پاسخ یکی از دوستان گفتم؛ شعر متولد می شود که زندگی کند. شعر یک موجود زنده است. چون همه نمی توانند این موجود زنده را خلق کنند برای همین مسئولیتش را به شاعران سپرده اند. پس اجازه بدهیم شعر درست خلق شود و سیر طبیعی اش را طی کند و در آخر مانع پیشرفت و تعالی اش نشویم.

نقش کلمات را در شعر چگونه می بینید؟
یکی از مسائل مهم این است که ما باید جایگاه کلمه را در شعر بدانیم. اگر ندانسته کلمه ای را خرج کنیم، شعر را حرام کرده ایم. شعر باید جان داشته باشد. من نمی دانم، شاید یکی از شاخصه های شعر این باشد که تعجب شما را برانگیزاند. یک دگرگونی در شما به وجود آورد. اگر شعری اثر نداشته باشد و به صورت خنثی عمل کند، ارزش واقعی خود را پیدا نکرده است.

استاد، وقت شما را خیلی گرفتم. می خواهم این گفت و گوی سپید را با شعری سپید از شما به پایان برسانم. هر کدام را که دوست دارید برای این گفت و گو هدیه کنید.

قرارمان بعد
تالار مردگان
اولین پنجشنبه ای که نیستم
نه گل
نه گلاب
نه خیرات
فقط ترا می خواهم
که پای هیچ یک از قرارها نیامدی


نظر بدهید