بخش هایی از کتاب آدم و حوا
محمد
محمدعلی
نقشه ابليس
از آن سو، ابليس ميدانست كه كار آدم و حوا به رغم تلاشهاي آشكار و پنهان خناس وسوسه گرش در باغ بهشت نيكوست. آنان هنوز كودكانه در اطراف درختان و شكوفهها و گلها و ميوهها و جويها، ميخرامند و رمز و راز و شيوه شيدايي ميآموزند. در شيدايي تمام، به زيبايي و عشق ميانديشند، و به رعايت حرمت انسان پا سفت ميكنند، و خداي يار و ياور و راهنماشان است، در شب و روز و در گردش خورشيد و ماه كه بر باغ هويدا بود.
پس ديگر تاخير را جايز ندانست و به حيله در كار آنان ايستاده تا به بهشت درآيد و بيرونشان كند. لاكن نگهبانان بهشت ميدانستند كه خداي ابليس را از باغ بهشت رانده و تا ديگر بار فرمان ندهد او هرگز به بهشت راهي ندارد. مگر خداي فرمانش را نقض كند كه اين نيز ناممكن بود.
ابليس از پي وظيفهاي كه براي خود ميشناخت، گرد بهشت ميگرديد و نگاه ميكرد به ديگر فرشتگاني كه هنوز به حضور آدم و حوا در بهشت خو نگرفته بودند. چاره كار در آن ديد كه خود را دوست پاكدل و ناصح با اخلاص آدم و حوا بنماياند. چنين هم بود، در لحظهاي كه عزم به اغفال يا القا فكر، و وسوسهاي ميگرفت، اگر چنين نميانديشيد، اگر مطمئن نبود، قادر نبود به كس يا كسان مخاطب خود بباوراند كه ناصح پاكدلشان است.
«ابليس كه آدم را علت اصلي خواري و مطرودي خود دانست درصدد انتقام از او و همسرش برآمد از اين رو از خداي مهلت خواست، و خداي او را تا وقت معلوم (روز رستاخيز) مهلت داد. او نيز سوگند ياد كرد كه با آراستن زمين، آدم و فرزندانش را بفريبد و از صراط مستقيم منحرفشان كند؟»
«ابليس كه آدم را رباينده مقام خود ميدانست، پيش از خلقت آدم همچنان آتشافروز بين اجنه بود، لاكن موقعيتي برتر از پيش براي بروز و ظهور صفت خودسالاري و خويشتنبيني در نزد خداي نداشت. پس اكنون مسرور بود كه به چنين موقعيتي دست يافته است. شاكر بود كه با جسارت تمام گستاخي كرد و خود را مسلح به سلاح مهلت كرد تا روز رستاخيز.»
ابليس ميدانست مهلتي كه خداي داده، قطعي، بيبازگشت و لازمالاجراست، و همگان از آن آگاهند. پس در بازي با واژگان، به خود قبولاند كه موافقت با مهلت يعني موافقت خداي با جاودانگي او در زمين زمان. در مثال زميني ميتوانست در ميان گفت و گوها بر زندگي جاويد و بيمرگي و ناميرايي خود تاكيد ورزد و آن را به رخ ديگران بكشد، و آناني را كه در پي چنين موفقيتياند بشناسد و به كار گيرد.
موهبت كمنظيري بود كه نصيب هر فرشتهاي نميشد. بيمرگي خواستهاي ازلي ابدي بود، در آن اعصار دور و غريب، مرگ مرگ در برابر خدايي كه روز رستاخيز را برپا ميكرد آرزوي بزرگي بود. و اين آرزو قانوني طلايي داشت به نام عشق به زيستن در عين سلامتي و هشياري.
□
آدم شاعر بود، حوا شاعر بود و ابليس...
