سه مینی مال از حمید اباذری
من فقط چند دقیقه دیر رسیدم. با وجود این که پنج سال از آن زمان می گذرد،
تنها یک چیز باعث شد که هنوز به عشق او وفادار باشم، تکان خوردن تاب.
به او پیغام داده بودم که اگر هنوز به من علاقه دارد، راس ساعت شش صبح
کنار تاب همدیگر را ببینیم. من با تاخیر ساعت شش و پنج دقیقه
رسیدم. او کنار تاب نبود ولی تاب تکان می خورد.
+ + +
اصلا فکر نمی کردم که زندگی ام در این جا چنین معنایی داشته باشد..
عکاس های زیادی از من عکس گرفته اند. حتی برخی شان روی شن ها دراز می
کشیدند تا از من عکس بگیرند. دوربین های پیشرفته با لنزهای تله و واید و
زوم و... اما من هنگامی متوجه موضوع شدم، که پیرزنی با یک دوربین قدیمی
که همزمان عکس را چاپ هم می کرد، از من عکس گرفت. به محض این که عکس
بیرون آمد، بادی شدید آن را، زیر پاهایم، روی شن های روان صحرا انداخت
و من خودم را دیدم. یک گیاه سبز تک و تنها در وسط یک صحرای پر از شن و
ماسه.
بله فکر می کنم حضور من در این جا معنایی خاص دارد.
+ + +
اجازه داد عبور کنم..
اما وقتی عبور می کردم با خودم گفتم:
کاش آن قدر خواهش و تمنا نکرده بودم تا تصمیمش عوض شود و اجازه دهد عبور
کنم. زمین اصلا جای خوبی برای عبور نیست.
خدایا پشیمانم. کاش آن قدر اصرارت نمی کردم تا مرا به زمین بفرستی.
کاش فرشته مانده بودم.
+ + +

