Հայերեն

گل زرد

  |  


محسن فرجي

دوست جوان ناديده‌ام، سلام

اي- ميل شما را امروز خانم منشي برايم پرينت گرفت و خواند. من به‌واسطه‌ي كهولت سن و ضعف قواي بينايي قادر به خواندن چيزي نيستم. به‌همين جهت، از وقتي كه همسرم فوت كرده و بچه‌هايم مقيم خارج شده‌اند اين خانم منشي شده‌است چشم من.
به هرصورت، خوشحالم كه از آقاي محمدعلي سپانلو ياد كرده‌ايد و خواهان اين هستيد كه چيزهاي بيشتري درباره‌ي ايشان بدانيد. در اين زمانه‌ي عسرت كه ماديات حرف اول و آخر را مي‌زند مايه‌ي خرسندي است كه گاهي فرد فرهيخته‌اي چون شما يادي از اصحاب قلم و فرهنگ مي‌كند. من خاطرات فراواني از آقاي سپانلو دارم كه بايد به تفصيل برايتان بازگو كنم. در سال 1357 من در دانشكده‌ي هنرهاي دراماتيك شاگرد ايشان بودم. به‌خاطر دارم كه حافظه‌ي غريب، تحليل‌هاي هوشمندانه و گستردگي دانش ايشان، مايه‌ي حيرت همه‌ي دانشجويان بود. اما در آن روزگار، ما چندان دلبسته‌ي درس و آموختن نبوديم؛ شوري انقلابي در وجود ما شعله مي‌كشيد و بي‌تابِ خلق جهاني تازه بوديم. پس از آن ‌هم ماجراي انقلاب فرهنگي پيش آمد. اگرچه پيش از آن بود كه به گمانم آقاي سپانلو را ممنوع‌التدريس كرده بودند. آن سال‌ها من به كار روزنامه‌نگاري مشغول بودم و گمان مي‌كردم از اين طريق مي‌توان طرحي نو در جهان افكند. سال‌ها گذشت تا من دوباره به فكر ادامه‌ي تحصيل افتادم. در ميان‌سالي و براي ارتقاي شغلي البته. اين‌بار رشته‌ي ادبيات را انتخاب كردم. فكر مي‌كنم در سال 1380 بود كه تحصيلاتم به پايان رسيد و براي پايان نامه‌ام تأثير زندگي شخصی ملك‌الشعراء بهار بر زندگي ادبي او را برگزيدم. كاري دشوار بود، اما من به سائقه‌ي همان سال‌هاي دور ، نمي‌خواستم پايان‌نامه‌اي سرهم‌بندي شده تحويل بدهم. در آن ايام، كتابِ بهار نوشته‌ي آقاي سپانلو توسط انتشاراتِ به‌گمانم طرحِ نو منتشر شده بود. علاوه‌بر آن، گزينه اشعار ملك‌الشعراء بهار با مقدمه‌ي فرزندش دكتر مهرداد بهار و دكتر محمدرضا شفيعي كدكني به چاپ رسيده بود. در اين كتاب، دكتر بهار به ترسيم سيماي دقيقي از پدر خود پرداخته بود كه اگرچه براي پايان‌نامه‌ي من لازم بود، اما كافي نبود. همچنين از منابع من، كتابِ به‌ياد ميهن تأليف كاميار عابدي بود كه به تحليل زندگي و شعر ملك‌الشعراء بهار اختصاص داشت. چند منبع ديگر هم در اختيار داشتم كه الآن اسامي‌شان را به‌خاطر ندارم. اما به ياد دارم كه براي يافتن منابع بيشتري در مورد زندگي خصوصي ملك‌الشعراء بهار به آقاي سپانلو زنگ زدم. ايشان گفت كه از بخت‌ياريِ من، يحيي ريحان، مدير مجله‌ي گل زرد، پس از سال‌ها اقامت در اسپانيا هم‌اكنون به ايران بازگشته است. آقاي سپانلو گفت كه يحيي ريحان از دوستان نزديك بهار بوده است و خاطرات فراواني با او دارد، اما پاسخگوي تلفن نيست و براي برقراري ارتباط با او فقط بايد به نامه‌نگاري متوسل شد. در آن زمان او حدود 90 سال سن داشت. من از ریحان فقط اين را مي‌دانستم كه در دوره‌ي رضا شاه به او تهمت ديوانگي زده بودند و روانه‌ي تيمارستانش كرده بودند تا مايه‌ي عبرت ديگر روزنامه‌نگاران و روشنفكران بشود. نشاني يحيي ريحان را از آقاي سپانلو گرفتم و نامه‌اي به اين مضمون براي او نوشتم كه براي پايان‌نامه‌ي تحصيلي‌ام نيازمند شناخت دقيق‌تري از زندگي خصوصي ملك‌الشعراء بهار هستم و دوستي جنابعالي با آن اديب فقيد، مي‌تواند بسيار راهگشاي من باشد.