شبانه نردباني آورديم. هابيل را روي آن خوابانديم. به كوه برديم و دفن كرديم. در راه بازگشت، آدم ميگريست و از وحشت سرنوشت فرزندانش در زمين، فغان برميداشت. شعري گفت به اين مضمون:
«ديار و مردم آن دگرگون شدهاند
و روي زمين كدر و زشت است
همه رنگها و مزهها دگر شده است
و بشاشت چهره زيبا كاسته است
و مردم زمين به جاي باغستانهاي وسيع
درختان خاردار و كنار دارند.
دشمني كه هرگز فراموش نميكند
و ملعوني كه هرگز نميميرد تا آسوده شويم
مجاور ما شده است
قابيل هابيل را به ستم كشته است
اي دريغ از آن صورت دلپذير
چرا من فراوان نميگريم
كه هابيل در قبر خفته است
زندگي درازمايه اندوه من است
و من از زندگي خويش آسايش ندارم.»
حوا نيز در پاسخ او گفت:
«پدر هابيل!
هر دو فرزند تو كشته شوند
و زنده نيز چون مرده سر بريده است
از بدي كه كرد
ترسان است و فرياد ميزند.»
حوا كه چنين پاسخ داد، ابليس از جايي كه پنهان بود گفت:
«آي آدم! تو خود نيز از اين ديار و ساكنانش دور شو،
كه فراخناي زمين براي تو تنگ است.
تو و همسرت در بهشت بوديد.
مگر شماها از آزار دنيا راحت توانيد شد؟
خدعه و مكر من پيوسته است، تا اين صدف سودآور از چنگ شما بگيرم.
اگر رحمت خداوندي نبود،
از بهشت جاويد باد بر كف تو مانده بود،
نه خانداني كه رو به فزوني است،
و نه ابليسي كه به تو غبطه بخورد.
آن گاه كه آدم اين را شنيد، غم و نالهاش دو چندان شد. سر به سوي آسمان برداشت و گريست. گفت: «پروردگارا شنيدي ابليس بيمرگ چه گفت؟ شنيدي چگونه نمك پاشيد بر زخم من كه ابوالبشر، و پدر هابيلم؟»
به گوش جان شنيد:«همه نكتهها را شنيدي جز آن نكته كه ابليس به تو غبطه ميخورد؟»
آدم گفت:«آيا ابليس هم چون من هبوط كرده و داغدار است؟»
ندا آمد:«او به نبرد با تو و خداي تو ادامه ميدهد لاكن با همان سرماي ماندگار در ژرفاي وجودش. او دلخوش است به دزديدن دل و دين فرزندان تو.»
□
نويد تولد شيث...
ندا آمد: «اي آدم! خداي بخشي از نور خويش را كه در اصلاب پاك و شريف است از تو بيرون ميبرد و به فرزندان تو و به پيامبران پس از تو ارزاني ميكند. خاندانشان را بهترين امامان جانشين قرار ميدهد. روزگار را به دوران ايشان به سر ميبرد. زمين را از دعوت ايشان پر و به پيروان آنان منور ميكند. پس آماده باش و پاكيزه شو و تقديس و تسبيح گوي. سپس به هنگام طهارت به همسر خويش درآي كه وديعه خداي از تو به فرزندان تو انتقال مييابد.»
پس آن گاه كه آدم به حوا درآمد، حوا همان وقت بار گرفت و چهرهاش درخشيد. نور در پيشانياش پرتو افكند و از ديدگانش نمودار شد. دانست اتفاقي افتاده كه تاكنون نيفتاده است. دوان دوان آمد پيش من و لويذا كه بزرگتر از بقيه بوديم تا سفره دل بگشايد از شادي كه سراسر وجودش را در بر گرفته بود. حوا بارها از اين ماجرا براي من كه اقليما باشم سخن گفته و من هر بار بر خود باليدهام كه شاهد رشد جنين و تولد هبته الله بودهام. هبه، بخشش و انعامي است كه قابل رجوع نيست.
