پیرمرد آن روز نیامده بود
پیرمرد آن روز نیامده بود ، حتی صبر کردم و به خیابان درازی که هر روز از آن می گذشتیم سرک کشیدم
اما نیامده بود . زن سرمه ای پوشی که زیر درخت کاج می ایستاد آمده بود و او هم به جای خالی پیرمرد
نگاه کرد ، اما خیلی زود سرش را برگرداند وبه پایین دست خیابان نگاه کرد و چند لحظه بعد اتوبوس کهنه
سبز رنگ با سر و صدا توقف کرد و بعد از سوار کردنش به سمت بالا دست جاده رفت .
در اداره تمام روز را به او فکر می کردم . فردا صبح باید زودتر می رفتم تا او را ببینم . در تمام مدت هفت
سالی که کارمند شده بودم هر روز صبح راًس ساعت شش و نیم از منزل خارج می شدم و در امتداد خیابان
او را می دیدم که کیف کوچکی در دست به سمت انتهای خیابان دراز ، با درختان افرا می رفت و در تقاطع
آن با خیابانی که سرویس ما از آن می گذشت می ایستاد و چند لحظه بعد مینی بوس تیره رنگ از راه می رسید
و بعد در غبار بالا دست جاده گم می شد .
صبح زودتر از معمول از خواب بیدار شدم و به سرعت خود را آماده کردم و به خیابان زدم . در انتهای خیابان
ایستاده بودم و به خیابانی که محل عبورمان بود نگاه می کردم اما او نیامده بود . سنگ فرش خیابان و درختان
افرا بدون او گویی چیزی کم داشتند و من انگار اصلاً از آن نگذشته بودم . به دیدن هر روزه اش عادت کرده
بودم و او حتی سیزده دقیقه بعد از موعد هر روزش هم نیامده بود . زن سرمه ای پوش هم با اتوبوس سبز
رنگ کهنه رفته بود .
آن قدر به امتداد خیابان چشم دوختم تا صفحه ی رو به رویم سبز شد .
سرویس ما آمده و ایستاده بود و باید می رفتم .
چند لحظه بعد در غبار بالا دست جاده گم شدم .
تونل
هفته ها بود که کوه را می کندیم . صخره های عظیم را از رو به رویمان بر می داشتیم و از سنگ ها
می گذشتیم تا به آن سوی کوه برسیم . آن طرف کوه سرزمین آرزوهایمان بود و برای رسیدن به آن
باید دل سخت و سیاه سنگ ها را می شکافتیم . درست در روزی که گفته می شد نصف تونل کنده شده
است ، تیغه ی کلنگ یکی از ما به تیغه ی کلنگی از سمت رو به رو برخورد کرد و بعد کوه شکافته شد
و عده ای خسته و خاک آلود چون ما پیدا شدند . برای هم راه باز کردیم و از هم گذشتیم . هر یک راهی
سرزمین آرزوهایمان بودیم .
مسلسل چی
همیشه خبرها را دیر به او می رساندند ، و او که یک مسلسل چی فراموش شده ، در گوشه ای از خط
مقدم بود ، همیشه در چند روز قبل زندگی می کرد . خودش خواسته بود که در گوشه ای به حال خود
گذاشته شود ، این طور هم شده بود و او حالا یک مسلسل چی تمام وقت چشم دوخته به افق بود . فقط
خبرها دو روز بعد به او می رسید و او در پریروز زندگی می کرد . این طور بود که وقتی دو روز پی در
پی خبری به او نرسید ، فهمید که اتفاق مهمی افتاده است و وقتی چشمانش را از مگسک تفنگ برداشت ،
دید مرگ آمده است با پنجره ای که می شد بازش کرد .
آدم پرنده
روی بلندترین برج شهر ، نشسته بود و به زندگی نگاه می کرد که صد مرتبه کوچک تر در جریان بود .
آدم ها چون مورچگان و ترن چون ماری بر خاک می خزیدند . چشم به آسمان دوخت . ستاره ها بزرگ تر
شده بودند و نور خورشید تندتر شده بود . چشمانش را بست ، بال گشود و خود را رها کرد تا سفرش به
زندگی یا آسمان به دست تقدیر باشد . وقتی چشم باز کرد ، آدم ها بزرگ تر می شدند ، ترن بر ریل راه آهن
می خزید و ستاره ها کوچک می شدند .
شاعرپیر
در تاریک روشن یک غروب پاییزی ، سیگاری آتش زد و در زیر سیگاری روی میز کنار پنجره گذاشت
و دست بر پیشانی ، قلم را روی کاغذ دواند . ابری سفید بر سفیدی کاغذ نقش بست . کلمات بر کاغذ
سرازیر شدند و غروبی روشن و سرخ شکل گرفت که آفتاب نداشت . پس سر برداشت ، پکی به سیگارش
زد و با خطی سیاه نوشت : شب