چند وقت بعد، نامه‌ي مرحوم ريحان رسيد؛ با خطی خوش و جوهري سبزرنگ. هنوز آن نامه را دارم كه عيناً برايتان نقل مي‌كنم. ريحان پس از احوال‌پرسي فروتنانه‌اي خطاب به من نوشته بود:

خرسندم كه هنوز جمعي از جوانان غيور وطن، بزرگان ادب و فرهنگ را از ياد نبرده‌ و به پاسداري از ارزش‌ها و مواريث فرهنگي مملكت خود اشتغال دارند. همان‌گونه كه مرقوم فرموده‌ بوديد، بنده در ايام مشروطيت با استاد ملك‌الشعراء بهار رفاقت و مودّتي ديرينه داشتم. من در آن ايام مدير مجله‌ي گل زرد بودم. سال دقيق انتشار مجله را به‌واسطه‌ي حافظه‌ي ناتوان خود به‌خاطر ندارم، اما به وضوح به‌خاطر دارم كه انتشار مجله‌ي گل زرد مقارن بود با انتشار مجله‌ي دانشكده كه مرحوم بهار مديرش بود. ما در آن دوران، به جهت پيشرفت مقاصد اصلاحيه دست به چاپ مجله مي‌زديم و بر اين خيال باطل بوديم كه ضرورت اصلاح و احتياجات مملكت و حقوق طبيعي انسان، بلاشك به سرعتي هرچه تمام‌تر رعاياي ايران را نيز از قيد اين ذلّت و مملكت را از اين فقر و بدبختي‌ رها خواهد نمود. اكنون بنده دوران مشروطيت را به‌خوبي به خاطر ندارم و نمي‌دانم چگونه شد كه به‌همراه مرحوم بهار و تني از روشنفكران، پاي به آن عرصه‌ي پرخطر گذاشتيم. مضاف برآن، ساليان مدیدي است كه بنده از موطن خود دور بوده‌ام. قريب به پانزده سال پيش، بنده به جهت استخلاص از ناراحتي چشم روانه‌اي مملكت اسپانيا شده و خود را به‌دست طبيبان آن مملكت سپردم. البته پس از انجام جراحي هيچ‌گونه بهبودي دركار من حاصل نشده و من براي ادامه‌ي درمان به اجبار تن به غربت دادم. پزشكي كه اين عمل را بر روي چشم من انجام داده بود از پزشكان حاذق كشور خود به‌شمار مي‌رفت و وقتي كه پرونده‌ي پزشكي من از ايران براي او ارسال شد اطمينان خاطر داد كه مرض چشم من قابل علاج است. حاليه پرسش اين بنده كمترين از شما اين است كه آقاي دكتر، شما كه در اونيورسيته‌هاي پيشرفته‌ي دنيا به تحصيلات پرداخته‌ايد و خودتان اين يقين را داديد كه چشم من پس از انجام جراحي بهبود خواهد يافت چرا اين اتفاق روي نداد؟ البته من كمال امتنان را از خدمه‌ي خدوم مريض خانه‌ي شما و شخص جنابعالي دارم. اخلاق همكاران شما هم به صحت و عفاف نزديك است. اما تصديق بفرماييد كه اوضاع بينايي من همچون سابق است و بهبودي در آن حاصل نشده است. مي‌فرموديد كه استخلاص بنده از اين بيماري دچار شبهه است. در اين‌صورت بي‌ترديد در اين سنين كهولت، رنج سفر و غم دوري از وطن را به جان نمي‌خريدم. اكنون هر حجتي براي كار خود بياوريد براي من مقنع نيست. شايد بر اين تفكر بوده‌ايد كه من هم يك فرد هستم كه قوه‌ي چشم خود را بر اثر عمر طولاني از دست داده و به كم‌بينايي دچار شده‌ام. اما بايد اين‌را بدانيد كه چشم من بر اثر كار زياد و انتشار مجله‌اي كه مديرش بوده‌ام به اين وضعيت مبتلا شده است. من چشم خود را در اين طريق گذاشتم كه جواناني غيرتمند، صاحب عِرق حميت و رگ وطن‌پرستي در جامعه‌ي ايران رشد كنند. شما بلاشك جوانيد و يقيناً نمي‌دانيد در آن روزگار، در مملكت ما اختيار جان و مال و مقدرات خلق، اسير رأي و ميل يك نفر بود. اگر جرايد قديمي و كتب تاريخي را ملاحظه كنيد مي‌بينيد كه مملكت ما طرف طعن و سخريه‌ي ساير ملل بوده است. ما جان و چشم و مال خود را گذاشتيم تا استمدادي به حال رعايا شود. و مشروطيت رونق بگيرد. ليكن جراحي شما سبب شد كه در اين ايام پيري، بر ضعف بينايي من افزوده گردد. موافق قوانين تمدن جديد مي‌توانم از شما به دادگاه شكايت ببرم. اما اكنون كه فرسوده و رنجور به ايران بازگشته‌ام توان اين كار را در عهده‌ي خود نمي‌بينم. مضاف بر آن كه از عمر من چنداني باقي نمانده و اكنون كه پوست بر استخوانم ترنجيده است اكراه دارم كه در تاريكي گور، استخوان‌هايم از آه شما به لرزش درآيد. شايد مقدّر بوده است چشمي كه براي مشروطه‌خواهي و وطن‌پرستي روشني و قوت خود را از دست داده، در ضعف و كم‌بينايي بسته شود.