□
سرانجام كار
روح آدم كه به پرواز درآمد، شيث و پسرش انوش جسمش را با راهنمايي فرشتگان با سدر شستند. با آب خالص زلال غسل دادند. كافور زدند و در جامعهاي سفيد كه خود آدم بافته بود، پوشاندند. روي نردباني بلند خواباندند و سپس بر دوش گرفتند و در حضور بيش از دهها هزار نفر از فرزندانش در اين نخستين دهكده زمين در گور خواباندند. در آن گور هر يك از فرزندان مشتي خاك ريختند تا تمامي بدن آدم زير خاكها مدفون شد.
آفتاب و ماه، هفت روز و شب گرفت. هيچ كس بر سر و كار و كاشانه خود نرفت تا آن كه شيث آمد و وصيت آدم را خواند و سپس آن رقه را بر پله آخر آن نردبان بلند نهاد. شاخي را كه آدم از بهشت آورده بود تا ياد و صداي بهشت هميشه در گوشش باشد، به آن وصيتنامه و نردبان پيوست، تا جهان آرام گرفت. من هرگز ندانستم چه حكمت در آن بود كه جهان آرام گرفت. من كه ميگريستم به جبرئيل عرض كردم:
«بر آدم درود گوييد تا رسم ملك مقرب به جاي آورده باشيد.»
ندا آمد:«تو و شيث پيش آدم رويد و بر پدرتان درود گوييد و سي تكبير به او بخوانيد.»
و ما چنين كرديم. ديگر فرزندان آدم و نوادگان هرگز نديدند كه جبرئيل حاضر و ناظر بر كفن و دفن آدم بود. بودند كساني كه باور نداشتند حوا در ابتداي خلقت صداي خداي را از زبان فرشتگان مقرب شنيده است.
حوا، مادرم سالي پس از آدم زيست. هنوز با ياد او ميشست و ميبافت و ميپخت و همه كارهاي خانه را خود سامان ميداد. من تا او زنده بود در خدمتش بودم. هنگام مرگ درخششي در برابر چشمانش ميديد، و سوزشي در مغزش احساس ميكرد. در سرمايي طاقتفرسا عرق ميريخت، ميگفت:«كسي نيست به دادم برسد؟ من نميخواهم بميرم.» شيث حكومت ميكرد و صحايف پدر را كه خاص وي نازل شده بود اساس تشريع قرار ميداد و آموزگاري مردم ميكرد... من نيز به هنگام مرگ دلبسته زمين بودم و كنج خلوت خود. مردان هرگز برايم مرد نشدند. كودكاني بازيگوش بودند لايق كودكاني بازيگوش از جنس زنان.
گويند چونوقت وصيت شيث رسيد او درباره وديعه آدم به انوش سفارش كرد. اهميت آن را گفت كه مايه شرف و حرمت او و فرزندانش است. انوش به اهميت و اعتبار اين شرف واقف شد. تا او هم اولاد خويش را مطلع كند و چنان شود كه وصيتنامه آدم به نسلهاي بعد انتقال يابد.
در خوابي خوش و صادق به انوش ظاهر شدم گفتم: «تو در زمين به آباداني ميپردازي. از تو پسري زاده ميشود به نام قينان كه نور در پيشاني وي نمودار ميشود. نور به فرزندش مهلائيل ميرسد و مهلائيل هشتصد سال عمر ميكند. فرزند وي لود است كه نور را به ارث ميبرد. بسياري اقسام لهو و لعب به دوران وي پديد ميآيد كه نوادگان قابيل آن را پديد ميآورند. فرزندان قابيل را با فرزندان او جنگها و حكايتها است تا زمان نوح پيامبر، كه جهان را آب ميگيرد و او نسل فرزندان شيث را از آسيب آب ميرهاند.
□
نقشه ابليس
از آن سو، ابليس ميدانست كه كار آدم و حوا به رغم تلاشهاي آشكار و پنهان خناس وسوسه گرش در باغ بهشت نيكوست. آنان هنوز كودكانه در اطراف درختان و شكوفهها و گلها و ميوهها و جويها، ميخرامند و رمز و راز و شيوه شيدايي ميآموزند. در شيدايي تمام، به زيبايي و عشق ميانديشند، و به رعايت حرمت انسان پا سفت ميكنند، و خداي يار و ياور و راهنماشان است، در شب و روز و در گردش خورشيد و ماه كه بر باغ هويدا بود.
