چهار مینی مال از رسول علی پور
از رهایی
دور چشمهاش کبود شده بودند دستهایش را باز کرد و خمیازه ای کشید.با دوانگشت دست راستش شروع کرد به مالیدن چشمهاش. فشاری به آنها داد تا درد شیرینی را حس کند ;اما حس نکرد. هر دو چشمش تا وسط سرش به عقب رفتند و فقط دو کاسه ی چشمهاش باقی ماندند. مبهوت به جای خالی چشمهاش دست می زد. باور نمی کرد هر لحظه حیرتش زیادتر می شد ;تا ترس.
جای دقیق آینه را می دانست به صورتش نگاه کرد طوری جا خورد که صدای شکسته شدن آینه را نشنید. نمی دانست چکار کند بی هدف به این طرف و آن طرف می رفت. انگشت اشاره ی دست راستش را داخل کاسه ی چشم راستش کرد سعی کرد آن را پشت چشمش بیندازد اما بی فایده بود هر قدر که دست می زد بیشتر عقب می رفتند. عصبانی تر شده بود. چند بار سرش رامحکم به زمین کوبید پیشانی اش زخمی شده بود اما چشمها کوچکترین تکانی به جلو نخورده بودند.
چشمهاش را چند بار داخل سرش چرخاند. از تعجب دهانش باز مانده بود او داخل سر خود را می دید باور نمی کرد که درون سر آدمها هم سرزمینی وجود داشته باشد سرزمینی با مردان قوی هیکل که در اسارت مردان ضعیف هستند با نفرت چشمان خود را لعنت می کرد که چرا تا به امروز سرزمینش را به او نشان نداده بودند.
نفرت تمام وجودش را گرفته بود سوزن را پیدا کرد. آن را از کاسه ی چشم راستش وارد سر کرد با دقت تمام یکی از مردان ضعیف را نشانه گرفت او را زد ,او افتاد. ازخوشحالی در پوست خود نمی گنجید بالا و پایین می پرید نوبت بقیه ی آنها بود. دقت می کرد که تیرش به خطا نرود می خندید و دور افتخار می زد. کاسه ی چشمش پر از خون شده بود.
از خستگی زیاد زود به خواب رفت در خواب هم پیروزی اش را جشن گرفته بود و مدام می خندید ; از رهایی.
از خواب که بیدار شد چشمها سر جایشان بودند به آنها دست می کشید و می خندید اهمیتی نداشت که هیچ جا را نمی توانست ببیند هیچ اهمیتی نداشت.
□
به خدا هیچ چیز
دستهاش را مخفی کرد. پدر پرسید: "چی پشتت قایم کرده ای؟" با ترس گفت به خدا هیچ چیز، فقط دستهامه. اما پدر راضی نشد "پس چرا نشان نمی دی؟"
"بابا وضعمون خوب می شه از فردا می روم سر کار, حقوقش هم خوبه قول می دهم این کار را رها نکنم. قول می دهم مادر را اذیت نکنم ,به آبجی سوسن هم کاری نداشته باشم به من چه که پشتش چه می گویند..."
پدر می خواست بگوید که این چرت و پرتها چیست که می گویی اما وقتی پسر را روی زمین دید همه ی حرفهایش گریه شد "آخه پسر چیکار کردی با خودت" فریاد زد سوسن دستمال بیار زود باش "داره همینطوری از دستش خون می ره."
حالا سوسن هرجا از برادرش صحبت می کند می گوید دستهای خونی اش را مخفی کرده بود
□
قرار شد هر کس بیشتر زندگی کرد قصه را او تمام کند.
ده .
او زودتر شلیک کرد.
"او مردی احمق بود که زندگی اش را به خاطر یک زن تباه کرد"
اینطور قصه را تمام کرد ومن ناراحت نشدم.
□
"لعنتی یه نگاه به این شعر بینداز ,آخه این شعر را برای تو گفته ام ,مطمئن باش دیگه نمی توانم این طوری شعر بگویم ;ساده و زیبا. هی لعنتی با توام یه حرکتی کن لااقل پلک بزن یه طوری حالیم کن که زنده ای اگه حرکتی نکنی همه فکر می کنند که من دیوانه ام و دارم با خودم حرف می زنم .
هی چرا صدامو نمی شنوی؟ اصلا چرا منو اینجا خوابانده اید؟! چرا داری خاک می ریزی؟!
هی با توام هی باتوام هی باتو.. هی ب..."
□
نظرات شما
az rahayi jaleb bood
نوشته: Anonymous | November 24, 2007 11:12 PM
آقای علی پور سلام از وقتی که از رهایی را خوانده ام می ترسم به چشمهایم دست بزنم
نوشته: Anonymous | December 18, 2007 11:50 AM
دوست دارم داداش رضا شعرهاتت داستاناتو خودتو
نوشته: علی رضا | December 21, 2007 10:02 PM
لعنتی یک نگاه زیر پات بینداز .
نوشته: سامان | January 3, 2008 10:59 PM
سلام
از رهايي
مو به تنم سيخ شده!
شايد من هم اين خواب را ديدهام.يادم نيست.
نوشته: الهام خيرانديش | January 13, 2008 1:32 PM
از رهایی قصه من و ماست.عالیست
نوشته: نرگس صدیقی | January 15, 2008 3:28 PM
خیلی از کارهای شما
لذت بردم موفق باشید
نوشته: امیر سبحانی | January 17, 2008 4:22 PM
سلام
خواندم و لذت بردم.
زن سطح گوگردي و زبر كبريت را روي مقواي آن كشيد و شعلهاي صورت و موهاي نامرتبش را روشن كرد. كبريت را كنار فيتيلهي شمع گرفت و گفت: برقها كمتر ميره. همين حالا رفت. مياد.
بعد رو به پسري كه كنار ش بود و دستهايش را در آستين بلند پيراهنش پنهان ميكرد اشاره كرد چتر را بگيرد...
کاش سری بزنید نظرتان برایم کار ساز خواهد بود.
نوشته: مریم تاراسی | January 20, 2008 4:42 PM
http://nevisee.blogfa.com/
نوشته: مریم تاراسی | January 20, 2008 4:43 PM
Reza jan kheyle khoob bood omidvaram gamhaye delet beran zire avalin barfe zemestoony va delet hamisheh sefid va bedoone gam bemooneh
نوشته: SAHAR | February 2, 2008 5:26 AM