دو شعر قصه از رسول علی پور
پیری
می دیدمش.از ستاره ها گرفته بود که نیفتد. به زحمت خود را نگه داشته بود. دست و پا می زد؛ آنقدر زیاد که هر لحظه اشکال هندسی ی ستاره ها عوض می شد.
می دیدمش؛ گرچه خیلی دور بود، آنقدر دور که هر چه نردبان های خیال و رویا، حتا خوابم را روی هم می گذاشتم باز یک رویا دورتر بود.
از عروسی نیامده بود که موهای شانه کرده اش برق بزنند؛ موهاش ادامه ی ستاره ی دنباله داری بود که سال ها پیش خاموش شده بود؛ سال ها پیش؛ حتا جرات فکر کردن به آن سال ها را هم از دست داده بود، شاید به این دلیل محکم از ستاره ها گرفته بود که نیفتد.
افتادن یعنی خیلی پیر شدن، واو از خیلی پیر شدن می ترسید. تا به آینده فکر کرد- به آینده یی که شاید لحظه ای بعد باشد- بیشتر دست و پا زد؛ اما دیگر ستاره یی نبود که اشکالش را عوض کند. تمام ستاره ها از او دور شده بودند جز دو ستاره ی روشن که در دست های تاریکش به دو نقطه ی خاموش بدل شده بودند، آن دو نقطه ی خاموش مسیح را به یاد او می آوردند و خط ممتد را به یاد من.
خسته شده بود. از طرف دیگر، ستاره ها چون اعتقادش به لرزه افتاده بودند, فقط بادی که ازسال های پیش می وزید می توانست گل های پژمرده ی دامنش را شاداب نشان دهد، فقط شاداب نشان دهد اگر به این سوی می وزید.
از ستاره ها گرفته بود که نیفتد، اما بادهای پاییزی در بهار وزیدند و ستاره ها را از آسمان کندند. او افتاد؛گرچه برای افتادن آماده نبود. او افتاد؛ اما هرگز به زمین نرسید. او افتاد...
+ + +
بطری های فراموش شده
از عروسی های دور به یادگار مانده ایم. از دست های گرم مهمان هایی زیباتر، وبوسه ها و نوازش هایی که هر شب تا صبح ادامه داشت. آن روزها عروسی ها در باغ برگزار می شد؛ در باغ گم شده ایم.
سال هاست که پاییز است؛ با برگ های خسته ئی که زندگی ما را به تاراج برده است. زندگی ما چیزی نیست جز انجماد جزسکوتی همیشگی.
اگر در کشتی های امروزی - که غرق می شوند- جایی برای ما باشد، حاضریم بی هیچ نشانی دریاها را پشت سر بگذاریم ونشان همه را بگیریم، وبگوییم ما در باغ چند سال پیش گم شده ایم، با غریبه ها هم دوست هستیم. ای غریبه ای که ازباغ می گذری و پیر شده ای، به باغ بیا ما منتظریم.
چه خوب شد ملوان پیر از دریا برگشت. از این شهر می رویم؛ با او - سوار کشتی های دیروزی-
+ + +


نظرات شما
آن دو نقطه ي خاموش مسيح را به ياد او مي آوردندو خط ممتد را به ياد من...خط ممتد را به ياد من...حس تعليق زيبايي داره. او افتاد اما هرگز به زمين نرسيد...اين هفته مي بينمت رضا جان، ما در باغ چند سال پيش گم شده ايم.
نوشته: نيما | September 7, 2008 9:39 AM
ما در باغ چند سال پیش گم شده ایم
نوشته: سبحانی | September 9, 2008 12:46 PM
سلام رضا جان عالی بود
نوشته: وحید | September 18, 2008 3:19 PM
باز یک رویا دورتری
نوشته: توحید | September 27, 2008 11:27 AM
باز یک رویا دورتری
نوشته: توحید | September 27, 2008 11:27 AM
مثل همیشه کارهات جالب و نو آفرین
نوشته: مساوات | September 28, 2008 9:27 PM
مگر اینکه در اینجا یک نشانی از تو پیدا کنم به هر حال به یادت هستم و کارات را هم دنبال میکنم امیدوارم همیشه موفق باشی مرد
نوشته: آبجیت | October 4, 2008 11:05 PM
reza joon baz nadide asheghet shodam.dust daram aziyatet konam chi migi harfi dari
نوشته: shadi amini | October 7, 2008 3:47 PM
سلام
من تازه با شما و این سایت آشنا شدم ولی خیلی زیبا بود.
نوشته: سایه | October 13, 2008 10:05 PM
داداش دومیرو واسه ما نگفته بودی.ولی خوب شد عکستو زدی.داش رضا عکس بزنی عکس نزنی دوست داریم
نوشته: سالار | October 27, 2008 12:42 AM