پل ادبی

www.lit-bridge.com
نسخه مخصوص چاپ

سرزمین من، خانه ی من

Saroyan_1.gif

























ویلیام سارویان

ترجمه از متن انگلیسی : علی رضا کیوانی نژاد


یکی ازهزاران چيزتغييرناپذير، شهري است كه تو براي اولين بار آن را روشن ديدي. هميشه محله‌ها شبیه به هم و يكنواخت هستند اما به نظر مي‌رسد تو رشد مي‌كني، تغيير مي‌كني، گم مي‌شوي، ياد مي‌گيری، برمي‌گردي و دوباره گم مي‌شوي. محله‌هاي واقعا ثروتمند وچيزهاي ديگري هم هست مثل كسل شدن، زن فاحشه، تنهايي، معشوق گم شده. هيچ وقت آن ها را درك نكردي. چه چيزي انگیزه برگشتنت پیش آن ها مي‌شود؟
چی تو شهرهاي معمولي آمريكا هست كه با ده‌ها هزارشهر ديگر تفاوتي ندارند؟ جائي كه سی ميليون نفر به دنيا مي‌آيند و حتی يكي از آن ها هم نمي‌داند كه بعد از دوران طفوليت يا جواني در اين شهر مي‌ماند يا گورش را گم مي‌كند و مي‌رود؟
چه چيزي باعث مي‌شود كه دیگران تومحله‌هايي كه دو يا سه نفر در يكي از روزهاي سال دارند چرت می زنند، بيايند و بروند و درباره ی استراحت كردن آن ها اظهارنظر كنند؟
چي باعث شده در شهري كه از هر دو ايستگاه راه‌آهن در گوشه و كنار، يكي در غرب و يكي در شرق، شهري كه بين خيابان‌ها و درخت‌ها محاصره شده، ساكنانش هرگز صداي آمد و شد قطار را نمي‌شنوند؟
چه آغازي بزرگ‌ تر از اين در دنيا وجود دارد، با آمدن زمستان؟
چيزي بيشتر از بيدار شدن در يك صبح و لمس كردن حس وجود داشتن در اين دنيا هست؟
يا چيزي بيشتر از نشستن رو نيمكت مدرسه و آرزوی يادگيري آسان‌ترين دروس رياضي كه وجود دارد ؟ چه كسي همه آن ها را مي‌داند؟
جايي بهتر از اين سراغ داري، نه در رويا، كه خيابان‌ها ظاهر شوند و تنها تو به قدم زدن در آن ها اكتفا كني؟
كي بيشتر هوس مي‌كني؟ زمستان يا تابستان؟ فكر مي‌كني خط تنهايي تو كي به پايان مي‌رسد؟
چه چيزي بيشتر از نگاه كردن به صورت زيباي دختری كوچولو وجود دارد که عبادت می کند و هرگز نمي‌داند نورچهره‌اش تو را بي‌خواب مي‌كند، وجود دارد؟
به نظرت شهر كوچكي در جايي_ در جهان يا جايي ديگر_ خارج از روياي يك پسر بچه هم وجود دارد؟
خارج از عشق به همه چيز نه به وجود آورنده مرگ؟ همه چيز در هر كجا در هاله‌اي از گرد و غبار زنگار ، زوال فرو رفته. پشت كدام يك: آن طرف، همه طرف، بالا، پائين يا وسط؟
پسر بچه‌اي هست كه بداند در اين مكان غم زده مردان غمگين بسياري براي بهتر شدن در تلاشند؟
مي دانند جايي هست كه نيمي از چيزها به نظر نمي‌آيند و مردان در مسابقه‌اي شركت مي‌كنند كه هرگز وجود خارجي نداشته و بين شهرت غم ‌بار اين خيابان‌ها و ساختمان‌ها براي هميشه نوعي پيوند ناگسستني وجود دارد ؟ به شكلي برگشت‌ناپذير؟
مي‌داند منخرین های بيني‌اش فقط به چيزهاي بد بوي شيرين و فاسد حساسند و رايحه خوش بو هر چيزي را بدون پي‌بردن به ماهيتش استشمام مي‌كند؟
نسبت به تمام چيزهاي دور دنيا كرترين افراد کدامند؟ گوش كردن‌هاي خاموش مستمر تا كي ادامه دارد؟
سرانجام به موطن خودم برگشتم. ديشب چیز بزرگی از اين شهر ياد گرفتم: آسمان، شباهنگام، صاف، غمگين و بي‌نهايت مرعوب‌كننده است.
همين امروز صبح كه در محله‌اي پائين شهر و در بالاي خيابان" ونتورا" قدم مي‌زدم به نظرم رسيد كه انگار بیست سال پيش بود. چيزي كه تغيير كرده باشد، نديدم اما نشانه‌هايي از چند ساختمان، چند درخت قديمي، عابران جديد (رفت و آمدهايي تازه) افزايش جمعيت، خانه اي كه احتياج به تعمير داشت اما هنوز سرپا بود و طاق خانه‌اي رو به زوال كه سوت و كور به نظر مي‌رسيد و انگار بیست سال پيش به وسيله ی عبور خط راه‌آهن كه از آن حوالي عبور كرده شكسته شده بود.
از خيابان "ونتورا" به "تولا" رفتم و رو ريل قطار قدم زدم از شمال به جنوب، قطار باري در حركت بود. وقتي قطاربه من رسيد نتوانستم باور كنم كه سال هاست آمده و مي‌دانستم يك جايي خارج از اين دنيا مردي مي‌خواهد بداند چرا ده سال پيش به دنيا نيامده است.
تا زماني كه قطار مشغول رد شدن از من بود، مي‌دانستم مردی قصد دارد بدون هيچ تضميني براي رسيدن به ناكجا آباد گم شود وهرگز نمي‌خواهد تصويري از عشق‌هاي نافرجام، همه ی آن پايان ها و همه ی پرتگاه ها، بالا و كنار و وسط و چیزی که از استراحتش تا روز مرگ جلوگيري می کند ،داشته باشد.

+ + +