پس ديگر تاخير را جايز ندانست و به حيله در كار آنان ايستاده تا به بهشت درآيد و بيرونشان كند. لاكن نگهبانان بهشت ميدانستند كه خداي ابليس را از باغ بهشت رانده و تا ديگر بار فرمان ندهد او هرگز به بهشت راهي ندارد. مگر خداي فرمانش را نقض كند كه اين نيز ناممكن بود.
ابليس از پي وظيفهاي كه براي خود ميشناخت، گرد بهشت ميگرديد و نگاه ميكرد به ديگر فرشتگاني كه هنوز به حضور آدم و حوا در بهشت خو نگرفته بودند. چاره كار در آن ديد كه خود را دوست پاكدل و ناصح با اخلاص آدم و حوا بنماياند. چنين هم بود، در لحظهاي كه عزم به اغفال يا القا فكر، و وسوسهاي ميگرفت، اگر چنين نميانديشيد، اگر مطمئن نبود، قادر نبود به كس يا كسان مخاطب خود بباوراند كه ناصح پاكدلشان است.
«ابليس كه آدم را علت اصلي خواري و مطرودي خود دانست درصدد انتقام از او و همسرش برآمد از اين رو از خداي مهلت خواست، و خداي او را تا وقت معلوم (روز رستاخيز) مهلت داد. او نيز سوگند ياد كرد كه با آراستن زمين، آدم و فرزندانش را بفريبد و از صراط مستقيم منحرفشان كند؟»
«ابليس كه آدم را رباينده مقام خود ميدانست، پيش از خلقت آدم همچنان آتشافروز بين اجنه بود، لاكن موقعيتي برتر از پيش براي بروز و ظهور صفت خودسالاري و خويشتنبيني در نزد خداي نداشت. پس اكنون مسرور بود كه به چنين موقعيتي دست يافته است. شاكر بود كه با جسارت تمام گستاخي كرد و خود را مسلح به سلاح مهلت كرد تا روز رستاخيز.»
ابليس ميدانست مهلتي كه خداي داده، قطعي، بيبازگشت و لازمالاجراست، و همگان از آن آگاهند. پس در بازي با واژگان، به خود قبولاند كه موافقت با مهلت يعني موافقت خداي با جاودانگي او در زمين زمان. در مثال زميني ميتوانست در ميان گفت و گوها بر زندگي جاويد و بيمرگي و ناميرايي خود تاكيد ورزد و آن را به رخ ديگران بكشد، و آناني را كه در پي چنين موفقيتياند بشناسد و به كار گيرد.
موهبت كمنظيري بود كه نصيب هر فرشتهاي نميشد. بيمرگي خواستهاي ازلي ابدي بود، در آن اعصار دور و غريب، مرگ مرگ در برابر خدايي كه روز رستاخيز را برپا ميكرد آرزوي بزرگي بود. و اين آرزو قانوني طلايي داشت به نام عشق به زيستن در عين سلامتي و هشياري.
□
آدم شاعر بود، حوا شاعر بود و ابليس...
شبانه نردباني آورديم. هابيل را روي آن خوابانديم. به كوه برديم و دفن كرديم. در راه بازگشت، آدم ميگريست و از وحشت سرنوشت فرزندانش در زمين، فغان برميداشت. شعري گفت به اين مضمون:
«ديار و مردم آن دگرگون شدهاند
و روي زمين كدر و زشت است
همه رنگها و مزهها دگر شده است
و بشاشت چهره زيبا كاسته است
و مردم زمين به جاي باغستانهاي وسيع
درختان خاردار و كنار دارند.