تصدقتان- يحيي ريحان



اين عين متن مرحوم ريحان بود كه در اين‌جا براي شما نقل كردم. چند وقت بعد از دريافت اين نامه هم به من خبر رسيد كه يحيي ريحان روي در نقاب خاك كشيده است. به هر روي، من هم بيش از اين مصدّع اوقات شريف نمي‌شوم اين متن را خانم منشي تايپ مي‌كند و به‌همان نشاني اي-ميل‌تان براي شما مي‌فرستد. هنوز برطبق عادت ذهني، خودم مي‌توانم بي‌آن‌كه خيلي به صفحه‌ي كاغذ نگاه كنم، چيزي بنويسم. به‌هر حال، اميدوارم اگر پرسش ديگري داشتيد بتوانم خدمتي دوباره انجام بدهم. اگرچه اكنون من نزديك به نود بهار از خداوند عمر گرفته‌ام و حافظه‌ام براي به‌خاطر آوردن بسياري چيزها ياري نمي‌كند. اين امكان هم بسيار محتمل است كه اگر شما دوباره اي-ميل بفرستيد، خانم منشي در جوابتان بنويسد كه فلاني از محنتِ زندگي رهيد.

قربان شما
10 تيرماه 1431 شمسي


نظرات شما

زیبااما غم انگیز.خیلی جالب بود.

آقای محسن فرجی عزیز، بسیار لذت بردیم. تبریک به شما و به "پل ادبی" برای این انتخاب شایسته.
پایدار باشید.

آقای فرجی این داستان هم مثل کارهای قبلی شما تاًثیر خیلی زیادی در من گذاشت. زبان شما ساده، زیبا و موءثر است.
بسیار خوشحالم که نام و آثار شما را هم در سایت وزین "پل ادبی" میبینیم و می خوانیم.

آقای فرجی
چقدر ساده و روان و بی پیرایه نوشته اید تبریک می گویم به شما و به سایت متفاوت و پر محتوای پل ادبی
حالا دیگر آدرس وب لاگتان را هم پیدا کرده ام و کارهایتان را دنبال خواهم کرد. خوشحالم.

من تازه با این سایت آشنا شدم.خیلی خیلی جالبه.
جناب فرجی خسته نباشید.

با سلام استاد
بسیار خوش حالم که تونستم نظرم وبگم
شما زبان نوشتاری بسیار خوبی دارید صحنه در حوض رفتن مصطفی در داستان عاشقیت (چوب خط) را هرگز فراموش نخواهم کرد . موفق وشاد باشید.

سلام دوست عزیزم.امیددارم که حالتان خوب است. بنده بسیار مشتاقم که جناب استاد سپانلو را که چهره فرهیخته و فرهنگی این مرز و بوم است رااز نزدیک زیات و دست بوس باشم اگر میتوانید ادرس یا میل ایشان را برای بنده بفرستید بیا خوشحال میشوم که بتوانم ایشان راملاقات کنم . امید است بتوانید اینجانب را مورد امتنان قرار دهید .با تشکر

دوست گرامی توجه و علاقه جنابعالی نسبت به استاد شایسته تحسین است. متأسفانه در حال حاضر آدرسی از ایشان در دست نیست.

نظر شما پس از تایید تحریریه دیده خواهد شد. متشکریم.

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)