دشمني كه هرگز فراموش نميكند
و ملعوني كه هرگز نميميرد تا آسوده شويم
مجاور ما شده است
قابيل هابيل را به ستم كشته است
اي دريغ از آن صورت دلپذير
چرا من فراوان نميگريم
كه هابيل در قبر خفته است
زندگي درازمايه اندوه من است
و من از زندگي خويش آسايش ندارم.»
حوا نيز در پاسخ او گفت:
«پدر هابيل!
هر دو فرزند تو كشته شوند
و زنده نيز چون مرده سر بريده است
از بدي كه كرد
ترسان است و فرياد ميزند.»
حوا كه چنين پاسخ داد، ابليس از جايي كه پنهان بود گفت:
«آي آدم! تو خود نيز از اين ديار و ساكنانش دور شو،
كه فراخناي زمين براي تو تنگ است.
تو و همسرت در بهشت بوديد.
مگر شماها از آزار دنيا راحت توانيد شد؟
خدعه و مكر من پيوسته است، تا اين صدف سودآور از چنگ شما بگيرم.
اگر رحمت خداوندي نبود،
از بهشت جاويد باد بر كف تو مانده بود،
نه خانداني كه رو به فزوني است،
و نه ابليسي كه به تو غبطه بخورد.
آن گاه كه آدم اين را شنيد، غم و نالهاش دو چندان شد. سر به سوي آسمان برداشت و گريست. گفت: «پروردگارا شنيدي ابليس بيمرگ چه گفت؟ شنيدي چگونه نمك پاشيد بر زخم من كه ابوالبشر، و پدر هابيلم؟»
به گوش جان شنيد:«همه نكتهها را شنيدي جز آن نكته كه ابليس به تو غبطه ميخورد؟»
آدم گفت:«آيا ابليس هم چون من هبوط كرده و داغدار است؟»
ندا آمد:«او به نبرد با تو و خداي تو ادامه ميدهد لاكن با همان سرماي ماندگار در ژرفاي وجودش. او دلخوش است به دزديدن دل و دين فرزندان تو.»
□
نويد تولد شيث...
ندا آمد: «اي آدم! خداي بخشي از نور خويش را كه در اصلاب پاك و شريف است از تو بيرون ميبرد و به فرزندان تو و به پيامبران پس از تو ارزاني ميكند. خاندانشان را بهترين امامان جانشين قرار ميدهد. روزگار را به دوران ايشان به سر ميبرد. زمين را از دعوت ايشان پر و به پيروان آنان منور ميكند. پس آماده باش و پاكيزه شو و تقديس و تسبيح گوي. سپس به هنگام طهارت به همسر خويش درآي كه وديعه خداي از تو به فرزندان تو انتقال مييابد.»
پس آن گاه كه آدم به حوا درآمد، حوا همان وقت بار گرفت و چهرهاش درخشيد. نور در پيشانياش پرتو افكند و از ديدگانش نمودار شد. دانست اتفاقي افتاده كه تاكنون نيفتاده است. دوان دوان آمد پيش من و لويذا كه بزرگتر از بقيه بوديم تا سفره دل بگشايد از شادي كه سراسر وجودش را در بر گرفته بود. حوا بارها از اين ماجرا براي من كه اقليما باشم سخن گفته و من هر بار بر خود باليدهام كه شاهد رشد جنين و تولد هبته الله بودهام. هبه، بخشش و انعامي است كه قابل رجوع نيست.
□
سرانجام كار
روح آدم كه به پرواز درآمد، شيث و پسرش انوش جسمش را با راهنمايي فرشتگان با سدر شستند. با آب خالص زلال غسل دادند. كافور زدند و در جامعهاي سفيد كه خود آدم بافته بود، پوشاندند. روي نردباني بلند خواباندند و سپس بر دوش گرفتند و در حضور بيش از دهها هزار نفر از فرزندانش در اين نخستين دهكده زمين در گور خواباندند. در آن گور هر يك از فرزندان مشتي خاك ريختند تا تمامي بدن آدم زير خاكها مدفون شد.
آفتاب و ماه، هفت روز و شب گرفت. هيچ كس بر سر و كار و كاشانه خود نرفت تا آن كه شيث آمد و وصيت آدم را خواند و سپس آن رقه را بر پله آخر آن نردبان بلند نهاد. شاخي را كه آدم از بهشت آورده بود تا ياد و صداي بهشت هميشه در گوشش باشد، به آن وصيتنامه و نردبان پيوست، تا جهان آرام گرفت. من هرگز ندانستم چه حكمت در آن بود كه جهان آرام گرفت. من كه ميگريستم به جبرئيل عرض كردم:
«بر آدم درود گوييد تا رسم ملك مقرب به جاي آورده باشيد.»
ندا آمد:«تو و شيث پيش آدم رويد و بر پدرتان درود گوييد و سي تكبير به او بخوانيد.»
و ما چنين كرديم. ديگر فرزندان آدم و نوادگان هرگز نديدند كه جبرئيل حاضر و ناظر بر كفن و دفن آدم بود. بودند كساني كه باور نداشتند حوا در ابتداي خلقت صداي خداي را از زبان فرشتگان مقرب شنيده است.
حوا، مادرم سالي پس از آدم زيست. هنوز با ياد او ميشست و ميبافت و ميپخت و همه كارهاي خانه را خود سامان ميداد. من تا او زنده بود در خدمتش بودم. هنگام مرگ درخششي در برابر چشمانش ميديد، و سوزشي در مغزش احساس ميكرد. در سرمايي طاقتفرسا عرق ميريخت، ميگفت:«كسي نيست به دادم برسد؟ من نميخواهم بميرم.» شيث حكومت ميكرد و صحايف پدر را كه خاص وي نازل شده بود اساس تشريع قرار ميداد و آموزگاري مردم ميكرد... من نيز به هنگام مرگ دلبسته زمين بودم و كنج خلوت خود. مردان هرگز برايم مرد نشدند. كودكاني بازيگوش بودند لايق كودكاني بازيگوش از جنس زنان.
گويند چونوقت وصيت شيث رسيد او درباره وديعه آدم به انوش سفارش كرد. اهميت آن را گفت كه مايه شرف و حرمت او و فرزندانش است. انوش به اهميت و اعتبار اين شرف واقف شد. تا او هم اولاد خويش را مطلع كند و چنان شود كه وصيتنامه آدم به نسلهاي بعد انتقال يابد.
در خوابي خوش و صادق به انوش ظاهر شدم گفتم: «تو در زمين به آباداني ميپردازي. از تو پسري زاده ميشود به نام قينان كه نور در پيشاني وي نمودار ميشود. نور به فرزندش مهلائيل ميرسد و مهلائيل هشتصد سال عمر ميكند. فرزند وي لود است كه نور را به ارث ميبرد. بسياري اقسام لهو و لعب به دوران وي پديد ميآيد كه نوادگان قابيل آن را پديد ميآورند. فرزندان قابيل را با فرزندان او جنگها و حكايتها است تا زمان نوح پيامبر، كه جهان را آب ميگيرد و او نسل فرزندان شيث را از آسيب آب ميرهاند.
□
نظرات شما
خیلی جالب و زیبا بود. اولین بار بود که یکی از اثر های آقای محمد علی را می خواندم.قبل از آن از دوست عزیزم واهه در مورد سبک نگارش آقای محمد علی شنیده بودم و اعتراف می کنم که واقعا زیبا بود. سیر در این جمله ها و متون حس و حالی خاص به آدم می داد. ممنون از پل ادبی به خاطر آشنا کردن خواننده هایش به نویسندگان و نوشته های هنر مندانه اشان
نوشته: jilamoshiri | January 27, 2008 6:21 PM
عالی بود.
نوشته: Anonymous | February 6, 2008 11:40 PM
˴google, google, ʱ֮, google, ɽgoogle, йgoogle, Ĵgoogle6787671@WOWGOLDS.COM
نوشته: google | May 16, 2008 12:59 AM